چند سال پیش بود یادم نیست. هنوز خوب بودیم با هم. هنوز انقدر همه چیز و همه روابط  و دوستی‌ها در گند و گه پیچیده نشده بود. هنوز همه‌مان با هم دوست بودیم. اول دنیا بود، اول جوانی. اول و اولین هرچیزی و هرکاری. در دنیای بی انتهای رفاقت‌هایمان ساعت‌ها از همه چیز با هم حرف می‌زدیم...

هنوز جایی در اعماق وجودمان مذهبی بودیم. هنوز همدیگر را از خدا می‌خواستیم. رمضان، شب‌ها تا سحر پای لپتاپ‌هایمان عین جغد بیدار بودیم و روزها از ضعف و گرما و بی‌خوابی منگ می‌زدیم. هنوز شب‌های احیا را باور داشتیم. هنوز از تمام طول سال، یک ماه رمضان را نماز می‌خواندیم و روزه می‌گرفتیم... یا دست کم تلاشمان را می‌کردیم که کمی خودمان را نزدیک کنیم. که سهمی داشته باشیم. 

چند سال پیش بود؟ یادم نیست. که باور داشتیم که کسی هست با چندصدتا اسم خوش آهنگ در شلوغی کم نور مسجدها، در هوای آزاد شب‌های تابستان... که اگر خوبی‌ای هست از بخشش اوست و اگر بدی‌ای هست خیالی نیست، او می‌تواند همه چیز را روبراه کند. چند سال پیش بود؟

چند سال گذشت؟ چه خبرهای تلخی شنیدیم، چه کسانی را از دست دادیم،  چقدر به خاطر خامی و احمقی و بی تجربگی‌مان اشتباه کردیم، چقدر حسرت خوردیم،چقدر گریه کردیم، چقدر دروغ شنیدیم، چقدر در تاریکی، در نیمه راه، تنها، رها شدیم، چقدر تنها ماندیم و از تنهایی، تاریکی و سکوت، از ترس به خودمان پیچیدیم که ناامید شدیم؟ که عصیان کردیم...؟

یادم هست دقیقا کجا و در چه موقعیتی تصمیم گرفتم اعتقاداتم را برای همیشه زمین بگذارم و باقی راه را دست خالی بجنگم. فلسفه قوی و دقیقی برای خودم داشتم و دارم. تکیه بر انسان و انسانیت و باقی قضایا. سبُک‌تر هم شدم.

خیلی جدی خواستم که اویی نباشد، که بیهوده دلخوش نباشم. اما تمام این مدت، هر بار که به ستوه آمده‌ام، هر بار که برای آرزویی بزرگی رویا بافته‌ام، هر بار که از ترس روزهای آینده بیخواب شده‌ام، هر بار که قلبم از احساسی لبریز شد... سرم را چسباندم به دیوار سفید و خنک کنار تختم و حس کرده‌ام که آنجاست. شاید نتواند یا نخواهد چیزی را به این زودی روبراه کند، اما کسی آنجاست و من لحظه‌ای با دنیا تنها نخواهم ماند. 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر ۱۳۹۴ساعت 0:55  توسط الهام  | 

 

ظهر تابستانی دلگیری است. مثل تمام ظهرهای تابستانی نوجوانی ام که دلم می‌خواست هرجایی باشم به جز خلوت آزار دهنده اتاقم. دیشب باز کابوس کوسه و نهنگ و اقیانوس دیده‌ام. بیدار شده‌ام. صبحانه را آوردم توی اتاقم خوردم. دارم دنبال جای ثابتی می‌گردم که محیط زیست و حیاط وحش بنویسم. اما این چند روز به هر دری زدم نشده. جایی هست که هم من هم قد و قواره تحریریه‌شان هستم هم آنها خیلی ایده‌آل من هستند اما به خاطر دعوای سختی که قبلا با دبیر تحریریه‌اش داشتم دلم نمی‌خواهد حتی طرفش بروم...  اتاقم را جارو زدم و آهنگ خانوم هایده را که راننده تاکسی توی مسیر تهران کرج گذاشته بود، دانلود کردم و به چیزهای زیادی فکر کردم که دیگر نای دوباره نوشتنشان را ندارم.

