<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>به من بگو الهام</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 16 May 2012 00:13:00 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>تولد آقای سیاه و سفید</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-130.aspx</link>
<description>
تولدش است. چرا اینطوری نگاه میکنید مگر نویسنده های قد بلند تولد ندارند؟ مگر نویسنده های قد بلند آرام عینکی... نویسنده هایی که شکل توی فیلم ها هستند تولد ندارند؟&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هر جا که از کنار هم میگذریم تصویرش را در یک کادر سیاه سفید با پارازیت های مرسوم فیلم های قدیمی می بینم. هر جا که می رود این کادر هم باهاش می رود. آخرین باری که دیدمش توی حیاط گروه مجلات بود. از پشت سر، در همان کادر سیاه سفید. توقع نداشتید که برگردم و مثل دختر های احمق چیزی بگویم که گفته باشم و با این کارم او را از فکر به سوژه ی نوشته ای یا داستانی که در ذهنش در حال رخ دادن بود خارج کنم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;همینطوری برای خودش گوشه حیاط ایستاده بود و روبرویش را نگاه می کرد... اما مگر می شود یک آدم بتواند انقدر همینطوری یک جا با ایستد؟ شاید از ویژگی های منحصر به فرد دیگرش این است که می تواند همینطوری و بی هیچ توجیح و حرکت خاصی یک جا با ایستد... من که اصلا نمی توانم. حتما باید نوک کفش هایم را نگاه کنم، یا ادای آدم های منتظر را در بیاورم یا موبایلم را نگاه کنم، با اینکه هیچ کدام از این کار ها را نمی خواهم و فقط دلم می خواهد همینطوری یک جا با ایستم و فکر کنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تولدش است، نویسنده ای در قاب سیاه و سفید&lt;/p&gt;&lt;p&gt;نویسنده ای که شاید فقط در توهمات من انقدر خاص است. در واقع شاید بشود گفت: آدم معمولی ای که من یک سری ویژگی هایی که دلم خواسته را به وجودش سنجاق کرده ام امروز یا فردا به دنیا آمده. دعا میکنم این ویژگی ها و آن کادر سیاه و سفید واقعی باشند، دعا میکنم روزی اگر شما هم او را دیدید این کادر را هم ببینید.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;(گویا تولد احسان لطفی می باشد. )&lt;/p&gt;





</description>
<pubDate>Wed, 16 May 2012 00:13:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-130.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>توهمات چمدانی-قطاری-ماموریتی</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-129.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دلم میخواهد سفر کنم. عینهو این آدم های پولدار بی خیال و بعضا بی شعور که همه ی پول هایشان را خرج سفر میکنند. ولی همه ی سفر هایم باید با قطار باشد. نه با هوا پیما که زرتی از این سر دنیا برسی آن سر دنیا... دوست دارم از میدان راه آهن خودمان شروع کنم و بروم تا مثلا مکزیک. خب بالاخره کشتی هم بد نیست. فقط از هواپیما بدم می آید. بعد با همان صدای ریتم دار و پیوسته ای  که جزو معدود صداهای ریتم دار و پیوسته ای است که روز اعصاب نمیرود، توی قطار زندگی کنم و عشق کنم که دارم مسافتی را طی میکنم از جایی دور می شوم و به جایی نزدیک. حالا هر جا که میخواهد باشد. همان مکزیکی که باید به خاطرش کشتی هم سوار بشوم یا مشهد خودمان...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چرا من هنوز انقدر فنگلی هستم که نمی شود تنهایی بروم مسافرت؟ از آنجایی که خودم پول تنهایی مسافرت رفتن را هم ندارم، یکی از بخش های آینده ی آرمانی من این است که مثلا در خبرگزاری مهر که استخدام رسمی شدم یک تعداد زیادی معموریت باحال خفن خارجی و داخلی بهم بدهند من هم در حالی که در دلم دارم از خوشحالی شلنگ تخته می اندازم، برم توی فیس بوک بنویسم که آه دارم تنهایی می روم ماموریت و چه دلگیر و چه غم انگیز و من چقدر طفلکی ام و اینها... یا اینکه اصلا حالم از هر چه ماموریت است به هم می خورد! تصور کنید چقدر با کلاس می شود....