اتاقم به هم ریخته بود. همه چیز را به هم ریخته بودم. روی تختم دراز کشیده بودم و به پوچی زندگی ام فکر می کردم و گوله گوله اشک می ریختم. 15 یا 16 سالم بود فقط! آنروز یادم نیست سر چی ولی بد قاطی کرده بودم. مامان که از دست خل بازی هایم عاصی شده بود در را به هم کوبیده بود و رفته بود. تو از سر کار آمدی. صدای آمدنت را شنیدم. آمدی توی اتاقم. نمیدانم در قفل بود و پشت در با ان تقه ها و نجواهای آرامت منتظر ماندی یا اینکه باز بود. آمدی توی اتاق. در لحظه فکر کردم کاش اتاقم به هم ریخته نبود. هنوز هر وقت توی اتاقم سرک میکشی همین آروز را میکنم. آمدی نشتی بالای سرم. گذاشتی همانطور دراز کشیده روی تخت بمانم.
«هیشکی منو دوست نداره»
از این حرفم عصبانی شدی و خیلی جدی گفتی که خودت من را دوست داری و حتمن خیلی های دیگر. پس دیگر تا وقتی از همه آدم های دنیا این را نپرسیده ام همچین حرفی نزنم. بعد آرام تر پرسیدی مگر نمیدانم که چقدر من را دوست داری؟
اول خودت باید اشتباه خودتو ببخشی
بعد خدا باید اشتباه تورو ببخشه
بعد خلق خدا...
ساعت 10 صبح است. دکتر از آن هایی است که رک و پوست کنده همه چیز را توی کمتر از ده دقیقه میگوید. با کلمات واضح، آرام، صریح و جمله بندی های منظم و دلنشین. مثل ظاهرش و ته ریش سفیدش. چشم هایم علاوه بر مشکلات قبلی که سه دکتر قبل گفته اند آب مروارید آورده ولی هنوز در مرحله ابتدایی است. یادم می آید که پارسال مادر بزرگ هشتاد و خورده ای ساله ام آب مروارید چشمش را عمل کرد. بعد از یک ساعت انتظار در مهجز ترین کلینیک چشم پزشکی ایران توی ده دقیقه تمام مشکلات چشم هایم را میفهمم. فرقش این است که این دکتر چهارمی گیر نمیدهد به اینکه مطالعه زیاد میکنی یا اینکه همش پای لبتابی و بعد مامانم هم تایید کند و صحبت های غرغر طور ادامه پیدا کند.
با مامان توی کافی شاپ کلینیک تا نوبتمان بشود صبحانه خوردیم. حالا توی جلفا نگه داشته یک گوشه تا من ریمل بزنم و خودش با خاله تلفنی صحبت میکند. زیر پل سید خندان از ماشین مامان پیداه می شوم. تصمیم میگیرم سری هم به دکتر داخلی مان بزنم. شاید دلش برای چک کردن گلو و رنگ مویرگ های پای چشم من و آخرین اخبار دستگاه گوارشی ام تنگ شده باشد. از مطب که می آیم بیرون آفتاب بد جوری است. عینک دودی پهن سیاهم را میزنم. صبحی دکتر گفته بود به خاطر همینه تو نور زیاد اخیرن چشمات خیلی اذیت میشه. نمیدانم این دستگاه های چشم پزشکی چی دارند که دکتر همه چیز دید ما را بهتر از خودمان و بی هیچ سوالی متوجه می شود. کاش دکتر داخلی ها هم از این چیز ها برایشان اختراع بشود انقدر آدم را سوال پیچ نکنند.
چرا تا قبل از این خودم حواسم نبود؟ فکر می کردم آفتاب امسال خیلی اساسی تر است و لایه اوزون طوری اش شده و دکتر قبلی هم که گفته همیشه روز ها عینک دودی بزن صرفن خواسته شلوغش کند. به هر حال خودم را مجهز به یک عینک دودی سیاه کرده ام که وقتی میزنم شبیه مگس می شوم و مجبورم هی برای ماندش روی صورتم با خودم کلنجار بروم.
