X
تبلیغات
به من بگو الهام
با یه لیوان چایی میشینم روی کاناپه و تلوزیون رو روشن میکنم... تصویری که میبینم دقیقا آغاز ناب ترین قسمت فیلم ترواست...

دختره چاقو رو میکنه تو گردن اون مرد گندهه...

دو تا سر باز دختره رو گرفتن

آشیل از راه میرسه گردن یکی از سرباز ها رو میزنه دل و روده ی اون یکی رو هم میریزه بیرون...

دختره رو بغل میکنه که بلند بشه

پسر عموی دختره از راه میرسه...

حالا مرتیکه ی بی عرضه اون جایی که وقتش بود اون کسی رو که باید می کشت نکشتا!

یه تیر میزنه به پای آشیل

دختره جیغ میزنه

آشیل بلند میشه بره طرفش یه تیره دیگه...

دختره زجه میزنه

یه تیر دیگه

دختره...

آشیل روی زانو نشسته

"من خوبم...

در تمام طول جنگ تو به من آرامش می دادی...

تو باید بری تروا داره نابود میشه..."

پاریس دختره رو میکشه به خودش میبره

وقتی دختره از دید آشیل خارج میشه آشیل با خیال راحت ولو میشه روی زمین و میمیره...

صحنه ی بعدی روی چشم های آشیل سکه میذارن و جسدش رو با کمال احترام آتیش میزنن...

باز مانده های شهر تروا دارن از راه کوهستان میرن به یه جای نا معلوم...

پاریس با معشوقه اش... زن هکتور با بچه اش... اما اون دختره تنهاس...

بر میگرده پشت سرش رو نگاه میکنه

میدونه دود سیاه رنگی داره میبینه بدن عشقشه که داره میسوزه

بغض میکنه، به راهش ادامه میده...

 

من... چاییم سرد شده، تمام صورتم خیسه...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مهر 1389ساعت 23:56  توسط الهام  | 

من نمی فهمم آدمها چه جوری دم از روز مرگی میزنن وقتی اینهمه اتفاق خوب و بد می افته... وقتی نمیشه به هیچ چیز عادت کرد...
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مهر 1389ساعت 13:53  توسط الهام  | 

 

 یک عده آدم قرمز و آبی مشغول کری خواندن برای همدیگه ان... من نمی فهمم این فوتبال با اون بازیکن های بو گندوش که همش دارن تف میکنن و فوش میدن چه چیز جذابی داره؟ خداییش یه بازیکن بسکتبال رو با یه بازیکن فوتبال با هم مقایسه کنین...شاید فکر کنین بسکتبالیست ها به خاطر اینکه توی سالن بازی میکنن تف نمیکنن ولی مهم این نیست که جذب زمین بشه یا نشه دیده بشه یا نشه! مهم شخصیته که انقدر این بسکتبالیست ها موحودات با وقار و متواضعین انقدر با شعور و متشخصن... .  من که والا یه بازیکن فوتبال ندیدم که درست حرف زدن بلد باشه باقی ویژگی ها بماند.

 یک عده ی دیگر الان دارن حاضر میشن برن کنسرت!! اونم کی لهراسبی! آدم بشینه لالایی مختار نامه گوش بده به  صرفه تره. والا! اون مرضیه بنده خدا که به رحمت خدا رفت هیچکی ککشم نگزید...  هرچند اصولا خیلی ها مرضیه رو فقط با یه اسم و یکی دو تا آهنگ میشناسن... نمیدونن بزرگ لشگری، پرویز یاحقی،  بدیعی،همایون خرم و  علی تجویدی کی بودن... نمی دونن شاگرد ابوالحسن صبا و عبدالله دوامی بودن یعنی چی... حالا هی می خوام نرم بالا منبر!

