X
تبلیغات
به من بگو الهام


آدم یک وقتهایی خسته است. یک وقت‌های دیگری علاوه بر اینکه خسته است از خودش و خستگی‌هایش بیزار است. از شنبه‌ها، از فکر‌های خوب، از آهنگ‌های شاد، از زندگی بی‌وقفه و پر از لاله‌های رنگی‌ای که این روز‌ها در تهران جریان دارد. 

یک وقت‌هایی آدم بیزار است. از شروع دوباره، از کار، از دوست داشتن، از نوشتن، از هر چیزی که تا امروز با آن زندگی کرده. از خانه و خانواده و کتابخانه‌اش. از چیزی که مدام منتظرش بوده، از آفتاب. از اینکه گریه هر وقت نباید باشد هست، هر وقت باید باشد نیست. 

از اختیار و بی‌اختیاری‌اش در دنیا. از احتیاج و نیاز حقیرانه‌اش به درک شدن. از تمام چیزی که باید تمام سال‌های پیش رو به تنهایی حمل کند. از تصویر سال‌های پیش رو. از دلخوشی‌های کوچک حتی...

بیزار است، و خسته. 

حتی نمی‌تواند انتهای این چند بند احمقانه چیز خوبتری اضافه کند و مثلا بگوید اما می‌شود همین آدم را با فلان کار و فلان حرف حالش را خوب کرد. نه، نمی‌شود. 

یک وقتهایی آدم فقط خسته است و بیزار و دلش می‌خواهد تمام شود... یک کابوس، فیلم مسخره، مهمانی خسته کننده، کلاس درس، تایم پیاده روی، کار دندانپزشک... 

دردکشان، منتظر تمام شدن است، تمام شدن چیزی که این بار، حتی نمی‌داند چیست.

بعدا نوشت:

یک درد را یک بار باید تا آخرش رفت، تا آخرش گریه کرد، تا آخرش سیگار کشید، تا آخرش خود زنی کرد، تا آخرش حتی اگر لازم بود خودکشی کرد... تا آخرش تا آنجایی که لازم است، تا آنجایی که بالاخره تمام شود...

تا آخرش نروی و میانه راه هی الکی حال خودت را خوب کنی و به گل و بلبل دنیا لبخند بزنی آن درد نیمه تمام یک جای دیگر یقه‌ات را می‌گیرد و باز گه می‌زند توی روزهای زندگی‌ات. یک درد را باید یک بار تا آخرش رفت و تمامش کرد...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم فروردین 1393ساعت 18:17  توسط الهام  | 


دوست داشتن مردها سخت است. نه با پاستیل و رستوران رفتن خوشحال می‌شوند و نه وقتی ناراحت‌اند درددل می‌کنند. نه حتی شانه‌هایمان را برای گریه کردن دوست دارند. در کل نمی‌شود کاری برایشان کرد. چونحاضر نیستند دردهایشان را قسمت کنند. 

دوست داشتن یک مرد سرحال و بی‌خیال و کیفور خیلی راحت است اما چقدر دوست داشتن یک مرد اخموی مغرور در حال درد کشیدن می‌تواند سخت باشد...

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین 1393ساعت 18:52  توسط الهام  | 


کاش می‌شد بعضی حرف‌ها را... هیس هیس

کاش یک روز بشود که... هیس هیس

کاش یک بار دیگر... هیس هیس

کاش فقط.... هیس هیس

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم فروردین 1393ساعت 16:35  توسط الهام  | 


می‌خواسنم بنشینم بشمرم برایتان. از اول سال ۹۲ که با طلاق برادرم شروع شد... تا آخرش که به فوت پدر بزرگم و اطلاع از بیماری عجیب و غریبم تمام شد. 

