مرد که از سر کار آمد پاکت سیگارم رو از انتهاییترین کنج خونه درآوردم و زدم بیرون. سوار تراموا که شدم اشکم در اومد اما نیومده بودم که گریه کنم، اومده بودم که خودم رو سرزنش کنم، به بیرحمانهترین و بیپردهترین شکل ممکن. توی ساحل باد شدیدی میومد. تمام مسیری که با تراموا اومده بودم رو پیاده برگشتم و خودم رو سرزنش کردم و پذیرفتم. همه رو پذیرفتم چون حتی یک کلمهاش هم اغراق و اشتباه نبود.
خسته و لهشده رسیدم خونه. خسته و له شده و پذیرفته.