دوستت داشتم... به اندازه کافی، زیاد و طولانی.
چه اون روزها که خورشید بودی و از شادی و اشتیاقِ من هزار رنگ میتابوندی، چه اون روزها که یه ابر سیاه و سنگین بودی، که به غم و بیپناهیم، بیتفاوت میباره...
اما این ماجرا انگار داره تموم میشه. انگار من دیگه اون خاک نرم و تازه نیستم، دیگه خسته شدم، سفت شدم، سنگ شدم.
خسته شدم از رویا بافتن و بچه بودن. خسته شدم از بودن و همیشه بودن و مفت و مسلم بودن. خسته شدم از تو و خودم و از این هیچی که بینمون هست و هی دست انداخیم تا ازش چیزی بیرون بکشیم.
خسته شدم از انتظار اون روزی که اصلا تو سرنوشتمون نیست و حتی تصورش هم نمیشه کرد.
خسته شدم و خستگیم دیگه از اون جنس نیست که از دلش هزارتا امید و آرزو و انتظار دربیاد. خستگیم از جنس همون خاک هزار سال آفتاب و بارون خوردهاس، سنگی و ثابت و تسلیم.