حالا نشسته‌ام توی اتاقم. گریه کرده‌ام. این روزها چشم‌هایم همه جارا تیره و تار می‌بیند. تیره و تار تر از قبل. خانوم هایده می‌خواند که 

 خدایا . خدایا

خدایا توی دنیای بزرگت پوسیدیم که

می‌خواستیم . می‌خواستیم

می‌خواستیم مثل این روزو نبینیم . که دیدیم که

ناز اون . بلای اون . حسرت دل . عذاب عالم

هر چی باید همه تک تک بکشن . ما کشیدیم که
 
و دلم می‌خواهد بروم. هیچ چیز به اندازه رفتن از این اتاق و این خانه و این شهر حالم را خوب نمی‌کند. به هیچ چیزی به اندازه نشستن توی یک وسیله نقلیه و دور شدن از اینجا محتاج نیستم... که حالم خوب بشود. که دیگر کابوس موج و اقیانوس و نهنگ نبینم، که دیگر به زوال میدان دیدم فکر نکنم، که دیگر از سر بیکاری، بی‌ هیجانی و بی تجربگی به خاطرات نخ‌نما و بی‌ارزشم فکر نکنم.
حتما  وقتی آدم مسافت‌های طولانی طی می‌کند، وقتی از محل زندگی‌اش دور می‌شود هورمونی چیزی ترشح می‌شود، که حال آدم را دگرگون می‌کند و اعتیاد آور هم هست. مثل آن هورمونی که موقع سقوط آزاد در بدن ترشح می‌شود. حتما همچین چیزی هم برای سفر وجود دارد که در بدن بعضی آدم‌ها هم ولع سفر کردن به وجود می‌آورد. چون می‌دانید؟ حتما باید دلیلی وجود داشته باشد، وگرنه که هیچ کس برای اینکه شما فقط به این احتیاج دارید که توی یک وسیله نقلیه بنشینید و دور بشوید هیچ اهمیتی قائل نیست.
 
پی نوشت: بلگفا بی‌ارزش و نا امن است؟ باشد. کدام خاطره بازی خانه‌ای را که با دست خودش ساخته، حتی اگر روی گسل باشد، برای همیشه ترک می‌کند؟
 
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر ۱۳۹۴ساعت 13:33  توسط الهام  | 

 

سین بامداد نیست و از نبودنش غمگینم. چون آدمِ دلبسته شدن به آهستگان و پیوستگان هستم. من از تمام چیز‌ها و آدم‌ها و پدیده‌ها و عقاید آهسته و پیوسته خوشم می‌آید. آن‌ها که بدون هیچ‌های و هویی با پشتکار‌ترین و امیدوار کننده‌ترین و تاثیر گذار‌ترین هستند و سین بامداد یک دوست آهسته و پیوسته بود.

من خودم هیچ آدم آهسته و پیوسته‌ای نیستم. من خیلی مقطعی و خیلی شدید هستم. البته الان که فکرش را می‌کنم می‌بینم در نتیجه علاقه‌ام به این مکتب خیلی معتدل شده‌ام این یک سال اخیر. 

آهستگی به معنی بی‌صدایی، بی‌جار و جنجالی، بدون توی بوق و کرنا کردن هر کاری... و ادعای دانستن، که آخ چقدر باب شده این روز‌ها. آهستگی یعنی دوری از ادعا. یعنی تواضع قلبی و عقلی. حوصله ندارم خیلی بسط بدهم. خودتان توی مفهوم آهستگی همینطور تالم و تعمق کنید تاااا... برسید که به‌‌ همان «نمی‌دانم» سقراط.

و پیوستگی نتیجه آهستگی است. چون هیاهوی بیهوده برای کارهای کوچکی که می‌کنیم و چیزهای کوچکی که به دست می‌آوریم همیشه و همیشه و بی‌برو برگرد و بدون استئنا و حتی شما دوست عزیز، سکته می‌آورد و مانع پیوستگی می‌شود. چون انسان را به این باور می‌رساند که به قدر کافی کار کرده، به قدر کافی می‌داند، به قدر کافی خوانده، به قدر کافی بوده.

