.
یکی یکی درهای قلبم بسته میشه، به روی ادمهایی که روزی رفیق، عشق، همدم یا تکیهگاه خودم میدونستم. هر بار با حیرت و قلبی عمیقا شکسته. چطور نفهمیدم برای این ادمها چه جایگاهی دارم؟ چطور فکر میکردم همونقدر که دوستشون دارم یا بهشون اعتماد دارم اونها هم؟
گیج و سردرگم میشم که حماقت من بوده یا بیانصافی اونها.
هر روز تنهاتر میشم، ترسوتر، با خط قرمزهای بیشتر و بیشتر دور و برم.
انقدر دنیام داره کوچیک میشه که نفس کشیدن سخت شده...
شبکههای اجتماعی برام کابوسن دیگه. حتی به اینجا و آدمهایی که اینجا رو میخونن هم مطمئن نیستم. هیچی دیگه. هیچجا دیگه. تمام.