تصورم از یک زن سی‌وپنج ساله با یک بچه هفت ساله، هیچ شبیه این چیزی نیست دارم زندگیش می‌کنم. ظاهرش چرا، میرم سر کار، حقوقم نسبتا خوبه، میام خونه، دستپختم نسبتا خوبه، بچه داریم نسبتا خوبه، روبط دوستی و خانوادگیم نسبتا خوبه. ولی من کجام؟ من هیچ کدوم از این جاهایی که هستم نیستم.

من خیلی دورم. خیلی خیلی دور. هیچکس حتی نمی‌تونه تصور کنه که چقدر دور شدم، که چقدر آزادم، چقدر قشنگم چقدر جسورم و چقدر خوشحال... وقتی دارم مایع ماکارونی هم می‌زنم، وقتی دارم لباس‌ها رو تا می‌کنم، وقتی توی راه شرکتم، وقتی نشستم کنار بچه که تکالیفش رو بنویسه، وقتی خیره به دستگاه قهوه‌ساز، ریختن چکه‌های قهوه رو تماشا می‌کنم... هیچکس نمی‌دونه اون لحظه‌ها من چقدر از اونجا دورم...

این خوب نیست. این چیزی نیست که بهش افتخار کنم. این بیشتر یه تلاش برای بقاست، یه راه برای سرپا موندن، برای زنده موندن.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۳ساعت 11:36  توسط الهام  |