و بارو‌های پوچ آفت نسل ماست. چه رفته‌ام توی لحن نگارش فلسفی. ولی نه خب جدی. شما را نمی‌دانم ولی دور و بر من پر است از هم سن و سال‌هایی که واقعا هیچی نیستند، هیچی نمی‌دانند اما اعتماد به نفسشان من را خفه می‌کند. چون واقعا باور کرده‌اند و همین باور جلوی رشدشان را گرفته. ما هم گاهی زود باورمان میشود. زود محسور این آدمهای خالی با اعتماد به نفس و خوش آب و رنگ میشویم. 

آهستگان و پیوستگان همان‌هایی هستند که کارشان از حرفشان بیشتر است. همان‌هایی که بزرگی‌شان را باید کشف کرد. دانسته‌هایشان را باید کشف کرد. بزرگی، دانستن و تمام ابعاد جذاب وجودیشان را قاب نکرده‌اند روی دیوار پذیرایی، تکثیر نکرده‌اند بدهند کارت پخش کن‌ها برایشان توی هفت تیر و انقلاب پخش کنند.

و توی همه جنبه‌های زندگی باید آهسته و پیوسته بود، توی رفاقت، توی درس خواندن، توی ورزش، توی عشق، توی رژیم غذایی، توی سیاست، توی کندن زمین برای حفر کردن تونلی به بیرون از جایی که در آن حبس شده‌ایم...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:31  توسط الهام  | 

 

خواهرم آمد توی اتاقم با یک شیشه عطر. گفت ببین بوی اینو دوست داری؟ گفتم نه من از عطر خودم می‌زنم فقط. بعد یه نگاهی انداخت به شیشه عطر تقریبا خالی من، گفت خب اینکه تموم شده. حالا تا دوباره بخری... و پیش پیس از عطر توی دستش پاشید روی دستم...

جدای از این داستان که ما دوتا عادت داریم چیزی که دوست نداریم را به هم قالب کنیم تا آن چیز حیف و میل نشود، وقتی بینی‌ام را بردم سمت دستم و بوی عجیب عطر را تو کشیدم فکر کردم که چقدر دلم می‌خواهد تا آخر عمر از همین عطری که حالا شیشه سومش هم رو به پایان است بزنم. بعد‌تر دیدم چه متعصبانه دلم می‌خواهد عوض نشوم. هیچ وقت.

وقتی که هر چیزی با سرعتی باور نکردنی در حال تغییر است و هیچ چیز نیست که سر جایش مانده باشد و دل آدم را خوش کند. نه خیابان‌ها، نه مدرسه‌ها، نه حتی بوی توی کتاب‌ها. دقت کرده‌اید؟ کتاب‌ها هم دیگر، حتی آن بوی سابق را نمی‌دهند متن و داستان که هیچ... کافه‌ها هم توی سه چهار سال عوض می‌شوند و ساختمان همشهری هم عوض شد. چقدر دلم تنگ شده برای راه پله سنگی ساختمان کریمخان که توهمات جوانی‌ام را توی آن بالا و پایین کردم. برای کافه‌اش و برای پنجره‌هایش و برای ناهارخوری و آسانسورش هم.

حالا که دقت می‌کنم می‌بینم من محله کودکی هم ندارم. تمام دوران کودکی ما چهار تا بچه با خانه عوض کردن همراه بود و برای من، اتاقمان، کمدم، محله‌مان، دوست‌هایم، مدرسه‌ام و تمام چیزی که شما از محله کودکیتان به خاطر دارید، برای من در حال تغییر بود. من مدام در حال دل کندن بودم، وقتی طعم تلخ تغییر کردن و حبابی بودن همه چیز برایم عجیب بود.