اما چه فایده. بهار دیگری دارد می‌آید. بی‌توجه به تمام این ۱۲ ماه دردناک. نگاه که می‌کنم، چمن‌ها سبز شده‌اند، زن‌ها مو‌هایشان را از بیخ ریشه رنگ گذاشته‌اند و مرد‌ها ماشین‌ها را می‌برند معاینه فنی برای مسافرت. 

آد‌م‌هایی که توی پیاده‌رو از کنارم رد می‌شوند نمی‌دانند امسال را سر خاک سرد پدر بزرگ تحویل می‌کنیم نه در خانه گرمش. نمی‌دانند چقدر من با دیدنشان می‌ترسم از همه سال‌های پیش رو... و چقدر دلخوش فراموش کردنم.

چقدر درگیرم با این ماه‌ها و با اتفاقاتی که باید از اول با همه‌شان کنار می‌آمدم. هیچ راه حلی برای هیچ کدامشان وجود ندارد. ترک و فراموش شدم، گفتند باید کنار بیایی، پدربزرگم مرد گفتند باید کنار بیایی، فهمیدم مریضم، گفتند درمان ندارد باید کنار بیایی. 

من هم مثل اکثر زن‌‌ها، استاد کنار آمدنم و چه خوب که کسی از من راه حل نمی‌خواهد. من خوب کنار می‌آیم. چهارزانو می‌نشینم روی تختم و با همه چیز کنار می‌آیم. کتاب می‌خوانم و کنار می‌آیم. داستان می‌نویسم و کنار می‌آیم. توی خیابان‌ها راه می‌روم و کنار می‌آیم. لبخند می‌زنم از ته دل، و کنار می‌آیم.

من فقط می‌ترسم. از هجوم سیصد و شصت و پنج روز دیگر و تمام حادثه‌هایی که با خودشان می‌آورند و تمام چیزهای دیگری که باید با آنها کنار بیایم. 


*متولد سال اسب هستم و 93 سال اسب است. اما خب که چی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 23:46  توسط الهام  | 


بدترین قسمت زن بودن وبلاگ‌نویس بودنش است.

1
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 23:49  توسط الهام  | 

 

ساختمان جدید همشهری روی یک تپه است. کلبه هویج هم که برای روزنامه همشهری ضمیمه شهرستان تولید می‌کنیم، روی‌‌ همان تپه است. در اصل یک تپه بوده که کرت بندی‌اش کرده‌اند شده کوچه‌های ولیعصر و هر کدام از این کوچه‌ها کوی یاری شده و من هم تپه نورد. هن و هن می‌رسم ساختمان همشهری. یک جور عجیبی است این یکی. ازش می‌ترسم. زیادی پیچیده و گل و گشاد است. بدجور غریبی می‌کنم و هنوز یاد نگرفته‌ام در آسانسور کجای آن لابی پیچیده و قر و قاطی است. خیلی شیک عینکم را می‌دهم بالا بروم بپرسم «ببخشید آقا آسانسور کجاست؟» 

بعد دو تا خانم از روی صندلی‌های لابی بلند می‌شوند با لبخند‌های سرحالشان به من گیج و دمغ از نفس افتاده سلام می‌کنند. فکر می‌کنم حتما با کسی توی لابی قرار دارند من را اشتباه گرفته‌اند. همینطوری گیچ و گول نگاه‌شان می‌کنم و می‌خواهم بگویم اشتباه گرفته‌اید که، انگار من را می‌شناسند. 

همیشه ایجور مواقع خیلی هول می‌شوم. وقتی یک نفر می‌گوید من نوشته‌هایت را می‌خوانم و خوب می‌نویسی. خیلی عجیب است که کسی که نمی‌شناسی‌اش روبرویت در بیاید و بفهمی همه چرندیات وبلاگ یا پلاس‌ات را می‌خواند. خودم هم می‌دانم چه آدم پابلیک نویس و بی‌فکری هستم. اینجور مواقع سعی می‌کنم آخرین چیزهایی که نوشته‌ام را به خاطر بیاورم و سریع حساب و کتاب کنم که طرف الان چه ذهنیتی از من دارد. 