&lt;/p&gt;&lt;p&gt;بعد چمدانم را بردارم... راستش یک چمدان سبز یشمی اسپرت چند سال پیش خریدم که تا به حال هیچ وقت به صورت شخصی ازش استفاده نکردم، اصلا وقتی میبینمش دلم غنج می رود برای ماموریت های تنهایی و خیالی ام. خلاصه چمدانم را پر کنم از چند دست لباس ست کرده که احتملا چند تایی شان نو هستند و بروم تنهایی سوار قطار بشوم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ای بابا گند خورد توی توهماتم. کدام ماموریت خفنی آدم رو با قطار می فرستند آخه؟&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Sat, 12 May 2012 20:36:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-129.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دوستانه </title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-128.aspx</link>
<description>
&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;بضیا راه و رسم فوش دادن رو بلد نیستن... من اگه بخوام یه روزی به یه وبلاگ نویس فحش بدم، با مشخصات و هویت کامل این حرکت رو انجام میدم. چون لابد لازم بوده که فحش بدم و اصلا کی میخواد این حقو از من بگیره...؟&lt;/div&gt;&lt;div&gt;دوست عزیز فحش بده، با صدای بلند. آدمه دیگه، بالاخره یه روز از یکی حرصش میگیره، اصلا از کسی متنفره گاهی... اما فحش های یه آدم ترسو به هیچ جای کسی بر نمیخوره، چون آدم میگه یه بچه ای اومده یه سنگی انداخته در رفته. اما فحش های با هویت بیشتر و بهتر می سوزونن. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;من درک میکنم که ممکنه یه عده ای از من و این وبلاگ خوششون نیاد. و اصلا چرا باید همه من و وبلاگم رو دوست داشته باشن؟ از همینجا از تمام دوستانی که از من متنفر هستند معذرت میخوام که صفحه ای در این شبکه ی جهانی دارم که خاطرشون رو آزرده میکنه. واقعا امیدوارم که تا جای ممکن کمتر اسباب تنفر دیگران رو فراهم کنم. &lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;




</description>
<pubDate>Thu, 10 May 2012 19:25:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-128.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>از این مخاطب های وبلاگی خاص!</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-126.aspx</link>
<description>
&lt;p&gt;نه میشناسمش نه دیدمش ... اما اولین کامنت &lt;a href=&quot;http://www.bi-ba.blogfa.com/&quot; title=&quot;این آقا&quot;&gt;این آقا &lt;/a&gt;در وبلاگ من جالب ترین کامنت این چند وقت اخیر برای من بود.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;سلام .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;قلم خوبی دارید اما از شما که احتمالا یه ژورنالیست هستید و قراره اواخر همین امسال از زبان انگلیسی چیزهای زیادی بدونید قابل بخشش نیست حجم غلطهای املایی تون :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی پست صدای من رو از ... : قید نوشته شده غید . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی پست خدایا سال قشنگی داری ... : بالغ نوشته شده بالق .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی پست شما حتی یک ساعت ... : غریزه نوشته شده غریضه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی پست کودک بیرون : بغل نوشته شده بقل .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;توی پست سرمقاله زندگی متفاوت ... : مذبوحانه نوشته شده مذبوهانه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;ذکر چند نکته ضروریه :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;1- شاید شما جایی در جواب به کسی که همین ها رو تذکر داده نوشته باشید که قواعد برای شما چندان اهمیت ندارن . بدین ترتیب من با ذکر اینکه اینها قواعد نیستن و پله های نخست یک پلکان هستن از شما عذرخواهی می کنم .