با شیرین قرار دارم. ساعت یک. یعنی خیلی زود است. کتاب فروشی پنجره باز است. مثل یک قوطی پر از کتاب است. تا برسی طبقه ی بالا چند بار میخوری به در و دیوار. بالایش ولی کمی جا دار تر است و کم نور. و قفسه هایی پر از کتاب که هیچ کدام از ان یکی مهم تر نیست. و یک میز گرد با رو میزی سنتی و چهار صندلی. اکثرن کسی نیست جز یک پیر مرد. امروز او هم نیست. دنبال یک کتاب شعر خوب از شاعری که احتمالن تا به حال افتخار آشنایی با او و غزل هایش را نداشته ام می گردم. دلم غزل تازه و دلنشین میخواهد. 7 8 تا کتاب بر میدارم می نشینم پشت میز. نیست. هیچی آنطوری که میخواهم نیست. پیر مرد با یک دوست آمده. آن بالا برای سه نفر زیادی کوچک است. از کتاب فروشی می روم بیرون. هنوز خیلی وقت هست. انقدری که بروم بننشینم نیمکت روبروی کتابخانه توی پارک اندیشه و دو تا داستان از همشهری بخوانم به دوستی زنگ بزنم و بعد شیرین زنگ بزند بگوید که رسیده.
شیرین را اولین بار است میبینم. با هم نهار میخورم. با هم حرف میزنیم. یعنی حرف داریم که با هم بزنیم. برایم یک جا شمعی کادو خریده. می گوید تو به آدم آرامش میدی. قبلن شنیده ام ولی باز هم معنی اش را نمیفهمم. شاید بر میگردد به حال نداشتن عمومی ام و شل حرف زدنم. وگرنه آرامش واقعی را از کجایم می آوردم می دهم به دیگران نمیدانم.
بعد از ظهر با صبا می رویم آرایشگاه عکس های حدود 100 تا عروس در طرح ها و رنگ های مختلف میبینیم. پیاده می رویم تا ولی عصر. بر میگردیم خانه. یک عالمه عکس و فیلم از خل و چل بازی های سال نود و یکمان میبینیم و میخندیم. انقدر که چایی از توی لیوان لمبر میزند میریزد روی پایم. انقدر که عضلات شکمم درد میکنند انقدر که یادم می آید بعد خنده گریه است. انقدر که بعد از خنده گریه است. ساعت 2 نصفه شب من دراز کشیده ام توی اتاق و صبا توی حال نشسته و چیز هایی که برای جهیزیه خریده را می نویسد. می روم توی بغلش به ادامه گریه ام می پردازم. در صحنه بعد کمی از بغلش فاصله گرفته ام و باز عضلات شکمم از خنده درد میکند و حواسمان هست صدای خنده مان کسی را بیدار نکند. در صحنه بعد تر صبح خواب می مانیم.
خوبی اش آنجاست... خوبی اش آنجاست که تو خوبی تو شادی. خوبی اش اینجاست که کسی روی خوب بودن من اصرار نمیکند. خوبی اش آنجاست توی آینه که تو صبح ها خواب آلود و اخمو رو به رویش می ایستی، خوبی اش اینجاست که آینه اتاقم چند ماهی می شود شکسته، خوبی اش انجاست که تو باور نکرده ای. خوبی اش اینجاست که من فراموش نمیکنم. خوبی اش آنجاست توی شلوغی های دور و برت، خوبی اش اینجاست که کسی نیست به جز تو، حتی تو. خوبی اش آنجاست که روزهایت می گذرد. خوبی اش اینجاست که روزهایم را میگذرانم.
خوبی اش آنجاست... آنجا که تویی
بدی اش اینجاست... اینجا که منم
نبودن بعضی ها... غم نبودن بعضی ها عجیب اهمیت همه اتفاقات مهم اطراف را از بین می برد.
انتخابات ریاست جمهوری، امتحانات پایان ترم، نرخ رشد اقتصادی زیر صفر کشور، خواستگاری آخر هفته، نمایشگاه کتاب، کاندیداتوری فاضل نظری برای شورای شهر تهران، حقوق سر برج، نوبت های چشم پزشکی که مدام عقب می افتند، باز نمایش اوشین در شبکه نمایش،کوه های آخر هفته... و اینکه به زودی 23 ساله می شوم. غم نداشتن بعضی ها همه این اتفاقات را برایم بی اهمیت کرده.
دارم از شدت عزیز بودن این بعضی ها کلافه می شوم. مغزم تمام انرژی ام را می بلعد و صرف فکر های احمقانه می کند. صرف از اول مرور کردن خاطره ها و به یاد آوردن جزییات بیشتر. بعد میبینم هیچ کاری در طول روز انجام نداده ام اما از شدت خستگی ساعت 11 شب غش میکنم.