(همیشه در ناخوادآگاهم کسانی که این نوشته‌ها را می‌خوانند در یک سیاره دیگر زندگی می‌کنند، حداقل در یک قاره دیگر. و هیچ وقت قرار نیست به عنوان عضوهایی از جامعه با هم چشم توی چشم بشویم. هیچ وقت جرات روبرو شدن با ادم‌هایی که یک پیش زمینه ذهنی از من دارند را ندارم. ترجیح می‌دهم من را نشناسند و خودم را از اول یک جور درست و حسابی‌تر بشناسانم. حد اقل تلاشم را بکنم. اما اینطوری انگار یک نفر قبل از من خودش را به آن‌ها شناسانده. و آن یک نفر همین نوشته‌های بی‌دلیل و بی‌هدف برای کسانی در سیارهٔ دیگر است.)

با یک تشکر نصفه نیمه خداحافظی می‌کنم. باید نیم ساعت پیش اینجا می‌بودم ولی حالا دیر رسیده‌ام و همانطور گیج و ویج با راهنمایی آقای غول بیسیم به دستی آسانسور را پیدا می‌کنم و سریع سوار می‌شوم. توی آسانسور فکر می‌کنم چرا دو دقیقه صبر نکردم مثل آدم با‌هاشان حرف بزنم و از محبتشان درست و حسابی تشکر کنم و کمی حرف بزنیم یا همچین چیزی و خب توجیح درست و درمانی هم پیدا نکردم.

همین. آمدم این‌ها را بنویسم که اگر می‌خوانند، معذرت خواهی کنم که سریع دویدم بالا کاش اسم‌هایشان را پرسیده بودم حداقل. الان هم می‌گویم کاش ندویده بودم چون آن بالا کسی آنچنان هم لنگ من نبود و این بساط‌ها هم چیز جدیدی نیست. 

آن بالا هم روز خوبی بود. برنامه ریزی برای کارهای جدید و حساب بانکی را صابون زدن برای پول‌های جدید و نگاه خریدارانه خانم سر دبیر و خبرِ فرستادن یکی از گزارش‌هایم به جشنواره مطبوعات کودک و دیدن دوست‌ها و همکار‌ها... و بعد دوباره پایین آمدن و گم شدن توی لابی و در خروج را پیدا کردن و باز صحبت تلفنی بابت یک کار جدید و سر از پارک ملت در آوردن این‌ها که نوشتن ندارد زیاد. اصل مطلب همان معذرت خواهی بود که گفتم.


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اسفند 1392ساعت 22:10  توسط الهام  | 


حالم خوب نیست. بد هم نیست. نه می‌خندم، نه گریه می‌کنم. گریه‌هایم انگار از جایی حوالی گلویم می‌چکد توی دل و روده‌ام. گوشم سوت می‌کشد. شبانه روز. هر دو تا گوشم به نوبت. هفته دیگر چهلم آقاجون است. باید برویم توی آن روستا. دهات. چند شب پیش خواب آقاجون را دیدم. ترسیدم. آمده بود توی خانه ما. می‌دانستم مُرده. هی می‌آمد سمت من. می‌گفتم آقاجون من می‌دانم مرده‌ای. سر جدت. می‌ترسم. نیا. هی می‌آمد. آنشب هم گوشم سوت می‌کشید. بیدار بودم انگار. نمی‌توانستم تکان بخورم. انگشتم را هم نمی‌توانستم جا به جا کنم. عصای آقاجون را از بالای کتابخانه کنار تختم آویزان کرده‌ام.