 یک عده ی دیگه رفتن افتتاحیه آریشگاه یه بنده خدایی. رفتن اونجا لابد پای سیب بخورن با شیر نسکافه ی کارامل دار. و با هم راجع به همه چیز حرف بزنن از سفر سانفرانسیسکو گرفته تا مارک جوراب دوست پسر نوه عموی زن دایی شون. و هی زیر زیرکی کاشت و فرنچ ناخون های همدیگه رو وارسی کنن... آریشگاهه بغل دست شهر کتابه. هم شهر کتابه خیلی بزرگ و باحاله هم آرایشگاهه کادر مجرب داره! انتخاب با شماست که پولهاتون رو در چه راهی خرج کنید...

و من در خلوت خودم دارت بازی میکنم... مرضیه گوش میدم... لاک قرمز میزنم...

و اصلا هم به هیچ عده ای حسودیم نمیشه و حوصله ام یه ذره هم سر نرفته!

+دوستان مجبور نیستین برای این پست نظر بذارین... درکتون می کنم!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 18:14  توسط الهام  | 

 

آدم وقتی توی سن 20 سالگی آبله مرغون میگیره دوتا حس هم زمان درش به وجود میاد... یکی بد بختی کاذب، یکی هم خوشبختی کاذب .

(-) پیشرفت فوق العاده ی دونه های نارنجی رنگ، درد، تب، تنگی نفس، تهوع... با چاشنی دلشوره و نگرانی برای کسی... و اینکه مجبوری همش توی رختخواب باشی بدون اینکه خوابت ببره...

(+) اما جنبه های مثبتش قابل ذکر تره... اینکه دکتر بگه تا ۱۰ روز استراحت مطلقی و خیالت بابت دانشگاه و کلاس هاش که هیچ وقت خدا حوصله شون رو نداشتی راحت بشه. اینکه اول صبح و بعد از خواب بریده بریده ی دیشب حس کنی که تمام روز رو بی کار خواهی بود و می تونی هر چقدر دلت خواست کتاب ها و مجله های نخونده ات رو بخونی و آب پرتقال بخوری، یا اینکه نوشته های ناقصت رو کامل کنی... یا اینکه سی دی های در هم بر همت رو سر حوصله و فرصت با دقت تمام مرتب کنی... حتی نصفه شب ها که خوابت نمیبره به افکار مالیخولیایی-فلسفی ات اجازه بدی هر چقدر که میخوان ادامه پیدا کنن و چیز هایی رو کشف کنی که به نظر میرسه هیچ بشری تا حالا بهش فکر نکرده...

تجربیات 3 روز اول آبله مرغون:

دوستای من دو دسته ان یا آبله مرغون گرفته ان یا نگرفتن، اما هر دو دسته دلشون نمی خواد به قرنطینه ی من پا بذارن.

وقتی آبله مرغون داری نباید در انتظار بربر ها رو بخونی چون دونه هات بیشتر میشن.

نمردیم اکسیژن خالص هم تنفس کردیم! باور کنید هیچ فرقی با هوای میدون هفت تیر نداشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389ساعت 23:8  توسط الهام  | 

 

کلا ما ادم ها

یک دسته بیشتر نیستیم

و اون یه دسته ای که ما باشیم

کلا مرض داریم...

 

یارو

یه وقتایی که بعد یه عمری شانس گندش زده و همه چیز زندگی اش "در حد معقول" جفت و جوره

به جای اینکه یه اهنگ شاد بذاره تو خلوت خودش برقصه

یه کاره بر میگرده به خودش میگه

یعنی چی که من الان هیچ گیری تو رندگی ام ندارم؟

مگه میشه؟

بعد دیوونه ی روانی میشینه انقدر فکر میکنه فکر میکنه تا یه چیزی پیدا کنه واسش تریپ افسردگی بر داره

حالا اون چیز هر چی می خواد باشه

حتی شب ادراری بچگی هاش!

 

اما

همون یارو

وقتی همه چیز بده

وقتی که "روح" داره ولی شانس نداره

وقتی میشه مصداق کامل سنگ و لنگ

شعورش نمیرسه که که بشینه یه کم فکر کنه

برسه به اون لحظه ی خوش شانسی اش که به اتوبوس رسید...