بعد از ظهر برای عید دیدنی رفتیم خانه عمه. خانه عمه از معدود خانه‌هایی است که هیچ وقت عوض نشد و همیشه همانجا بود. اما توی خانه خیلی وقت است که عوض شده، بوفه چوبی بزرگی که تویش یک کلکسیون بی‌نظیر قوطی کبریت‌های رنگی و فانتزی ترکیه‌ای بود جایش را به یک تلوزیون غول پیکر داده و تابلوی کوبلن بزرگ زن و مردی که کنار ساحل نشسته‌اند و زن دامن بزرگ و پفی‌اش را پهن کرده روی ماسه‌ها... به جای بالای پذیرایی توی اتاق است و از گوریل خبری نیست. گوریل، ترسناک‌ترین، بزرگ‌ترین و سیاه‌ترین عروسک دوران کودکی من و چندین تا نوه و نتیجه دیگر که تا همین چند سال پیش بالای کمد توی اتاق سرجایش بود و بچه‌ها را می‌ترساند دیگر نیست...

حالا هم عوض شدن خفت بار طعم غذا‌ها در رستوران‌های مورد علاقه‌ام، عوض شدن ریخت و قیافه دوستانم، عوض شدن مزه قرص‌های ویتامین سی، عوض شدن سردبیر همشهری داستان، عوض شدن کیف دستی مامانم، عوض شدن صفحه بلاگفا، عوض شدن مدیریت کافه وصال، عوض شدن آدم‌های زندگی‌ام، عوض شدن مغازه‌های سر پل تجریش، عوض شدن ویوی اپلیکیشن‌ها، عوض شدن حیاط خانه مامانجون و عوض شدن بوی صابون مایع توی دستشویی خانه، من را نا‌امید می‌کند، من را غمگین می‌کند و حس می‌کنم هیچ چیز ماندنی نیست. همه چیز مثل حباب است مثل کف... و توی روشویی چرخ می‌خورد و در چاه ناپدید می‌شود.

این یکی دو سال اخیر چسبیده‌ام به هر چه دارم. کیف پولم، ساعتم، عطرم، لپتاپ بی‌رمقم، خودکار‌هایم، عینک دودی‌ام، جامدادی دوران دبستانم، جا کلیدی‌ام، کرم‌هایم و... هرچه هست‌‌ همان است. یا اگر مصرفی بوده از‌‌ همان مارک و مدل. وسایلم وقتی بوی کهنگی می‌گیرند و از آن برق نویی می‌افتند برایم عزیز‌تر می‌شوند. عزیز هم نه. یک جور خواستن حریصانه است. یک جور چنگ زدن. یک جور متوصل شدن. وقتی لمسشان می‌کنم، آثار کهنگیشان را می‌بینم و سر انگشتی حساب می‌کنم که چند سال است دارمشان و دارم استفاده‌شان می‌کنم، روح زخمی و درب و داغان از تغییرات غیر قابل کنترلم تسکین پیدا می‌کند و احساس می‌کنم الههٔ تغییر ناپذیری هستم نشسته بر یک تخت کهنه اما سالم و استوار چوبی، و تنها در مبارزه با تغییرات بی‌رحم...

خودم هم دوست ندارم عوض بشوم، ظاهرم، لباس پوشیدنم، اندازه و رنگ و مدل مو‌هایم، قیافه‌ام، خنده‌هایم، بویم... هرچند خواه ناخواه فرق کرده‌ام. حالا دیگر می‌توانم ناخن‌هایم را بلند کنم و لاک بزنم، کمی لاغر‌تر شده‌ام و چندتا جای زخم و سوختگی به بدنم اضافه شده و به وضوح کم حرف‌تر و تودار‌تر شده‌ام. امیدوارم این تغییر‌ها هم کسی را آزار ندهد. کسی را نا‌امید نکند و کسی را به این فکر فرو نبرد که همه چیز مثل حباب روی آب است...