نوشته بود. «تصور کنید شبی در خانه نشسته‌اید. دلتان گرفته است. یاد گذشته‌ها کرده‌اید. خاطراتتان را ورق می‌زنید. یا که اصلا نه. به کلی چیزی یادتان نمی‌آید. اما هنوز هم دوستش دارید. گوشیتان زنگ بخورد. در خانه‌تان باز شود. عزیز از دست رفته را ببینید که در گورش حوصله‌اش سر رفته. دلش تنگتان شده. اصلا مثل ایلعازر دم مسیحایی دیده و نبش قبر کرده و به سوی شما شتافته. اما ناخودآگاه شما پذیرفته است که او مرده. دوره شما با او تمام شده. و دیگر نمی‌خواهید او را ببینید. او ازین پس در ذهن شماست. در قلب شماست. ناخودآگاه شما از دیدنش وحشت می‌کند. حضورش را نمی‌پذیرد. پس می‌زند. احتمالا پس می‌افتید و کلکتان کنده می‌شود.»

کاش می‌شد به جای آقاجون خواب قبرش را ببینم. حس خوبی داشت. توی گرگ و میش سحر. زیر نور لامپ. یک پتو انداخته بودند رویش. روی کپه خاکش. انگار آقاجون همان‌جا روی زمین خوابیده باشد بخواهند سرما نخورد. آقاجون انقدر پر و پیمان نبود که وقتی پتو رویش می‌اندازی اینطور گنبدی بشود. بعد از صبحانه دراز می‌کشید روی فرش. من پتو می‌بردم می‌انداختم روی هیکل خمیده ترکه ای‌اش. روی پاهای لاغرش. به پهلو خوابیده بود. چشم‌هایش را باز می‌کرد و تشکر می‌کرد. همیشه سردش بود.

خوش نمی‌گذرد. هر کاری که می‌کنم. غذا هم که می‌خورم سیر نمی‌شوم. حالت تهوع می‌گیرم. دلم می‌خواهد انگشت بزنم همه چیز را بالا بیاورم. هیچ وقت نتوانستم. مثل توی فیلم‌ها که انگشتشان به زبان نرسیده بالا می‌آورند، چیزهایی که دلم می‌خواهد را بالا بیاورم. من هیچ وقت نتوانستم. تازگی‌ها معده‌ام جوری برخورد می‌کند انگار به جای غذا بهش فحش داده‌ام. انگار شورش می‌شود. جنگ داخلی. همه چیز به همن می‌ریزد. اما من نمی‌توانم کاری بکنم. باید صبر کنم تا مراحل قانونی، مراحل زمانی‌اش را بگذراند. هیچ راه برگشت یا میان بری وجود ندارد هیچ وقت. باید زجرش را کشید. تا همه چیز باز آرام شود. باز گرسنه‌مان شود. آدم‌ها دو دسته‌اند. یا فراموش کرده‌اند. یا فراموش نکرده‌اند.

من فراموش می‌کنم. من اشتباه می‌کنم. من زیاد اشتباه می‌کنم. حتی اشتباه‌هایم را تکرار می‌کنم. توی داستان‌هایم هم همیشه کسی هست که اشتباه می‌کند یا گول می‌خورد. من مثل یک خدای توانمند اجازه می‌دهم آدم‌ها پشیمانی بکشند. وقتم را برای طراحی راه برگشت و ساختن پل‌های خراب شده تلف نمی‌کنم. چیز‌هایی که خراب شده هیچ وقت به حالت عادی بر نمی‌گردند. باید کاری کنم که قدرت داستان و نویسنده به خاطر همه بماند. به خاطر همین است فهمیمه رحیمی و میم مودب‌پور خداهای خوب. خداهای مهربان و خوش قلبِ سراسر معجزه، محکوم به فراموشی‌اند. خوانده‌ایم ولی حتی یک سطر از داستان‌هایشان را به خاطر نداریم. خدایی که همه چیز را در صلح و آرامش نگه دارد فراموش می‌شود.

