تبليغاتX
به من بگو الهام

سر بحث حجاب خانوم ها، سر بحث کار کردن خانوم ها، سر بحث زندگی خانوم ها، سر بحث عادت ماهانه ی خانوم ها... و سر هر بحثی که مختص و مخصوص خانم ها باشه، پایه ثابت و بلبل زبون تر از همه مرد هان. مرد هایی که هر چقدر روشن فکر و جامعه شناس و انسان نما، ولی باز هم زن رو به همون شیوه ی احدادشون میخوان. 

مرد های سنتی، مرد های فوق مدرن بی غیرت، مرد های روشن فکر، مرد های طرفدار حقوق زنان، مرد های تحصیل کرده، مرد های بی سواد... همه میخوان که زن به همون شیوه ی سنتی باقی بمونه. زیبایی های ظاهرش برای اون باشه، تمام هنر و خلاقیتش رو برای خونه ی اون و سیر کردن شکمش صرف کنه... البته روی ورژن های جدید توقعات جدید تری هم نصب شده، اینکه بی سواد نباشه و حرف اونها رو هم بفهمه، اما فقط حرف اونها رو،

خیلی از زن ها، خودشون دوست دارن چیزی باشن که مرد ها می پسندن. اونها از کودکی برای ازدواج کردن زندگی کردند و روی نیاز های مردان متمرکز شدن. بزرگترین آرزوشون رسیدن جناب شاهزاده با اسب سفیده... 

اما اون شهزاده ی سوار بر اسب سفید، فکر میکنه با لیسانس دانشگاه آزاده و ماهی 400 هزار تومن در آمد و غریضه ی جنسی خوبش میتونه یک خانواده تشکیل بده و یک دختر دم بخت رو به اصطلاح خوشبخت کنه. 

در حالی که هستن دختر هایی که هوس جنس مذکر رو تو همون دوران دبیرستان رها کردن و از وقتی وارد جامعه شدن شروع به کار کردن، خرج خودشون رو در آوردن... اونم تو جامعه ای که مردها خودشون رو گرگ میبینن و دختر ها رو گوسفند. همین دختر ها توی همین جامعه لباس های زنگی پوشیدن، گوشواره های خوشگل خریدن، موهاشون رو رنگ و فر و مش کردن و رژ لب زدن. اما نه برای مرد ها... نه برای جلب نگاه حریصشون... برای اینکه تو این جامعه ی خشن، نخواستن زن بودنشون فراموش بشه.

امثال این دختر ها اطراف من زیاده. دختر هایی که به غیر از نیاز عاطفی (که نیاز عاطفی رو نمیشه انکار کرد. چه نیزا مرد به زن و زن به مرد) نیاز دیگه ای به مرد ها ندارن.

و در کنارش هستن مرد هایی که در مورد زنانه ترین مسائل زن مقاله می نویسن و ادعای حمایت از حقوق زنان رو دارن. اما همون ها هم نمیتونن حتی در مورد همین مسائل زنان حق رو به نظر زن ها بدن.

در مقابل همچین مرد هایی ما فقط میگیم:  شما حتا یک ساعت هم زن نبودید!*

*جمله ای از رعنا شمس در جریان یه بحثی تو فیس بوکه من با 150 تا کامنت و دعوای روشنفکری!




+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 17:17  توسط الهام  | 


بچه ی زن و شوهری که صندلی جلوی من نشستن، حدودا یک ساله اس، بچه ی خوشگلی نیست اما دوست داشتنیه. زل زده به دختر بقل دستیه من و لبخند میزنه. اون وقت شب توی ون، دختر حوصله ی اون بچه که زیاد خوشگل نیستو نداره و هیچ عکس و العملی نشون نمیده. من نگاهش میکنم، به من هم لبخند میزنه و چن تا کلمه ی نا مفهوم میگه. منم براش ادا در میارم. امتحان میکنم. حتی اگه من چیزی نگم و فقط لبخند بزنم هم بازم نگاهم میکنه و میخنده. همینجوری که توی بقل مامانش سمت من برگشته از پنجره بیرون رو نگاه میکنه... باهاش حرف میزنم... «چیه؟ چی داره؟ ماشین داره. ماشین چی میگه؟ قام قام قام...»

تو تاکسی یه بچه ی ملوسی روی پای مامانش نشسته. انقدر بچه رو پوشونده نفهمیدم دختره یا پسر... باهاش که حرف میزنم دست هاش رو تکون میده و میخنده و بعد دو تا عطسه میزنه که دلم غنج میره واسش. من و مامانش میخندیم. یه کم ماهارو نگاه میکنه و دوباره میخنده.

ساعت 7 شب توی مترو دختر بچه ی 3، 4 ای جلوی پای مامانش ایستاده. مامانش میگه باید حقانی پیاده بشیم. اونم تکرار میکنه: دنقانی پیاده میشیم... خیلی ناز حرف میزنه. ریزه میزه است و صورت ظریف و خیلی خوشگلی داره. یه دفه مترو یه ترمز خلی وحشتناکی میکنه و میخوره زمین. هم ترسیده هم واقعا دردش اومده. یه بسته شکلات مجلسخریده بودم واسه خونه، به سختی درش رو باز میکنم هنوز داره گریه میکنه دو تا بهش میدم. بهش که نزدیک میشم میبینم اشکاش صورتشو خیس کرده... دیگه گریه نمیکنه. ایستگاه دنقانی پیاده میشیم.

هر وقت میریم پارک، از اینایی که وسیله های بازی خفن و رنگی رنگی داره... از ته دل دلم میخواست الان یه بچه بود که من اینجا باهاش بازی می کردم.