تنها جاهایی که دلم می خواهد بروم و خیلی هم دلم میخواهد، کارگاه های شعر و داستان نویسی است. چون تنها جاهایی هستند که میشود از عشق تولیدات به درد بخوری عرضه کرد. و البته دفترمان توی بهزیستی، روبروی پارک شهر.
بعضی از این حروف به هم چسبیده کلمه نیستند. یک مفهوم هستند و تا زمانی که مغز استخوانتان را نسوزانند درکشان نمیکنید.
آقاجون مرد بزرگی است. جثهاش نه. خودش. توی بازار قدیم اصفهان حجره داشته و نقشه قالی میکشیده. هنوز بعضی از این نقشهها توی خانهشان و خانه داییها و عموهای مامانم هست. مامانجون و مامان و خالههایم هم قالی میبافتهاند. من خودم، پشت آخرین دارهای قالی مشاهده شده توی خانه پدر بزرگ، با دختر داییام خاله بازی میکردم که پایم خورد به پایه دار و افتاد روی سرمان. اکثر فرشهای خانه پدر بزرگ هم دستباف و بعضا کار دست اهالی خانه است. اما عمر من به تاریخچه نقشه کشی پدر و بزرگم و قالی بافی زنهای خانواده تا همان آخرین دار قالی رها شده توی بالکن قد میدهد.
پیرمرد بزرگ، قدش از قد مادربزرگ کوتاهتر است و با اینکه واقعا پیر است موهای سرش و ابروهاش تمامن مشکیاند و فقط ریشش کمی جو گندمی شده. یک محله میشناسندش و خیلی از اصفهانیها... دو تا پسر شاخ شمشادش توی جنگ شهید شدند. میگویند مجبور شده خبر شهادت یکیشان را تا چند روز بدون اینکه دم بزند مسکوت نگه دارد. همین است که فامیلیاش شده اسم یک محله و روز عاشورا تمام دستههای محله و محلههای دیگر به نوبت توی حیاط خانهاش زنجیر و طبل میزنند و ما چادر مشکی به سر از پشت پنجرههای قدی خانه تماشایشان میکنیم.
حالا تختش را آورده بودند توی حال پای تلوزیون. کمر دردش زیاد شده بود. روی تخت سرش سمت تلوزیون بود، جوری که تلوزیون را نمیدید ولی مهمانهایی که از در میآمدند آنطوری راحتتر بودند و در ضمن میتوانست بقیه حال و آشپزخانه را هم ببیند. ما؛ من و مامان و بابا و مامانجون داشتیم سریال پایتخت را میدیدم و میخندیدیم. مهمانها رفته بودند و روسریام را برداشته بودم و موهایم را باز کرده بودم. چند دقیقه پیش گفته بود «بابا جون اون قرصی منا بده.» دیازپام را با یک لیوان آب برایش برده بودم حالا قرصش کم کم اثر میکرد ولی هنوز صدای تلوزیون را میشنید من را نگاه میکرد و با ما میخندید.
آگهی وسط فیلم که شد گفت «تو موواد به من رفته. نازکیش به من رفته.» موهای خودش کوتاه و به طرز شگفت انگیزی مشکی و و نرم و نازکاند. به نظرم آمد که اشتباه میکند. آمدم بگویم که نه؛ «موهای من به مامانجون رفته. هم حالتش هم رنگش هم اینکه زود سفید میشن الان چند تا موی سفید دارم. نیگا» ولی بیخیال شدم. نگفتم. دوست داشت حالا که من نشستهام لبه تختش و دستم را گرفته و نگاهم میکند و از قضا موهایم هم باز است فکر کند موهای من به او رفته. شاید آن لحظه اینکه بداند چیزی در وجود نوهاش به ارث گذاشته، خیلی برایش مهم بوده. شاید نمیدانست که من از او خورهٔ کتاب بودن را به ارث بردهام و خوابسنگینی را. و مثل خیلی دیگر از نوههای دخترش ذوق و استعداد نقاشی را. شاید اگر هم میدانست آنوقت که نشسته بودم لبه تختش و از قضا موهایم باز بود دلش خواسته همین چیزی که الان از من میبیند به او رفته باشد.