نمی‌دانم از سر ضعف است یا ترس یا عقده، شاید هم یک خواسته و عادت معقول. هرچه هست من دلم چیزی می‌خواهد که بماند، که باشد، که ریشه و قدمت داشته باشد، حالا هر چیزی، خانه‌ای، وسیله‌ای، عطری، رابطه‌ای، عشقی، احساسی... چیزی که هر وقت رفتی، هر وقت فاصله گرفتی، هر وقت سفر کردی دلت قرص باشد از بودنش و مثل سابق بودنش. چشمت و دلت از تغییر که خسته شد، پناه بیاوری به آشنایی‌اش. چیزی مثل طعم بیسکوییت ساقه طلایی... مثل صفحه سفید این وبلاگ.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 22:18  توسط الهام  | 

 

بیا سر و سامان نگیریم لطفا. من سر و سامان دوست ندارم. من از اینکه بتوانم پیش بینی کنم که هفته آینده و ماه بعد و سالهای پیش رو را چگونه خواهم زیست حالم به هم می‌خورد. و از زندگی همه آدمهای اینجوری هم حالم به هم می‌خورد. از اینکه سالهای عمرم را به صورت بسته‌های از پیش طراحی شده تضمینی بگذرانم...

من از تمام سر و سامان دنیا همین که روزهایی برای خودم و اعتقاداتی برای خودم داشته باشم برایم کافی است و به نظرم، بزرگ‌ترین نعمت زندگی غیر قابل پیش بینی بودنش است که ما داریم با علم و درایت و تکنولوژی خودمان، نابودش می‌کنیم، مثل طبیعت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۳ساعت 19:22  توسط الهام  | 

 

بچه که بودم، با این باور ناخودآگاه زندگی می‌کردم که من مرکز دنیا هستم. واقعا هم بودم. همه چیز من منحصر به فرد بود. همه چیزهای توی فکرم و همه چیزهای بدنم یک جور خاصی با بقیه فرق داشت و من آن‌ها را به صورت رازهای بزرگ بزرگ با خودم حمل می‌کردم. چه کسی به اندازه من عجیب بود؟ هیچ کس. چه کسی به اندازه من خوب نقاشی می‌کشید؟ هیچ کس. چه کسی به اندازه من از مدرسه متنفر بود؟ هیچ کس. چه کسی مشکلات من را داشت؟ چه کسی قدر من از تاریکی می‌ترسید؟ چه کسی قدر من قشنگ نامه می‌نوشت؟ چه کسی قدر من رشته پلو دوست داشت؟ هیچ کس. بچه که بودم یکه تاز دنیا بودم. همه جا یا بهترین بودم یا بد‌ترین، به هرحال همیشه حق با من بود.

فرآیند جدی دوست یابی که شروع شد فهمیدم فقط ما دو نفر مرکز دنیاییم. همه رتبه‌های اول و آخر دنیا برای ما دوتا بود. همه رازهای روحی و جسمی، فقط ما دوتا. یک نیروی غیبی باعث شده بود آن یک نفر دیگر را که اندازه خودم در دنیا مهم بود پیدا کنم و تا چند سال سکوی مرکزیت جهان را با او شریک باشم.

تا دوران دبیرستان این اعتقاد کم و بیش به قوت خودش باقی بود. توی دبیرستان چند جلسه اول دوره‌های مهارت زندگی، اولین باری که اثری از علم روان‌شناسی و مشکلات آدم‌ها با خودشان و دنیایشان می‌دیدم، با دهن باز به حرف‌های دختر جوان خوشگلی که مربیمان بود گوش می‌دادم. باورم نمی‌شد که تمام نفرت‌ها و خشم‌ها برخورد‌های هیجانی و و فکر‌های عجیب و غریب و مشکلاتم با والدینم یک سری مشکلات کشف شده، شناخته شده و حتی رایج باشند. نمی‌توانستم هضم کنم که آدمهای دیگری مثل من توی دنیا زندگی می‌کنند. اولین باری بود که حس می‌کردم دارم از مرکز دنیا به جایی در میان یک جمعیت از نوجوان‌های مثل خودم منتقل می‌شوم.