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;2- حافظ میگه : کمال سر محبت ببین نه نقص گناه/که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- تصویرسازی ها و زبان پست آخر شما به شکل ادامه داری قابل تحسینه . درست مثل زبان پست خدایا سال قشنگی داری .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;3- این کامنت یعنی اینکه من دستکم یکبار و شمرده شمرده پستهای شما رو خوندم و آمادگیش رو دارم که بگم از برخی اشتباهات نگارشی در وبلاگ شما صرفنظر کردم . شما با یک ویرایش ساده در لغات و جملات تون ، نسبت به اکثر وبلاگ نویسها ، خواندنی تر به نظر می رسید .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;با احترام خیلی زیاد/بهروز گلستان&lt;/p&gt;&lt;p&gt;و در پی گرو کشی و توجیهات همیشگی من این آقا در آمد که:&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دوباره سلام و امیدوارم که لحنم در کامنت شبیه به بازپرس ها نبوده باشه .&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب البته ساختارشکنی اگه حاصلش یه ساختمان جدید نباشه ، کار قابل توجهی نیست . &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;حالا شاید فقط من و شما بدونیم که در نظر شما بقل گرمای بیشتری از بغل داشته باشه اما این رو صمیمانه از من بپذیرید که حتی شاید صمیمی ترین و قدیمی ترین کامنت نویس شما این گونه غلط دیکته های شما رو جایی در گوشه ی ذهنش نگه داشته باشه واسه روز مبادا . خب آدمها که همیشه با هم دوست نمی مونن و واسه دوستانی که به مرزهای خصومت رسیدن چه موقعیت هایی بهتر از این که : تو اول برو درست نوشتن رو یاد بگیر بعد بیا با من بحث سیاسی،فلسفی ، ورزشی ، ادبی کن ...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;شاید با این یکی دو تا کامنتی که واسه شما نوشتم یک مصداق درست و حسابی واسه این موقعیت از پست خدایا سال قشنگی داری ... فراهم شده باشه :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;خدایا میشه به بعضی ها بفهمونی که اینجا فقط یه جاییه که من هر چیز چرتی به ذهنم میرسه رو توش بنویسم؟&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما من میخوام اینجور ادامه بدم که :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;کلمات برای من اهمیت زیادی دارن . این کلمات هستن که به تو امکان نوشتن و به من امکان خوندن چنین دستآوردهای دلپذیری رو میدن :&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&quot;این را که میگویم تجربه کردم. وقت هایی که خودم بود راحت تر بودم. بلکم دوست داشتنی تر. حد اقل از تلاش های مذبوهانه برای معقول بودن بهتر است. وقتی که خودم باشم معقول تر هم هستم حتی.&quot;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;تو اگه یه الهام ساده بودی اون وقت میشد چشم بر برخی چیزها بست . اما تو الهام دیگرگونه ای هستی . یک الهام ساده &quot;تر&quot; ...&lt;/p&gt;&lt;div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Tue, 01 May 2012 00:33:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-126.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>من هم Conductor الهام! حرف دارم...</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-125.aspx</link>
<description>
&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;تکیه رو نمیدونم، که دیوار رو نمیدونم؛ که دنیا رو هم!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که دنیا رو میدونم، که گریه رو هم میدونم. که این دنیای منه. همه ی دنیای من...
