وقتی خیلی خیلی خیلی تنها میشم از آدما، وقتی احساس میکنم توی نقش خوب گوش دادن انقدری فرو رفتم که حرف زدن رو فراموش کردم و هیچ کس هم نخواسته یادم بیاره، وقتی میبینم هیچکی نیست، وقتی میبینم حتی اگر کسی هم باشه دیگه دلم نمیخواد آرامشش رو با ابرهام خاکستری کنم، رغبت نمیکنم حرف بزنم... وقتی انقدر کلمه ها و جمله هام روی هم تلنبار شدن که دیگه فقط میشه دورشون ریخت... یا وقتی توی سکوت گوشهام بیشتر از همیشه سوت میکشه یاد اینجا میوفتم.
چند سال پیش وقتی شروع کردم به نوشتن فکر میکردم بودن با آدمهای دیگه است. فکر میکردم گفتن همه ناگفتههاست. فکر میکردم از سر تکون دان ها لذت خواهمبرد. در عوض، یاد گرفتم که اگه با آدمهای دیگه حرف نزنم اتفاقی نمیافته. در عوض یاد گرفتم اگه هیچ کس از ابرهای خاکستری توی دلم ندونه اتفاقی نمیافته. از نوشتن یاد گرفتم از کلمه ها. که با اون ابرهای خاکستری خیلی کارهای بهتری میشه کرد یا نکرد و فقط نشست و تماشاشون کرد.
هیچ وقت فکر نکردم که آدمیام که خوشیم برای دیگرانه و ناخوشیم برای خودم. به قدر کافی میتونم با ناخوشیم اطرافیانم رو آزار بدم، ولی هیچ وقت نخواستم، نتونستم چیزی بیشتر از اخم و تخم و حرفای بیربط داشته باشم. هیچ وقت نتونستم درباره خودم بگم. هیچ وقت نتونستم بگم من کیم و از چی انقدر تلخه اوقاتم. هیچ وقت نتونستم بگم اون دردی که آهسته و در انزوا روح مرا میخورد و میتراشد چیه.
فقط تونستم توی سکوت به صدای دکمهها گوش بدم و رشتهرشته جملهها رو بنویسم. رشته های مرموزی که گاهی خودم هم راهم رو بینشون گم میکنم. گاهی خودم هم فراموش میکنم کدوم روز ابری این بلا رو سر این کلمهها آورده.
نه اینکه همیشه اینطور غمگین باشم. گفتم که فقط وقتی خیلی خیلی خیلی...