افتاده‌ام به جان داستان‌هایم. باز نویسی می‌کنم. مثل یک جراح نه‌چندان ماهر. تکه تکه‌شان می‌کنم. تکه‌های اضافی و فاسد را دور می‌ریز. اعضا و تکه‌های جدید را بخیه می‌زنم. جای بخیه‌ها می‌ماند. پوست و گوشت‌ها هم یک رنگ نیستند. اما در مجوع یک آدم کامل را تشکیل می‌دهند. بعد بدن عضو پیوندی را پس می‌زند. دارو تجویز می‌کنم. بدن را ضعیف و بی‌دفاع می‌کنم. تا بقای بی‌رمقش را در کنار اعضای پیوندی بپذیرد. بعد ما جوانمردانه روی چای بحیه‌ها و نا‌همگونی اعضای پیوندی چشم می‌پوشیم. جوری به او نگاه می‌کنیم که یعنی هی رفیق من بخیه‌هایت را نمی‌بینم. تو هم مثل من یک داستانی.

گوش‌هایم هنوز سوت می‌زنند، یا می‌کشند. آدم‌ها سوت می‌زنند. قطارها سوت می‌کشند. گوش‌ها هم. توقع داشتم وقتی ازش می‌نویسم بس کنند. دیروز نشستم نیم ساعت سرم را گرفتم توی دست‌هایم و به صدای سوت‌شان گوش دادم. نت دو روی سیم می‌ ویلون. من چهار سال است ویلون نمی‌زنم. زیر تخت است و این روز‌ها دم گوشم مدام نوت دو می‌زند. الان نوبت گوش راستم است. دقت که می‌کنم توی گوش چپم هم کسی زیرصدا می‌زند. یک نفر انگار ویلون ۲ باشد. از‌‌ همان ویلون‌دو‌هایی که حرکات آرشه‌هایشان یک جور سنگینی و تواضع در خودش دارد و با جدیت و دقت بیشتری از ویلون یک‌ها می‌نوازند. و پشتشان انگار زیر وزن ویلون یک‌ها خم شده. خانم نوازنده ویلون یک روی دوش پسر نشسته و برای اینکه نیفتد پا‌هایش را از زیر بغل پسر رد کرده و پشت کمر چفتشان کرده و خیلی خوش و خرامان می‌نوازد. پسرک کمی غوز کرده و در حالی که سعی می‌کند تعادل‌اش را حفظ کند، با جدیت نوت‌های تکراری زیر صدا را می‌نوازد. کنسرت که تمام می‌شود زن از دوش پسر پایین می‌آید، لبخند می‌زند و می‌گوید «کارت خوب بود» و می‌چرخد سبد گل را از شوهرش می‌گیرد. پسرک که در طول اجرا قیمت کادو و هات‌چاکلت و کیک را توی ذهنش جمع زده، توی جمعیت دنبال دوست دخترش می‌گردد. حتما فرصت نکرده بیاید. نکند اتفاقی برایش افتاده باشد؟ سازش را روی دوشش می‌اندازد و می‌زند بیرون. برف می‌آید. اگر برف نیامده بود می‌شد تولد را توی پارک برگزار کرد.

همیشه همین است. می‌توانم برای هر چیزی داستان بسازم. سر میز نهار داشتم به خواهرم می‌گفتم این گوشت‌های توی خورشت فکر می‌کنی همه‌شان مال یک گوسفند‌اند؟ نه. این یکی مال یک گوسفند است توی همین تهران خودمان. همین‌جا به دنیا آمده، همین‌جا مُرده. احتمالا گوشت پهلوی چپش. این یکی گوشت یک گوسفند از آفریقا است. صاحبان‌اش که یک خانواده لاغر 5 نفری بودند، به دلیل فقر گوسفند را فروخته‌اند به یک جهانگرد ناخن‌خشک تا در ازایش کمی دارو بگیرند. جهانگرد هم نزدیکی‌های مرز ایران گوسفند را که بار اضافی بوده می‌فروشد به یک دوره گرد و در ازایش برای زنش یک تکه پارچه سوزن دوزی می‌خرد. دوره گرد هم گوسفند را با خودش از مرز می‌گذاند و گوسفند علف‌های مرز را حسابی می‌چرد. توی ایران فروخته می‌شود به یک قصابی. قصاب هم بدون توجه به پیشینه جهانگردی و مقاوت مثال زدنی گوسفند، لوله آفتابه را فرو می‌کند توی حلقش و پخ پخ. و این گوشتی که تو حالا برایش اخ و پیف می‌کنی از مرز‌های زیادی گذشته و قصه‌ها دارد. البته که کسی داستان من را نمی‌شنود. به همین که این قطعه گوشت از آفریقا آمده قناعت کرده‌ام. چون برای کسی جالب نیست. دیگران وقت ندارند مثل من فکر کنند توی فریزر ما چه قصه‌هایی وجود دارد.