عوضش میره آهنگ غمگین میذاره تو خلوت خودش دپ میزنه

(افراد معدودی که مجله ی موفقیت یا از این چرندیات می خونن شاید به فکر بیفتن که تلاششون رو بکنن ولی درست در همون لحظه روح مجلات و مقاله های مذکور رو به چالش میکشن...)

 

+ما از اولش اینجوری نبودیم... ما اشرف مخلوقات بودیم...

+الان صغراشون هم نیستیم!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 23:23  توسط الهام  | 

 

+میخواستم ریا نشه ولی گفتم تابلو دیگه که این شاهکار اثر کسی نیست جز خودم!

+تاریخچه ی اسم خیابونمون رو هم نپرسید که از حوصله ی بنده خارجه...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 23:14  توسط الهام  | 

 

توی کوچه ی مامان بزرگم اینا توی اصفهان 2 تا گربه بودن که مامان بزرگم خیلی دوستشون داشت و بهشون می رسید. هیچ کس تلاش نکرده بود که براشون اسم بذاره به آقا گربهه میگفتن گربه نره به خانومه میگفتن اون یکی! که این اواخر اون یکی به خاطر گل باقالی بودنش "گل باقالی" هم نامیده میشد! این گل باقالی و گربه نره اکثر مواقع با هم بودن. بار ها دیده بودیم که ظهر ها توی آفتاب کف حوض خالی مامان بزرگم اینا دراز می کشیدن. گل باقالی هیچ وقت بیشتر از یه حد معمولی ولو نمیشد، به قول مامان بزرگم یه ناز و عشوه ی عجیبی داشت ولی با حیا بود، اکثرا غذایی رو میخورد که براش می ذاشتن توی باغچه و این اواخر که خونه ی مامان بزرگم اینا خونه ی اونها هم شده بود کمتر توی کوچه با گربه نره پرسه میزد... این تابستون که رفتیم اصفهان گل باقالی و گربه نره رو توی حیاط ندیدم. گفتم حتما دیگه کسی تحویلشون نگرفته رفتن... روز آخری که اونجا بودیم داشتیم با خواهرم می رفتیم بیرون که سر کوچه گربه نره رو دیدم که با یه گربه ی سیاه که چشمای سبز جیغی داشت راه میرفتن، بعد هم رفتن سمت آشغال های کنار تیر چراغ برق...

به خواهرم گفتم این گربه نره ی خودمونه؟؟؟  گفت آره گربه ها هم داف پسند شدن!

خانم آرایشگر در حکم مشاور زیبایی: تو موهات رو ۳ درجه روشن کنی پوستت رو هم برنزه کنی با آرایش مشکی رنگ چشمات خیلی جلوه میکنه. خیلی جذاب میشی!!!

+ خودم هم میدونم که کمی گیج میزنم این روزها...

+نمیدونم چرا نظراتون همه خصوصی میشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم مهر 1389ساعت 12:39  توسط الهام  | 

با تشکر از تمامی دوستانی که ما رو در دپرس بازی هامون یاری کردند و اونهایی که در این راه به دیار باقی شتافتند...

خلاصه که لوس بازی دیگر بس است الهام خانم... ....................................................................

(این چندین نقطه ی بالایی واجب بود که گذاشتم)

در این پست می خواهیم به خاطره ای از دیشبی که قرار بود در آن استعداد هایمان کشف شود و به حمد الله کشف هم شد بپردازیم. و هدفی هم از این خاطره پردازی نداریم جز بی هدفی...

این درست که بنده از شنبه ها به اندازه ی دمپایی رو فرشی و حتی به اندازه ی عینک دودی متنفرم، چون اول هفته است و هی این نفس اماره ی آدم توی مغزش وزوز می کنند که شنبه است و تو باید تصمیم جدیدی بگیری (مثلا زا این شنبه درس میخونم- از این شنبه کارهامو منظم انجام میدم- از این شنبه.... ای بابا...) و برای کل هفته ات برنامه ریزی کنی و خلاصه از این سر خوش بازی ها... و البته به شخصه هیچ وقت به این وزوز ها وقعی ننهاده و از حرص نفس مذکور هم که شده اگر زمانی هم تصمیم جدی داشته باشم (که این پدیده هر صد سال یکبار اتفاق می افته!!) میذارم برای سه شنبه، پنج شنبه و خلاصه هر روزی غیر از شنبه و جمعه ها که تعطیلیم. کلا!

