نه هنوز نپذیرفتم، که آدمها تنهان. تو هم انقدر واقعبین نباش. گاهی ذهنت رو از این اسارت در بیار. گاهی خاطرهها رو مرور کن. گاهی خیال کن. گاهی رویا بباف.
گاهی شبها وقتی خیلی روبهراه نیستی مغزت رو آزاد کن. گاهی تصور کن... روزهای گذشته رو. تصور کن حرفی که هیچ وقت نتونستی بگی رو گفتی. کاری که هیچ وقت نتونستی بکنی رو کردی. جایی که هیچ وقت نتونستی بری رو رفتی. با کسی که هیچ وقت نتونستی باشی بودی و همه چیز اونجوری بوده که تو میخواستی.
همیشه سختگیر و بهطور عذابآوری واقعبین بودی. گاهی نباش. گاهی رویا بباف. گاهی از این تنهایی مطلقی که کشفش کردی بیرون بیا. گاهی بهخاطر بیار که ما تنها نبودیم. ما آدمهایی بودیم که میتونستیم درباره همه چیز تا همیشه حرف بزنیم. آدمهایی بودیم که میتونستیم این تنهایی رو هیچ وقت نبینیم، هیچ وقت باور نکنیم و تا ابد خوش و خوشخیال بمونیم.
گاهی رویا بباف. فقط وقتهایی که خیلی خستهای. که ما همون بچههای بیتجربهایم. همون بچههای بدون زخم. توی یه حجم وسیعی از زمان. به اندازه تمام این سالها، که صرف پیدا کردن تنهاییمون شد.
این چیزیه که وقتی خیلی خیلی خیلی به اون نگرش مطلق از تنهایی نزدیکم من رو عقب میکشه، خودم رو یادم میاره و عشق و احساسم به آدم ها اطرافم رو برمیگردونه.