بعد من بزرگ و بزرگ‌تر شدم و در بین آمارهای و جمعیت‌های مختلف کوچک و کوچ‌تر. هی از پله‌های اهمیت دنیا پایین و پایین‌تر آمدم. دوازده هزارمین نفر در رشته تجربی سال ۸۸، یک نفر از میلیون‌ها نفری که به نتایج انتخابات اعتراض دارند، یک نفر از میلیون‌ها نفری که در فیس‌بوک عضو هستند... بعد باز بزرگ‌تر شدم و باز توی جمعیت‌های مختلف تنه خوردم و توی آمار‌ها دست و پا زدم. یک بار دیگر فکر کردم می‌توانم تنها کسی باشم که یک نفر را دوست دارد و تنها کسی باشم که آن یک نفر دوستش دارد اما باز هم نشد. من دیگر هیچ وقت به مرکزیت دنیا برنگشتم. هنوز هم هرچه پیش می‌روم فقط مخرج کسر بزرگ‌تر می‌شود. و من هر روز بیشتر به اندازه خودم ایمان می‌آورم. به یک در هفت میلیارد و چهل و شش میلیون نفر...

جدای از بحث‌های «همراه شو عزیز» و «شکل دادن فرهنگ جامعه و آیندگان» و «با ده هزار تومن چه کار می‌شود کرد» و شرکت در رقابت‌های مختلف و کارهایی که باعث می‌شود آدم بیشتر دیده شود، که گاهی به آدم این باور را می‌دهند که می‌تواند از دیگران مهم‌تر باشد یا می‌تواند با همین رقم کوچکش هم تاثیر گذار باشد... گاهی در رخوت خاصی از این رقم کوچک که به صفر میل می‌کند، از این بی‌اهمیت بودن کیف می‌کنم. از اینکه هیچ چیز در دنیا به وجود من وابسته نیست. از اینکه سهمم از دنیا همینقدر است. از اینکه می‌توانم در جایگاه گم و گور خودم هر طور که می‌خواهم زندگی کنم... بعد کش و قوس می‌آیم، از توی رختخوابم بلند می‌شوم و می‌روم برای کنکور درس می‌خوانم یا چیزی می‌نویسم یا جای گلدان‌های توی اتاقم را عوض می‌کنم...

پنج شش سال پیش، یعنی وقتی حدودا 18 ساله بودم، سردبیر همشهری جوان برایم یک مجله امضا کرد و بالایش خیلی سرسری نوشت «اتاق هر جوان ایرانی مرکز دنیاست.» اگر من بودم خیلی خوشخط می‌نوشتم «تو تا وقتی کار واقعا بزرگی نکنی برای هیچ کس هیچ اهمیتی نداری بچه جون.» بعد مجله را می‌بستم و با لبخند مبسوطی تحویل یکی چند میلیارد نوجوان دنیا می‌دادم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی ۱۳۹۳ساعت 12:2  توسط الهام  | 

 

یک چیز مهم می‌خواهم بگویم. یک چیز مهم که وقتی صبح زود در حال شنا کردن توی استخر نیمه خالی بودم به ذهنم رسید. بعدتر توی سالن انتظار مطب دکتر، توی خانه موقع دیدن سریال، توی صف تاکسی و توی کوه موقع راه رفتن در یک مسیر پاکوبِ کم شیب و باریک بهش فکر کردم. البته تا وقتی چیزی را ننویسم، در ذهنم انسجام پیدا نمی‌کند. ذهن من سیال است. اما در نوشتن کلمه‌ها دیگر نمی‌توانند برای خودشان بیایند و بروند. باید کلمات را توی هوا بقاپم و بنشانم سر جایشان تا ببینم حرف حسابشان چیست. 

هر آدمی ویژگی‌هایی دارد؛ چهره‌ای، اندامی، تن صدایی، اثر انگشتی، شکل لبخندی... در برخورد اول این‌ها را می‌بینیم، این‌ها را می‌شناسیم، این‌ها را می‌پسندیم. بعد ویژگی‌ها درونی‌تر می‌شوند؛ اخلاقی، گذشته‌ای، عادت‌هایی، علاقه‌هایی و ترس‌هایی... این‌ها را کشف می‌کنیم، این‌ها را می‌پذیریم، این‌ها را دوست‌تر می‌داریم.

حالا که بیست و چهار ساله‌ام، می‌دانم هر آدمی دوست داشتن خودش را هم دارد. دوست داشتن آدم‌ها سوای از کمتر و بیشتر، با هم خیلی فرق دارد. دوست داشتن یک سبک است، یک روش، یک عادت و یک رفتار ناخودآگاه.