بله داشتم می گفتم که هر چند دیروز شنبه بود و علاوه بر آن آثار غربتی بازی های جمعه ام همچنان در من باقی بود و عملا شبش خوابم نبرده بود و وقتی صبح خودم رو توی آینه رو شویی نگاه کردم چیزی که دیدم "یک دم کُنی اخم کرده" بود... واز دیشبش به صورت پیگیر و مستمر تف و لعنت نثار زندگی میکردم... فکرش رو هم نمی کردم بعد از ظهری شاد و با چاشنی کشف استعداد، دوستان سر خوش، تحریریه ی همشهری و کلی سوژه ی خنده داشته باشم...

من و مهتا خانومی همزمان با هم یک ربع زودتر رسیدیم روبروی ساختمان همشهری (اگه گفتین این یعنی چی؟) و بنا به دعوت جناب خرسند و پر رویی بنده و راضی شدن مهتا – که کاشف به عمل اومده خجالتی تر از خودش خودشه- وارد کافه ی همشهری شدیم و ابتدا یک عدد لیلا سیف زیبا رو خفتمان کرد و اسممون رو پرسید و به یمن وبگردی و شاید وب نویسی هایم من رو شناخت و من هم دانستم که این همون خانمه است که یه ربع پیش زنگ زد و می خواست مطمئن بشه که من میام یا به جام گلدون بذارن... شاید هم زنگ زدن که ما فکر نکنیم اون شماره ها که در کامنت خصوصی دان آقای امین – بر پا !!!-  گذاشتیم کشکی بوده.

و کم کم از راه رسیدند دوستانی که در اون میتینگ خجسته حضور داشتند و محبت های همراه با اخم و طلبکاریشان را نثارمان کردند که چرا دیروز نیومدی... و من طی یک عمل خاله زنک بازیِ ضربتی در سه سوت آمار ما وقع دیروز و اینکه خانم فلانی چه شکلی بود و اینها رو از مریم در آوردم تا کمی از سوزش درون بکاهم!

سر انجام بهمون یکی یه دونه برگه ی سوال دادن دستمون ومن هم اون برگه ی کذایی رو پر کردم... برگه ای که نشون میداد من یه چیزیم میشه ها!

1- بچه که بودید فکر می کردید چه کاره میشوید؟ (یا یه سوال تو همین مایه ها)

جواب الهام: جراح مغز!!! – نقاش

2-الان چه کاره اید؟ (خدایی سخت ترین سوالی که دیروز باهاش مواجه شدم همین بود!)

شیمی می خونم – نقاشی رو دنبال می کنم – کار مطبوعاتی (خودم می دونم توهم زدم ولی نخیرم! گل که لقد نمی کنیم نشریه ی الکترونیکی داریم و در شُرُف ورود به یک نشریه دیگر میباشم.)

(البته حالا میبینم که هیچ کدام از اینها شغل به حساب نمی آد و اینکه اینها همه شغل منند و شغل من این همه نیست و یأس های فلسفی ای از این دست!)

3-فکر میکنید با چه شغلی بلز نشسته میشید؟

جواب الهام: مطبوعات چی – نقاش- کمی شیمی دان!

کلا این جلسه من رو یاد مهد کودکم و بازی هاش انداخت....!

برنامه ی بعدی نقاشی بود که باید روی یک کاغذ زرد  بچگی های خودمون رو می کشیدیم. و بعد برگه ها رو جمع کردن و عکس هر کس رو دادن دست یکی دیگه و...

(به گفته ی دکتر کاغذ ها به این دلیل زرد بودن که رنگ استعداد رزده... و من یاد وبلاگ مهدی سر دبیر افتادم!!!)

