از صبح مثل سگ یکسره کار کردهام و حالا فرو رفتهام توی مبل. هرچند ب تصویر سگهای لم داده کنار جادهها هم حسودی میکنم. لج کردهام از خستگی با خودم، نمیروم بخوابم.
بچهدار که باشی به زمین و زمان حسودی میکنی. به هرکس و هر چیزی که شب تا صبح یکسره میخوابد، یا هرجور خلوت و آسودگیای دارد.
قرنهاست ننوشتهام، خوب صبر کردم که اینجا فراموش بشود. دروغمیگویک. فراموش کرده بودم نوشتن را و این من حراف نشته پشت صفحههای سفید را.
حالا میخواهم گاهی میان بچهداری و جدال روزوشب فرشها و جاروها بنویسم، از زندگی تاریک و روشنم. چون نوشتن سنگ آخر من است. نوشتن، همه آن چیزی است که از زندگی همیشه میخواستم، قبل و بعد از شوهر و بچه و سفر و لباس و شکم تخت. قبل و بعد از هرچیزی که هستم و دارم، نوشتن... آخ که از ننوشتن تمام تنم درد میکند.