دوست داشتن من؟ در نگاه اول ساده و بچه گانه، مثل دوست داشتن یک شکلات، در باطن پیچیده، نا‌منظم و درگیر اما مستمر. پر از محبت‌های بی‌قید و شرط یا حتی بی‌اختیار. پر از خشم و خستگی‌های غافلگیر کننده. پر از حرف‌های زیاد و یک ریز و هیجان زده، پر از سکوت‌های عمیق و طولانی. پر از تغییرهای دیوانه کننده.

کشف جدیدم این است که دوست داشتن و مدلش برای هر آدم‌‌ همان اوایل شکل می‌گیرد.‌‌ همان وقتی که اولین بار بدون اینکه دلیلش را بدانی حس کردی قلبت تند‌تر می‌زند،‌‌ همان وقتی که اولین بار با اضطراب چشم می‌چرخاندی که پیداش کنی،‌‌ همان وقتی که برای اولین بار دلت می‌خواست روز‌ها و ساعت‌ها و دقیقه‌ها تمام نشوند. اولین کلام را که گفتی، اولین پیغام را که نوشتی، اولین لبخند را که زدی، اولین هدیه را که خریدی شیوه دوست داشتنت شگل می‌گیرد و تا آخر عمر به‌‌ همان شکل می‌ماند.

دوست داشتن آدم‌ها توی اولین‌ها شکل می‌گیرد. وقتی که یاد می‌گیری آن آدم خاص را چطور دوست بداری. مثل لباسی که برای او دوخته باشی، دوست داشتن تو به تن او اندازه است.

وقتی زمان گذشت، دل کندی یا دل بریدی، فراموش کردی یا دور انداختی، وقتی سال‌ها گذشت و به آدم جدیدی رسیدی و دلت خواست باشی و باشد، یک جایی وسط‌های رابطه وقتی دوستت دارم‌ها گفته شد، می‌بینی لباس دوست داشتنِ تو قواره تن او نیست. یک لباس را چقدر می‌شود تغییر داد؟ چقدر می‌شود ظاهر جدیدش توی تن آدم جدید را تحمل کرد، وقتی که هنوز تناسبش توی اندام دیگری را به خاطر داری؟

و یک لباس را چقدر می‌شود تحمل کرد وقتی که قواره تنمان نیست، وقتی که انگار برای کس دیگری دوخته شده؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر ۱۳۹۳ساعت 20:29  توسط الهام  | 

 

چقدر می‌شود غمگین بود، چقدر می‌شود در غم پیش رفت، پایین رفت. غم یک عمیق بی‌انتهاست. اگر خودت را پرتاب کنی تا لحظه مرگ صدای سقوط آزادت را می‌شنوی.

اگر خودت را پرت کنی، انتهایی نیست که برسی، پخش زمین بشوی و تمام. فقط سقوط می‌کنی و سقوط می‌کنی...

در سقوط، در چاه غم، بزرگ می‌شوی، جا افتاده می‌شوی، پیر می‌شوی و میمیری.به مرگ طبیعی در یک سقوط آزاد مردن، تمام چیزی است که نصیبت می‌شود.

در سقوط آزاد فکر می‌کنی که کِی و چرا تصمیم گرفتی بپری؟ به خاطر یک دوچرخه، به خاطر قبول نشدن کنکور، به خاطر یک عشق...؟

پشیمان می‌شوی، اما چه چیزی می‌تواند بر گرانش غم، بر سقوط آزاد غلبه کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان ۱۳۹۳ساعت 22:38  توسط الهام  | 

 

چند روز پیش فیلمی منتشر شد از عمل فوری خارج کردن یک لامپ از واژن یک زن. اولین بار از واکنش‌های هیجان‌زده و طنز آمیز بچه‌های شبکه‌های اجتماعی فهمیدم که همچین فیلمی منتشر شده. بعد سیل پیامک‌ها و جک‌ها و طعنه‌ها با موضوع مشترک اینکه چرا باید «یک زن همچین کاری با خودش بکند؟»

اولین سوالی هم که برای من مطرح شد همین بود. و اولین جوابی که برایش پیدا کردم بیماری‌های جنسی-روانی بود، این دسته از بیماری‌ها چندان در کشور ما شناخته نشده و کسی هم حرفش را نمی‌زند و اصلا هیچ کس دوست ندارد خودش را و روح و روانش را مشکوک به این دسته از بیماری‌ها بداند.