این قضیه به نظرم فقط مفرّح بود و هر چی فکر کردم خوب حالا که چی؟ نفهمیدم که چی...!! هر کس فهمیده که چی اطلاع رسانی کنه. اما باز هم دستشون درد نکنه ما که کلی به ملت و خودمون خندیدیم و از همه به تر این بود که وقتی فهمیدم خطوط مبهمی که به دستم رسیده عکس بچگی های امیر خودمونه به این نتیجه رسیدم که این بشر پتانسیل راه اندازی مکتب جدیدی در نقاشی رو هم داره... و دانستنیهای خنده دار دیگه ای راجع به بچگی های دوستان که بر ما فاش شد بس است برای دیگران فاش نمیکنیم که کی بچگی هاش گیج میزده و از دیوار راست بالا می رفته و کی خشن و پسرونه بوده و کی...

بعد از خوش و بش های متداول بعد جلسه ای نفهمیدیم چی شد که دیدیم به صورت دسته جمعی وسط تحریریه ی همشهری جوان ایستادیم. هر چند که جز آقای رضوی کسی بر حضور ما –یا شاید هم من- وقعی ننهاده (چقد از این اصطلاحات خوشم اومده تازگیا!) و جز نگاه چپ چپ نثارمون نکرد. که خدایی نکرده روی ما زیاد بشه و تریپ اونها کم...

اما خب ما ودوستان همه با این تریپ گرفتن ها آشنایی کامل داریم و راستش توقعی هم جز این نداشتیم. البته لازم به ذکره که آقای امین و خانم سیف از خودمون بودن. یا لا اقل ما اینطوری حس کردیم...

نه اینکه فکر کنید ما از ایستادن در اونجا و هر هر کرکر خنده خسته شده باشیم یا اون نگاه ها تاثیری رومون گذاشته باشه. نه. فقط جهت تنوع مکان جلسه مون رو منتقل کردیم به پا گرد پله ها تا بقیه دوستان کارشون تموم بشه.

ساعت از 6:30 هم گذشته و ما دم در ساختمون مشغول حرفها و خنده های تموم نشدنی مون هستیم و من منتظرم که "مامانم بیاد دنبالم" !!! در حال صحبت با مهدی سر دبیر و جمعی از دوستان کوله پشتی به دوش هستم که مامانم از گرد راه میرسه و تیکه ای نثار من و شاید هم کاران عزیز میکنه که این روزها نمونه اش رو کم نشنیدیم: "آخی! اینا هم کلاسیاتن؟؟؟"

+می دونم مثل همیشه نشد. نوشتن زورکی همین میشه دیگه...

+به دلیل قطعی اینترنت این پست رو با تاخیر یک روزه گذاشتم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مهر 1389ساعت 10:8  توسط الهام  | 

 

اینجا چهار دیوار سفید دارم

یک دنیا کتاب شعر دارم

اینجا یک دستمال کاغذی خیس

یک آینه

یک عالمه پروانه های مرده دارم

و شاعران این کتاب ها همه مرده اند

و یادم آمد معلم کلاس سوم من هم مرده

نارد ابراهیمی مرده ...

پدر بزرگ صبا مرده

 

دیوار ها نگاه سنگینشان را به من –به غریبه- دوخته اند

در گوش هم پچ پچ می کنند...

 

امروز جمعه است:

حتما بهشت زهرا شلوغ است

پارک ملت شلوغ است

دار آباد شلوغ است

جمکران شلوغ است

و امام زمان جایی توی این شلوغی ها سرش شلوغ است

 

شاید کسی دلش بخواهد از این شلوغی ها

به خلوت اتاق من –که کمی هم سرد است- پناه بیاورد

و کتاب شاعران مرده را ورق بزند

و هیچ شعری پیدا نکند که برایم بخواند...

و حتی سعی نکند بگوید که مرا می فهمد

و فقط بگوید که امروز جمعه است و میدانم از شنبه ها متنفری...