گوشم هنوز هم سوت می‌کشد. هنسفری می‌چپانم آهنگ گوش می‌دهم. آهنگ وسط نوت ممتد گوش‌هایم گرومپ گرومپ می‌کند. آشوبم... آرامشم تویی، به هر ترانه ای سر می‌کشم تویی... کلمه آشوبم را خیلی خوب می‌خواند. دلم می‌خواهد خواننده را بنشانم جلویم بگویم بخوان. آشوبم را خیلی خوب می‌خوانی. همین یک کلمه را. پدرسوخته توی یک آهنگ دیگر هم «کجایی؟» را خیلی خوب می‌خواند. بقیه آهنگ ولی مثل کابوس می‌ماند. اینکه به هر ترانه‌ای سر می‌کشم تویی. مثل یک فیلم ترسناک که در یک خانه تاریک و بزرگ نقش اصلی به هر طرف می‌چرخد چهره آرام و مصمم و ترسناک عشقش را ببیند و به جای آرامش سنگ‌کپ کند. و او باز بخواند، آآآآشوبم...

موقع تغییر شیف است. چون هر دوشان الان به یک اندازه سوت می‌کشند. بعد قرار است سمت راستی خفه خوان بگیرد و پسرک لاغر بیاید ردیف اول بنشیند و آرشه‌اش را هر طور خواست بچرخاند. و دوست دختر خیانت کارش را فراموش کند. چون خانم نوازنده حامله است. هر چقدر هم نوازنده خوبی باشی دلیل نمی‌شود با شکم قلنبه راهت بدهند توی کنسرت. اصلا اگر وسط اجرا کیسه آبت پاره شد چه خاکی به سرمان بریزیم. برو بابا. این پسرک لاغر بخت برگشته چی‌اش از تو کمتر است؟ برو بچه‌ات را بزا. من از آن فمنیست‌هایش نیستم.

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1392ساعت 16:10  توسط الهام  | 


 

به سر می دوم رو به خانه ی تو          که شاید بیابم نشانه ی تو

فتاده زپا خسته آمده ام           که سر بگذارم به شانه تو


به یادت به هر سو نظاره کنم          زداغت به تن جامه پاره کنم

غمت گر به جانم شرر نزند          هوای جنونم به سر نزند

 

امید دلم در برم بنشین          تا مگر زدلم غم برون برود

وگر نه زچشم نخفته من              تا سپیده دمان جوی خون برود

 

نخیزد نغمه ی مستانه ی تو          شده پر گرد غم کاشانه ی تو

گرفته شعرتو روی زمین را          چرا زیر زمین شد خانه ی تو...؟

  

به سر می دوم رو به خانه ی تو          که شاید بیابم نشانه ی تو

فتاده زپا خسته آمده ام           که سر بگذارم به شانه تو




+قسم خورده بودم تا مرگش را باور نکرده ام از او چیزی ننویسم. آخرین روز دی ماه پدر بزرگم...
+امروز این آهنگ را که گوش کردم انگار بار اول بود که کلماتش را شنیدم
+کاش هیچ وقت باورم نمی کردم

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 21:15  توسط الهام  | 


خواب دیدم لای در را باز کرده‌ام. 

