عکس این روزهایت چقدر آن موقع قدیمی شده، وقتی من با موهای رنگ شده  به رنگ سالهای جوانی، سر روی بالش گذاشته ام و با دستهایم که با رگ های حیاطی نقش شده، جایی حوالی گردنم  جای بوسه هایت را می جویم.

دستهایم خسته از جستجو در امتداد زنجیر نقره پایین می آید، می رسد به پلاکی که به اندازه عکس تو قدیمی شده.  ساعت 2 و نیم نیمه شب است وحتما خواب نما شده ام. حتما خوابی دیده ام.

مثل همان ها که برایت تعریف می کردم. خواب های خوشبختی مان  و تو می خندیدی به خیال خوشی که از خواب خوش داشتم.  

حتما تشنه ام.  اما بلند می شوم و به جای یک لیوان آب سراغ عکس تو را از خانه می گیرم. عجیب است که یادم نمی آید کجا پنهانش کرده ام. عکس تو را که زیر پا نمی گذارم. محال است زیر قالی پیدایش کنم. نیست.

سمت کمد می روم، حتما یادم آمده. که گذاشتمش توی آن جعبه ی بزرگ و از قصد لا به لای یادگاری های دوران جوانی گمش کرده ام. مبادا کسی ببیند.

جعبه را می برم می گذارم روی میز، چراغ را روشن می کنم. بدون اینکه پلک بزنم یک سره جعبه را زیر و رو می کنم. همه چیز را بیرون می ریزم...  

چه اخمی کرده ام،  حتما هر چه فکر میکنم صورتت را یادم نمی آید.

آن شب توی آن خانه با موهای رنگ شده به رنگ سالهای جوانی؛ نشسته ام روی زمین و تکیه داده ام به پایه ی میز...

صدایت از بالای سرم می آید: "خانومم دنبال چی میگردی نصفه شبی؟"

چقدر موهایت سفید شده.


+این متن رو یک سال و نیم پیش به عنوان داستان کوتاه نوشتم


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:34  توسط الهام  | 


حال آدم ها حال پست های ثبت موقتشونه. حال آدما حال پلی لیستشونه، حال آدما حال رو بالشی هاشونه، حال آدما حال نگاهشون تو آینه به خودشونه. حال آدما حال دفترچه ایه که همیشه قایمش میکنن. حال خاطره هاشونه...

حال آدما همیشه اون چیزیه که هیچ کس نمیبینه. حال آدما هیچ وقت اون چیزی نیست که دیگران میبینن، اون چیزی نیست که در جواب حالت چطوره میگن... حال آدما رو فقط خودشون میدونن.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم تیر ۱۳۹۲ساعت 17:7  توسط الهام  | 


من هم مثل هر کسی توی زندگی ام کلکسیونی از بهترین ها برای خودم دارم. بهترین هایم را انتخاب نمیکنم. خودشان میمانند. خودشان نقش می اندازند توی افکارم. خودشان هیچ وقت فراموش نمیشوند و من بعد مدتی که بارها و بارها برگشتم سمتشان و مرورشان کردم و هر بار برایم تازگی داشتند، یا آرامش یا حس رضایت میفهمم که بله. این بهترین است. بهترینِ من. بهترین کتاب، بهترین فیلم، بهترین دوست، بهترین خیابان، بهترین شبکه اجتماعی، بهترین کافه، بهترین یادداشت، بهترین کفش، بهترین مجله، بهترین خودکار، بهترین عکس، بهترین ساندویچ، بهترین حرف، بهترین آهنگ، بهترین غزل...


می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

 

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

 

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی


مهدی فرجی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:58  توسط الهام  | 


-نمیخوام

-بخر دیگه خانوم

-نمیخوام

-پونصد تومنه، بخر دیگه. ببین فالت چیه. بخر دیگه بخر بخر

-ای بابا ولم کن بچه جون میگم نمیخوام. عجبا...

این من بودم. وقتی امروز اولین بار از یکی از این هزاران بچه سیریش فال فروش سطح شهر فال نخریدم؛ بعد از یک عمر که هر بچه فال فروشی به پستمان خورد نه نگفتیم. می خواهم بگویم یک عمر چون اینطوری بهتر است ولی اگر خیلی حقیقت برایتان مهم است که میخواهید دلچسبی جمله را فدایش کنید میگویم که یکی دو سال هر بچه فال فروشی به پستم خورد نه نگفتم، حتی یک وقت هایی خودم راه باز کرده ام سمتشان رفته ام و یک پانصدی یا هزاری چپانده ام توی دست هایشان و از بین بیست سی تا پاکت بسم الله را کشدار تر از همیشه گفته ام و یکی کشیده ام. یا نه، یک وقت هایی گفته ام «خودت یکیشو بهم بده.» انقدر به فال و دست خوب و بد و حضرت حافظ و سرنوشت اعتقاد داشته ام در آن لحظه که بعضا یک ایستگاه جا مانده ام که نکند سرنوشت بخواهد چیزی به من بگوید و افق های جدید خوشبختی را نشانم بدهد یا خبر از غصه خوردن فلان یار بی وفا از درد دوری من بدهد و من خریت کنم نشنیده بگیرم و بگذرم و سرنوشتم فلان بشود...

ولی این بار «بخر» اول را که شنیدم به صد ها کاغذ 10 در 5 سانتی متری که جایی توی کمد  صاف روی هم توی یک پاکت چیده ام فکر کردم. به اینکه این صد ها کاغذ ده در پنج اگر تاثیری در زندگی من داشتند من الان این نبودم. اگر هم واقعن تاثیر داشته اند که تاثیر خوبی نبوده و اصلا فکر کنم سرنوشتم به همین خاطر هنگ کرده. انقدر که پیله کرده ام یک عمر (بخوانید یکی دو سال) به این سرنوشت و پیغام گرفتن ازش و رد یابی مسیرش و با وسواس سعی کرده ام هر چیزی را نشانه ای بر تغییر مسیر سر نوشت بدانم و اینها... خود سرنوشتم توقع نداشته من انقدر بهش اهمیت بدهم و توی نخش باشم و خلاصه هول  کرده و دست و پایش را گم کرده و رفته توی دیوار...

آدم باید با عقلش زندگی کند. چیز وحشتناکی به نظر می رسد. خصوصا که تصمیم گرفته ام تمام آن فال حافظ ها را دور بریزم و اگر وقتی که یکی از این بچه ها از مانتویم آویزان می شود کسی کنارم بود، بتوانم توجیه‌اش کنم که؛ یک عمر دست هر بچه ای فال حافظ دیدیم خریدیم ولی نه یوسف گم گشته مان باز آمد به کنعان، نه در نمازش خم ابروی ما با یاد آمد...و نه گذشت ایام هجران نیز هم... فقط باعث شد بیشتر از قبل توی هپروت بگذرانیم و ایستگاه های بیشتری جا بمانیم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر ۱۳۹۲ساعت 21:55  توسط الهام  |