 

و حتی به من نگاه نکند

و به پروانه های مرده ام هم

چون ما همه مثل همیم

روحمان می خورد به در و دیوار اتاق

 

شاید کسی دلش بخواهد از شلوغی ها

به اتاقی که مال من نیست

مال پروانه هایم نیست

اما بوی اشک های من را و بوی لباس های من را میدهد

پناه بیاورد

 

به هر حال در این اتاق قفل است...

 

+من در میان جمع و دلم حای دیگر است ... دلت رو پیش خودت نگه دار...

+ نوشته شده در  جمعه نهم مهر 1389ساعت 12:4  توسط الهام  | 

 

امروز عجب روز ی بود... (این یعنی اینکه الهام روزانه نویس هم میشود!!!)

وسایل های هر سه تا اتاق خونه وسط حال بود. به قول بابایی – وقتی نهار به دست از در اومد تو- خونه رو شخم زده بودیم!!

من و مامانم و آبجی خانم به تنهایی (!) یه تخت دو نفره یه تخت یخ نفره و دو تا کتابخونه جا به جا کردیم.

اومدم برای مامان اینا آبمیوه ببرم که خستگی شون در بره دقیقا وسط حال که پر از وسیله بود یکی از لیوان ها از دسستم ول شد روی وسایلا و شکست. خدایی اوضاع خیلی افتضاح شد اکثر وسایل آب میوه ای شد اما چون خودم معتقد بودم که قضا بلا بود و فدای سرم با اعتماد به نفس داد زدم:

مااااااااااااااااااامااااااااااااااااااان یه لیوان شکست!

...

مامانم بالای سرم ایستاده بود... باورم نمیشد همچین جیغ بنفشی شاهکار مامان ریزه میزه ی من باشه...

نمیدونم این چه مرضی که من دارم که هر وقت مامانم اینجوری عصبانی میشه با اینکه خیلی ناراحت میشم ولی نمی تونم جلوی خنده ام رو بگیرم!!!

حالا الهام کبود از خنده در حال جمع کردن شیشه ها

مامان کبود از جیغ...

مامان بزرگم ار خواب پریده بود از همونجا روی کاناپه زل زده بود به ما ها...

خلاصه که مامانم که به ضایع شدن شعور من بر اثر کار زیاد پی برد در حالی که نفس نفس میزد صحنه رو ترک کرد...

از اونجایی که من از دمپایی رو فرشی به اندازه ی عینک دودی متنفرم و هیچ وقت پام نمیکنم در حالی که با دستمال های خیس به سمت آشپز خونه میرفتم یک لحظه کل وجودم ضعف رفت.... یک قطعه شیشه به ابعاد این هوا (یه مورچه!!) رفته بود کف پام...

...

به صورت لی لی در حالی که پای راستم دستمه (!) بی سرو صدا میرم تو حمام... داشتم به این فکر میکردم که خوب شد مامان نفهمید وگرنه خودم که هیچ 7 جدم رو هم مینشوند بغل دستم تا برامون فلسفه ی خیلی چیز ها (از جمله دقت – دمپایی رو فرشی – و بلوغ فکری (!) ) رو برامون تشریح کنه... که دیدم مامان در آستانه در حمام وایساده و من همچنان پای راستم دستمه...

خلاصه... وقتی مامانم از کمک های من حسابی تشکر کرد و به دلیل اینکه خسته شدم و راضی به زحمت من نیست و اینها منو فرستاد تو اتاق جدید خودم تا به کارای خودم برسم و صحنه ای که من باهاش مواجه شدم این بود...

از اون لحظه تا ساعت 10 شب یعنی یک ساعت پیش مشغول جا دادن وسایلم از همه مهم تر کتاب هام بودم اما هر جور که شده هر چند به صورت نصفه نیمه همه چیز جاگیر شد... مهم تر از همه بندو بساط کامپیوتر و اینترنت بود که زودتر از همه راه افتاد

و حالا اولین شب آرامش من و آبجی خانم بعد از ۶ ماه گیس و گیس کشی به یمن وجود یک دیوار بینمون...