امروز با سرچ عبارت کلیدی لامپ، به راحتی به ویدیوی مورد نظر دسترسی پیدا کردم. طبعا دلخراش و عجیب بود و اگر صدا و حرف‌های عجیب پزشک نبود، انگار داشتم یک اپیزود از آناتومی‌گری را می‌دیدم. با سرچ همین عبارت در گوگل پلاس هم با یک عالمه نت صرفا خنده دار از قشر صرفا جک ساز، که در کل هیچ امیدی به‌شان نیست مواجه شدم. این بین یک تعداد انگشت شماری نت جدیِ قضاوت‌گر یا قضاوت گریز، که سعی داشتند -شاید مثل من- کمی منطق به حاشیه‌های این ویدیو تزریق کنند هم وجود داشت.

سوال دومی که به ذهنم رسید این بود که از کجا معلوم یک فرد دیگر این کار را با این زن نکرده؟ این صرفا یک فرضیه است که قرار دادنش در کنار فرضیه‌های دیگر باعث می‌شود ترمز بزنیم روی قضاوت کردن‌های دریده و بی‌رحم و حق به جانب و سرنش‌بار آن زن. مگر بیمار جنسی کم داریم؟ ما که نسل اینترنت و فیلترشکن و سرچ و اطلاعات و بی‌رودربایسی‌ای هستیم، چرا کمی از اطلاعاتمان برای قضاوت و نگاه درست به ماجرا استفاده نمی‌کنیم؟

من در حد عقل و منطق خودم به این نتیجه رسیدم که در رابطه با این ویدیو نه نگه داشتن یا نداشتن حریم خصوصی بیمار مهم است، نه فحش دادن به بیمار و پزشک و کسی که ویدیو را منتشر کرده. مهم این حقیقت است که این فیلم یک مورد از هزاران انسانی که به هر نحوی قربانی بیماری‌های جنسی-روانی خود یا اطرافیان‌شان می‌شوند را نشان‌ می‌دهد. بعد از همه جک‌هایی به اجبار خواندیم و لبخندکی هم زدیم، نگاه منطقی و به جا به همچین مسائلی می‌تواند یک تنگر باشد، برای چند ثانیه فکر کردن به اصل و ریشه اتفاق...
پس من همینجا همه شما را به یک چالش کوچک دعوت می‌کنم؛ «از بیماری های جنسی-روانی آگاه باشید»

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر ۱۳۹۳ساعت 17:59  توسط الهام  | 

 

بین من و پاییز نفرتی هست؛ به هم سلام نمی‎‌کنیم، همدیگر را نادیده می‌گیریم، توی چشم هم نگاه نمی‌کنیم و راجع به هم با دیگران حرف نمی‌زنیم.

بین من و پاییز خاطره‌ای هست؛ که خیلی وقت است فراموشش کرده‌ایم. که اگر چشم‌مان توی چشم هم بیفتد به یادش می‌آوریم. که بعد باید دوباره جان بکنیم تا دوباره فراموش کنیم.

بین من و پاییز عشقی هست؛ یک عشق درست و حسابی. یک جوری که من برایش بمیرم و او برایم بمیرد. به هم که برسیم حالمان خوب می‌شود. بی‌هیچ حرفی، هیچ آغوشی، هیچ لبخندی.

 

من و پاییز تصمیم گرفتیم که خطوط موازی باشیم؛ ماه و خورشید باشیم، نرسیدنی باشیم. سالی یک بار با فاصله و در سکوت از کنار هم عبور کنیم و فقط... هوای هم را محکم نفس بکشیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر ۱۳۹۳ساعت 11:31  توسط الهام  |