به من میگه تو ذاتن مادری... راست میگه... هیچ حسی برام دوست داشتنی تر از مادر شدن نیست. بچه ها، هر شکی و هر سنی باشن به نظرم بی نظیر میان. به نظرم یه پدیده ی خاص و خارق العاده ان... انگشتای کوچیکشون که بی هوا حرکت میکنه... چشمای درشتشون... موهار نرمشون، پوست نازک و ظریفشون و اینکه همیشه هر کاری دلشون بخواد انجام میدن و هر جوری دلشون میخواد فکر میکنن و به ریش بزرگترا میخندن.

ولی هنوز تصوری از اینکه خودن همچین موجودی رو داشته باشم و مادر بشم ندارم... داشتن همچین موجودی هر چند خیلی عالی به نظر می رسه... انقدر عالی که به خاطر خیلی عالی بودنش نمیتونم تصورش کنم!

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 22:51  توسط الهام  | 


دیوانه تر از آنم که بخواهم متاهل باشم، یا متعهد... مرا آزاد بگذار، خیانت نخواهم کرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت 0:36  توسط الهام  | 


فهمیده ام که باید خودم باشم، فقط خودم. اگر قرار است پیشرفت کنم یا رفتار بهتری داشته باشم، باز هم باید خودم باشم. این را از وقتی فهمیدم که تعداد آدم هایی که دلم می خواست شبیهشان باشم از تعداد انگشتان دست و پایم باهم، هم زیاد تر شد. و اصلا یادم نمی آید اولین بار دلم میخواست شکل چه کسی باشم. 

من باید خودم باشم، حتی اگر میخواهم تغییر کنم. باید خودم باشم و اگر با کسی حرفی برای گفتن ندارم، بیخودی برای شکستن سکوت تقلا نکنم. من باید خودم باشم. 

همان دختر چشم سبزی که همیشه مقداری آرایش دارد و حجاب نیم بندی که او را هیچ وقت از هیچ نوع بشری متمایز نمی کند. دختری با ناخن های کوتاه که صبح به صبح فرق کج موهایش سشوار می کشد. اما تا بعد از ظهر انقدر مقنعه و روسری روی سرش وول می خود که همه اش خراب می شود. دختری که علاقه ی زیادی به رژ لب تیره ای که همیشه جایی دم دستش است دارد.

دختری که دوست دارد همیشه رنگ روشن بپوسد ولی تا وقتی لاغر نشود ترجیح می دهد به رنگ های تیره بسنده کند. 

دختری که یک وقت هایی سکوت می کند. سکوت عمیق و طولانی و اصلا دلش نمی خواهد یک کلام هم حرف بزند. حتی اگر گند بزند به اعصاب هم صحبتش یا جو جلسه. همان وقت هایی که یا حال حرف زدن ندارد یا فکر میکند ارزش حرفی که توی مغزش وول می خورد بیشتر از سکوت نیست. دختری که همیشه خوب گوش داده... یا لا اقل ادای خوب گوش دادن را خوب در می آورد. 

دختری که آدم های زیادی را می شناسد اما صمیمی ترین دوست هایش را چند سال اخیر از دست داده. و تنها می رود خرید، پیاده روی، مهمانی... همان دختری که فکر می کند دختر ها (جز تعداد خیلی خیلی معدودی... خیلی معدود!) از دوستی اش لذت نمی برند و زیاد دور و برش نمی پلکند. 

باید خودم باشم و سعی نکنم که برای کسی یا جمعی دوست داشتنی باشم. گور بابای شخص و جمع اجمعین. 

این را که میگویم تجربه کردم. وقت هایی که خودم بود راحت تر بودم. بلکم دوست داشتنی تر. حد اقل از تلاش های مذبوهانه برای معقول بودن بهتر است. وقتی که خودم باشم معقول تر هم هستم حتی.

باید خودم باشم. مثل همیشه صبح به صبح چشمم را که باز می کنم گوشی ام را چک کنم، موهایم را برس کنم، کمی دست و پایم را به اسم ورزش صبگاهی تکان بدهم... و باقی روز خودم باشم.

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 19:29  توسط الهام  | 


میدونم... نه، امیدوارم به اینکه یه روزی میاد. که صبح از خواب بیدار میشیم و یک دست لباس راحت می پوشیم. مثلا من یک دامن تا روی زانو، با یه بلیز و یک ژاکت و کفشای پاشنه تخم مرغی... رژ لب تیره ای میزنم و موهام رو پشت سرم جمع میکنم. تو آینه به خودمون نگاه میکنیم. آخرین سال های جوونیه، اما این اصلا بد نیست. بلکه داستانم رو عاشقانه تر هم می کنه. اون روز می رم پارک کنار رودخونه ای که نزدیک محل زندگیمونه...

شاید خل بازی هامون گل کرد و مثل اونروز تو شریعتی، با هم مسابقه ی دو هم دادیم. و بعدش وقتی روی چمن ها ولو شدیم هر دومون به فکر فرو برویم و یاد روزهایی بیفتیم که میخواستیم دور باشیم... و حالا اینجا همون دوریه که آرزوشو داشتیم. 

دوباره تو خاطره ها رو جز به جز از مغزت بیرون بکشی و برام تعریف کنی. دوباره من گوله گوله اشک بریزم... دوباره به اندازه ی همه دنیا برام پناه بشی...

غروب بشه و تو راه خونه بستنی بخوریم، یه کم خرید کنیم. برگردیم خونمون. چراغ ها رو روشن کنیم و نگاهی به خونمون بندازیم و من آروم با خودم فکر کنم، این همون خونه ی رویاهامه...


              

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 23:47  توسط الهام  | 


مدت‌هاست دارم به چرایی و چیستی خودم فکر می‌کنم! خب قطعا نباید توقع داشته باشید که به نتیجه ای رسیده باشم...


                               

     

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1390ساعت 22:10  توسط الهام  |