+چقدر نصفه شبی هوس sms و کامنت خصوصی کردم...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 0:14  توسط الهام  | 

 

ادم ها دو دسته ان...

کسایی که این آدم رو میشناسن و کسایی که نمیشناسنش..

 

دسته ی دوم برن محسن یگانه شون رو گوش بدن!

اما خبر خوب برای دسته ی اول اینکه آلبوم چهارم گروه این آقاهه ۱۶ مهر منتشر میشه...

+واقعا خرسند شدیم از این سطح اطلاعات عمومی دوستان!!!

معرفی میکنم آرش سبحانی همه کاره ی گروه راک ایرانی کیوسک...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مهر 1389ساعت 0:17  توسط الهام  | 

 

به لطف خداوندگار داداشی را عروسی دادیم و ایشان هم دم بر کول نهاده رفتند خانه ی بخت...

هر چند همواره روزی دو بار دلشان برای ما تنگ شده و دست منزل را گرفته و می آیند ما را شاد می کنند...!

این عروسی و خانه ی ما همان حکایت فتح شهر تروا بود. به این صورت که عده ای آمدند و مفهوم خانه را از خانه ی ما گرفتند و شاد و خوشحال رفتند... و ما ماندیم و ... (لازم به ذکر است که دلیر ترین گلادیاتور این میدان کسی نبود جز آبجی خانم ما.)

جایتان خالی در زمان حضور سبز -قرمز و گاهی زرد- ایشان به شخصه انقدر شستم و سابیدم و دست تا آرنج در کف فرو بردم که شکر خدا رنگ دستم ۳ درجه روشن شده به بلوری گروید...

در زمان جهاز برون حنا بندون عقد عروسی و پا تختی در یک حرکت انحتاری تمام مدت کفش پاشنه ۱۰ سانت به پا کرده تا فامیل عروس در کف مانده و فامیل خودمان قربان صدقه ی قد و بالایمان روند و در یک حرکت انحتاری تر تمام این مدت با این کفش ها سر پا بودیم! (خدا سوسک کند بندگانی را که فکر کنند ما مشغول قر دادن بوده ایم) در پی این چند حرکت انگشتان پایمان چند روزی علائم حیاتی نداشتند. اندیشیدیم بلا شک خفه شده اند و همین فکر چه فلسفه ها که پیش نیاورد... تا حکیمان هر آینه چه پیش میبینند!!!

این عروسی جز باز کردن گره های کور بخت من و هلیا (یاور ما در تمامی مراحل رزم) و آبجی خانم و خیل عظیم دختران به شدت -و با تمام قوا- دم بخت فامیلمان یک تجربه ی بس مشعوف کننده دیگر برایمان داشت و آن هم قند سابیدن بالای سر داداشی و منزلشان بود! که بس بهمان حس خوبی داد...

هرچند گمان به زنده ماندن خویش تا پایان این حادثه ی عروسی داداشی نمی بردیم اما اکنون شکر ایزد زنده ایم و از adsl داداشی که برایمان به ارث گذاشته و همچنین اتاق ایشان که کنون دیگر غار تنهایی ماست لذت روزگار را می بریم...

پی نوشت های نه چندان مهم:

۱-تمام فامیل های ما به روح اعتقاد دارند. خوشبختانه!

۲-حالا می فهمم که اونروزی که اون بنده خدا گفت عین تراکتور کار میکنم منظورش چی بود...

۳-تراکتور ها هم به روح اعتقاد دارند؟؟؟

پی نوشت مهم:

سومین میتینگ هم برگزار میشه

جمعه ۹ مهر ۸۹ از ۹ صبح تا ۹ شب پارک ملت

 با همون تم وبلاگی جوانی به اضافه ی نشریه الکتونیکی جانمون... از تمامی علاقه مندان خواهشمندیم اعتقاد به روح را کنار گذاشته و پاشن بیان!

متن کامل آگهی اینجا

 منتظر اطلاعیه های بعدی ما باشید...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 20:7  توسط الهام  |