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که نمیذارم، -که نمیتونم که بذارم...،- که تموم شه&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که تموم نشده، که نمیشه.&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که غید که نه!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که به بند و بستگی و دلبستگی و وابستگی ها و دلدادگی ها و سر سپردگی... سر
سپرده م. جان...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که اما با و بی املا و انشاء مرسوم هم، هستم!!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;پس همون؛&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;که بی غید. بی شرط. پاکباز...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;حالا تو بیا و، دیوار بنا کن... و تکیه...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;باجه؟!&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;FA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; &quot;&gt;&lt;span style=&quot;color: rgb(166, 166, 166); line-height: 13px; text-align: -webkit-auto; &quot;&gt;*یه مهمون ناخونده. یه مهمون که کلید رو از صاحب خونه گرفت تا سرَّ مگو بگه. تا حرف بزنه. همین یه بار. صاحب خونه منت گذاشت، امون داد. بی خبر...&lt;/span&gt;
&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; font-style: normal; &quot;&gt;---&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;/p&gt;&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; font-style: normal; &quot;&gt;اِشرَح لی صدری&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span class=&quot;apple-converted-space&quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt;، &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt;و يَسِر&lt;/span&gt;&lt;span class=&quot;apple-converted-space&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;em&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; font-style: normal; &quot;&gt;لی،&lt;/span&gt;&lt;/em&gt;&lt;span class=&quot;apple-converted-space&quot;&gt;&lt;span dir=&quot;LTR&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt;امری&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;

&lt;p class=&quot; &quot; dir=&quot;RTL&quot; style=&quot;text-align: right; direction: rtl; unicode-bidi: embed; &quot;&gt;&lt;span lang=&quot;AR-SA&quot; style=&quot;font-family: Tahoma, sans-serif; color: rgb(34, 34, 34); background-image: initial; background-attachment: initial; background-origin: initial; background-clip: initial; background-color: white; &quot;&gt;وحلل عقدتاً مِن لِسانی؛ و يَفقَهو قَولی... ربّی...&lt;/span&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;






</description>
<pubDate>Fri, 27 Apr 2012 00:29:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-125.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>سلام، صدام میاد؟ موبایل الهام هستم...</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-124.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من موبایل الهام هستم. همین الهام به من بگو الهام. تایپ فارسی ام زیاد خوب نیست چون با اینکه زبان فارسی برای تایپ دارم الهام همه ی اس ام اس ها و چتاشو با من فینگلیسی تایپ میکنه. به هر حال... الان الهام خوابه و من این پست رو می نویسم و آپ میکنم. بله من موبایل الهام هستم. خودش دقیق یادش نمیاد اما تابستون پارسال بود که منو  برا خودش پسر عممو  واسه خواهرش خرید. اولین بار که از توی جعبه در اومدم و توی دست های نرمش قرار گرفتم تصورش رو هم نمیکردم که یه روز انقدر بلا سرم بیاره. اما خب ما از بدو تولد میدونیم که قراره زمین بخوریم. زمین خوردن ما با شماها فرق داره و برای ما چندان وحشتناک نیست. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;زندگی با الهام زیاد آسون نیست.  اگه یادش نره معمولا منو صبح ها تا وقتی که حاضر بشه به شارژ میزنه. من همونجور که روی بالشتش لم دادم و غذا میخورم موقع لباس پوشیدن و حاضر شدن نگاهش میکنم. یه روزایی 10 دقیقه ای حاضر میشه و من هنوز سیر نشدم که شارژر رو از برق میکشه. البته اینجور روزها اصولا روز بالش جا میمونم اما 5 دقیقه بعد تو کیف الهامم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خب بیشتر مواقع الهام از من برای چت و اس ام اس استفاده میکنه. تماس های تلفنی اکثرا کاری هستن. من خیلی جاها با الهام رفتم. خیلی از خاطره های الهام رو بهتر از خودش یادمه. اس ام اس هاشو دونه به دونه یادمه. اس ام اس هایی که بعد از خوندنشون میخنده... اس ام اس های که بعدشون فحش میده و منو پرت میکنه رو تخت، اس ام اس هایی که وقتی میخونتشون همینجوری که زل زده به من چشماش پر از اشک میشه.... