من هم مثل هر کسی توی زندگی ام کلکسیونی از بهترین ها برای خودم دارم. بهترین هایم را انتخاب نمیکنم. خودشان میمانند. خودشان نقش می اندازند توی افکارم. خودشان هیچ وقت فراموش نمیشوند و من بعد مدتی که بارها و بارها برگشتم سمتشان و مرورشان کردم و هر بار برایم تازگی داشتند، یا آرامش یا حس رضایت میفهمم که بله. این بهترین است. بهترینِ من. بهترین کتاب، بهترین فیلم، بهترین دوست، بهترین خیابان، بهترین شبکه اجتماعی، بهترین کافه، بهترین یادداشت، بهترین کفش، بهترین مجله، بهترین خودکار، بهترین عکس، بهترین ساندویچ، بهترین حرف، بهترین آهنگ، بهترین غزل...


می توانی بروی قصه و رویا بشوی

راهی دورترین نقطه ی دنیا بشوی

 

ساده نگذشتم از این عشق ، خودت می دانی

من زمینگیر شدم تا تو ، مبادا بشوی

 

آی ! مثل خوره این فکر عذابم می داد ؛

چوب ما را بخوری ، ورد زبان ها بشوی

 

من و تو مثل دو تا رود موازی بودیم

من که مرداب شدم ، کاش تو دریا بشوی

 

دانه ی برفی و آنقدر ظریفی که فقط

باید از این طرف شیشه تماشا بشوی

 

گره ی عشق تو را هیچ کسی باز نکرد

تو خودت خواسته بودی که معما بشوی

 

در جهانی که پر از  وامق و  مجنون شده است

می توانی عذرا باشی،  لیلا بشوی

 

می توانی فقط از زاویه ی یک لبخند

در دل سنگ ترین آدم ها جا بشوی

 

بعد از این، مرگ نفس های مرا می شمرد

فقط از این نگرانم که تو تنها بشوی


مهدی فرجی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر ۱۳۹۲ساعت 23:58  توسط الهام  |