توی تاریکی دست انداخته دور گردن رفیقش و همینطور خون از کتفش شره می‌کند. اول فقط همین کتفش بود. در را که باز کردم دیدم بازوی طرف مقابل هم تیر خورده و از یک نقطه‌ای خون شره می‌کند بیرون. در را کامل باز کردم آمدند تو. 

خانه من بود. یک خانه برای خودم. یعنی همچین خواب دور از ذهنی بود. ولی همه چیز عین فیلم واضع بود. خانه‌ام خیلی هم خوش نقشه بود. در وسط حال خانه باز می‌شد یک آشپزخانه فرو رفته این‌طرف در ورودی، یک اتاق خواب فرو رفته بود آن‌طرف. 

وقتی آمدند توی خانه‌ام توی نور صورتش را دیدم. آش و لاش و خاکی و گلی بود. همه‌اش زخم بود. پیشانی و گونه و بالای ابروی راستش. نمی‌دانم از کجا شناختمش اصلا. بی‌هیچ حرفی آمدند تو رفتند توی اتاق. یک پایش روی زمین می‌کشید. خواباندش روی تخت. بعد من مانده بودم با او و اینهمه زخم و چرک و خون‌ها که شره می‌کردند. گریه می‌کردم توی خواب. دستم را گذاشتم روی کتفش، سوراخی که خون می‌آمد. از لای انگشت‌هایم خون زد بیرون. بعد داشت حرف می‌زد. 

سرم را بردم نزدیک‌تر. داشت خاطره تعریف می‌کرد و ریز ریز می‌خندید. هی می‌گفت من آدم دیدم جلو چشمم مُرده. نمی‌دانم گفتم یا فکر کردم که دارد می‌میرد. گفت بمیرم هم برای تو چه فرقی می‌کند؟ یا همچین چیزی. یعنی مثل چشمه خون قلپ قلپ می‌زد بیرون از کتفش. من گریه می‌کردم. هیچ کار نمی‌توانستم بکنم. هی می‌گفت برای تو چه فرقی می‌کند؟ 

وقتی بیدار شدم ولی هنوز کاملا توی فضای خواب بودم، می‌خواستم بگویم لامصب گیرم که فرق هم نکند، چرا بعد این‌همه وقت... حتما خیلی گذشته بود که من یک خانه برای خودم داشتم... آمده‌ای توی خانه من بمیری؟ اصلا توی خواب من بدبخت را خانه دار کرده بودند که تورا بیاورند انجا بمیری. 

وقتی بیدار شدم همینطور داشت از زخمش قلپ قلپ خون می‌رفت و من گوله گوله اشک می‌ریختم و دعا می‌کردم نمرده باشد توی خوابم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم دی 1392ساعت 17:24  توسط الهام  | 


من پر از سفرهای نرفته‌ام. و شهرهایی که ندیده‌ام برایم دلتنگی می‌کنند. مدت زیادی است که انس گرفته‌ام با تصویر رنگارنگ جاده‌هایی که نرفته‌ام... خیلی وقت است که زائقه‌ام زائقه مردم شهرهای دور است. خیلی وقت است به هوای اینجا عادت ندارم.

خیلی وقت است که کولی درونم متولد شده. خیلی وقت است که سرم را پر از شور و شوق چمدان‌ها و چرخ‌ها و مرزها کرده است. خیلی وقت است که با صدای زیری هر شب توی دلم می‌خواند... «ببینیم آسمان هر کجا آیا همین زنگ است...» و آهنگ پر شور و شوق صدایش هر شب رنگ تازه‌ای از حزن می‌گیرد...

کاش هیچ کس ساده ترین حق این کولی کوچک را از او نمی‌گرفت...


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم دی 1392ساعت 22:34  توسط الهام  |