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;خیلی وقت ها با یه اس ام اس خر میشه، خیلی وقت ها حرف هایی که به کسی میزنه به نظرم احمقانه و بی منطق میاد. حس میکنم یه وقتایی من شعورم بیشتر از الهام میرسه. کاری هم از دستم بر نمیاد. اگه سر خود کاری بکنم طبق عهد نامه قبیله مون  از رده خارج میشم. ولی باور کنید یه وقت هایی حاضرم از رده خارج بشم اما برای بعضی از کانتکت هاش خودم دست به کار بشم و جوابشونو بدم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;البته یک وقت هایی لج میکنم و اس ام اس ها رو دلیوری نمیکنم. یا مثلا وقتی یکی از کانتکت هایی که ازش خوشم نمیاد زنگ میزنه ویبره نمیرم. البته من هیچ وقت رینگ تون نداشتم!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خلاصه که زندگی با همچین دختری یه کم اعصاب میخواد. الهام من رو زیاد دوست نداره. یادمه اوایل وقتی فهمید برنامه ریکورد ندارم کلی فوشم داد! میدونم هنوز چشمش دنبال اون دبلیو 570 تحفه ی دوران پیش دانشگاهیشه. چند بار شنیدم که میگفت هیچ گوشی ای رو به اندازه ی اون دوست نداره! من میگم این دختر خله شماها باور نمیکنید. حالا من نمیخوام پشت سر هم قبیله ایمون غیبت کنم ولی خب شما که بهتر میدونید اون بدبخت بیچاره ها تاچ نبودن. اصلا نمیدونن اندرویید چی هست و هنوز با همون سیستم عامل سنتی فکر میکنن! حالا الهامم یادش نمیاد چقدر اس ام اس تایپ کردن براش سخت بود و با این صفحه کلید من چه عشقی میکنه و به رو خودش نمیاره... این سیم کارت ایرانسل عهد بوقشم از تو دل و روده ی اون خدا بیامرز بیرون کشیده.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اما خب... از خل بازی هاش که بگذریم دختر دوست داشتنی و دل نازکیه. اصلا بخش عمده ای از خریتش هم مربوط به همین دل نازکیشه. به نظرم خوشگله اما به پای اون دختر کره ایه که تو کارخونه موقع ساخته شدنم عاشقش شدم نمیرسه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تازگی ها خیلی کار میکنه. شب ها که داریم بر میگردیم هم من در حال غش کردنم هم اون. باز من میتونم چراغ قرمز بزنم و خستگیمو نشونش بدم، اما الهام فقط از شیشه ی تاکسی زل میزنه به خیابون. من هم که یا چشمامو می بندم یا زل مینم به چونه و دماغش. ... شب بعد از اینکه بهم گفت چه ساعتی بیدارش کنم زیر بالشش میخوابم که بوی موهاشو میده. وقتی پلکاش سنگین شد اگه اس ام اسی چیزی برسه ویبره نمیرم که بیدار نشه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;فقط یه نفر هست که جز الهام من تو جیبش میتونم به مدت طولانی بمونم که جام هم از همیشه امن تره. الهام اصلا منو دست کسی نمیده. هیچ وقت هم توی خونه بیرون از اتاق منو از خودش جدا نمیکنه. اکثرا جام روی دکور دم در اتاقه. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیشب کابوس دیدم که توی تاکسی جا موندم....&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Wed, 25 Apr 2012 22:30:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-124.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>صدای من رو از آخر دنیا می شنوید....</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-123.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;دیواری بود که بدون اینکه بدونم بهش تکیه کرده بودم. دیواری از محبت بی غید و شرط یه مرد... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;هفت صبح اولین روز هفته... این دیوار فرو ریخت&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هفت صبح شنبه است و بهت زده توی رختخوابم گریه میکنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;هفت صبح شنبه همه دنیا با آخر رسیده&lt;/p&gt;&lt;p&gt;...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;من از آخر دنیا هفته مو شروع میکنم....&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sat, 21 Apr 2012 21:29:47 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-123.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فاتح </title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-122.aspx</link>
<description>
&lt;br /&gt;&lt;p&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به چند سال بعد فکر میکنم... به وقتی که خسته از کار کلید میندازم و درو باز میکنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به چند سال بعد، وقتی مریض می شم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند سال بعد، وقتی حقم نا حق میشه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به چندسال بعد وقتی پاشنه ی کفشم وسط خیابون میشکنه&lt;/p&gt;&lt;p&gt;چند سال بعد وقتی که هوس میکنم بی دلیل گریه کنم&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به چند سال بعد وقتی نصفه شب هوس بال کبابی میکنم...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;به چند سال بعد فکر می میکنم... &lt;/p&gt;&lt;p&gt;وقتی خسته از کار کلید میندازی و در دیگه ای رو باز میکنی &lt;/p&gt;&lt;p&gt;و من تموم اون سالها و لحظه ها رو تنها سپری میکنم.....................&lt;/p&gt;


</description>
<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 21:19:00 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-122.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>کوکب خانم مطبوعات</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-121.aspx</link>
<description>&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خروجی مجله بسیار قشنگ است.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;میدونم زیاد طول نمیکشه تا به این جمله ی خودم تف و لعنت بفرستم. اما باور کنید اولین خروجی عمر مطبوعاتی من خیلی قشنگ بود. حد اقلش این بود که خیلی چیزها یاد گرفتم. از نکات حرفه ای و کاری بگیرید تا مسائل خاله زنکی جاری در محیط کار.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;اینجا خیلی دوست داشتنی تره. طبقه ی هشتم رو میگم. خیلی دوست داشتنی تر از طبقه ی سوم. اینجا حد اقل من تا ابد تازه وارد نمیمونم. &lt;/p&gt;&lt;p&gt;تازشم ساتیار امامی هم داره!&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;</description>
<pubDate>Sun, 15 Apr 2012 12:09:40 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-121.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خدایا سال قشنگی داری، به سال منم سر بزن!</title>
<link>http://1neveshteh.blogfa.com/post-120.aspx</link>
<description>خدایا، ینی میشه مثلا نزنن تو کاسه کوزمون این فسقل مجله ای که افتاده دست من سیر طبیعی داشته باشه و من مثل هر انسان بالقی یه کار ثابت داشته باشم که بشه براش از جون مایه گذاشت؟ خدایا میشه استعداد مدیریت و خلاقیت من جواب بده و این فسقل مجله به یه جایی برسته که بگیم ما رسوندیمش؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه مثلا من کلاس زبانمو از 14 فروردین شروع میشه منظم برم و آخر سال 91 یه چیزی از زبان انگلیسی بارم شده باشه؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا، میشه مثلا من این ترم شاگرد اول ورودی داشنگاهمون بشم؟ دانشکده خبر که این حرفا رو نداره...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه مثلا کنار همه ی اینا من یه 10 کیلو لاغر بشم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه مثلا گواهی نامه مو بگیرم اون 206 داغونه مال من بشه، بعد باهاش با بچه ها بریم بام تهران و بریم پیتزا داوودو بریم جمعه بازار؟ خدایا اگه شد کارت طرح یادت نره.&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه این متروی دم خونه ما زودتر ساخته بشه تموم بشه؟ یهو دیدی مورد بالا نشد. سختمه با تاکسی...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه مثلا من یه وقت اضافی پیدا کنم برم کلاس طراحی استاد عطایی دوباره ثبت نام کنم؟ دلم لک زده واسه جو کلاس...&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه مثلا امسال تولدم یه جای خاص باشم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه این وی پی ان تبلت رو یه کاریش بکنی؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه من ناخونام نشکنه یه بارم که شده ناخونام یه دست بلند بشه لاک بزنم برم سر کار؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا میشه به بعضی ها بفهمونی که اینجا فقط یه جاییه که من هر چیز چرتی به ذهنم میرسه رو توش بنویسم؟&lt;/p&gt;&lt;p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/p&gt;&lt;p&gt;خدایا اینا آرزو های اوایل سال نود و یکم بود. نوشتم یادم باشه.&lt;/p&gt;

</description>
<pubDate>Fri, 30 Mar 2012 20:04:18 GMT</pubDate>
<dc:creator>1neveshteh</dc:creator>
<guid>http://1neveshteh.blogfa.com/post-120.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>