دستم را گرفت گذاشت روی سینهاش و در حالی که دیالوگهای نقی توی سریال لبخند میزد چشمانش را بست که بخوابد. با آن خواب سنگینی همیشگی میتوانست به راحتی توی آن سر و صدا خوابش ببرد. مهتابی را خاموش کردیم و نشستیم پای باقی فیلم. بالا و پایین رفتن منظم قفسهٔ سینهاش راحس میکردم. نمیدانم چرا اینطور شد. هر یک نفسی که میکشید با استرس منتظر بعدی بودم. بعد چیز وحشتناکی به ذهنم رسید. نکند آقاجون بمیرد؟ آقاجون ولی منظم نفس میکشید. حتی وقتی تلوزیون را خاموش کردیم و دستم را از بین دستش روی قفسهٔ سینهاش برداشتم هنوز خواب و بیدار بود و منظم نفس میکشید. ولی من با خودم میگفتم نکند بمیرد؟ توی دستشویی که مسواک زدم، دشکها را که توی اتاق پشتی پهن کردیم، همش فکر میکردم که نکند بمیرد. البته میدانستم اینها همه تراوشات ذهن بیمار من است ولی برایم عجیب بود که چطور مامان و مامانجون دارند با خیال راحت قبل از خواب با هم خوش و بش میکنند و نگران نیستند که یک وقت آقاجون بمیرد. حتی به ذهنم رسید که همه که خوابشان برد بلند شوم بروم ببینم هنوز منظم نفس میکشد یا نه.
من از استرس خوابم نمیبرد. میترسیدم بخوابم و صبح کسی با عجله از خواب بیدارم کند و چشمهایش قرمز باشد و صدای جیغ و ناله بیاید و آقاجون روی تختش نباشد. میترسیدم از رنگ سیاه. از تصور مامان و خالهها و نوهها میترسیدم. از اینکه او، که تنها پدر بزرگ لبتاب داری است که دیدهام، او که تنها پدر بزرگی است که دیدهام توی این سن هنوز سر کار میرود، او که تنها پدر بزرگی است که نمونهٔ وقعی پدر بزرگهای بزرگ توی کتابها است، فردا صبح مرده باشد. میترسیدم از.... یک نفر میزند به پایم «الهام جون پاشو دیگه جمع کن رختخوابتو.» زن داییام است. رو سری گل گلی دارد و میخواهد وسایل و چمدانهایشان را از توی اتاق جمع کند.
مینشینم وسط رختخواب. دست میکنم بین موهایم. دختر داییهایم میآیند تو و به وسایشان ور میروند. بلند میشوم چادر رنگی میاندازم سرم و میروم توی حال. کیپ تا کیپ دور سفره صبحانه نشستهاند و آقاجون یحیی عصا به دست توی حال راه میرود و دارد به حرف کسی میخندد.
دیگر وقتش بود من هم بازیگر محبوبی داشته باشم. بازیگری که واقعن دوستش داشته باشم نه از آن بازیگر هایی که همه دختر های دبیرستانی دوستشان داشتند. بازیگری که خودم کشفش کرده باشم. که مخصوص من باشد. که بدانم چرا بازیگر محبوب من است.
چسبیده بودم به صندلی سینما و پلک نمیزدم. یک مرد واقعی بود. مرموز، قوی، فداکار و عاشق... از همانجایی که وسایل عجیب و غریب جاسوسی اش را از تو کیفش در آورد و آدامس میجوید و بعد سجاده اش را روی کف چوبی پهن کرد و با آن استیل مردانه قامت بست... میخکوب این تصویر مردانه شدم.
قد بلندی اش، دست های قوی اش، بی ریختی مردانه اش، هوشیاری ای که توی چشمهایش می دوید، قوی بودنش و سکوت و خودخوری های عاشقانه اش... که بعد ها در نقش های دیگرش هم کم و بیش تکرار شدند. نقش هایی که با وجود متفاوت بودن امضایی از حمید فرخ نژاد داشتند. و هنوز حس میکنم پشت این نقش های جذاب یک حقیت وجودی هست.
الان که فکر میکنم میبینم تصویرم از مرد زندگی ام هم کم و بیش همان تصویری است که اولین بار در سینما فرهنگ دیدم. همان قد بلند، همان دست های قوی، همان بی ریختی مردانه، همان هوشیاری، همان صداقت و همان حس اعتماد و همان مدل عاشقی... و همان جور قامت بستن سر سجاده.
در همان 19 سالگی، به زنگ ارغوان را سه بار در سینما دیدم! او بازیگر محبوب من شد. بازیگر محبوب به همان معنای واقعی و جهانی اش. کسی که از نقش هایی که بازی میکند لذت میبرم. کسی که ته تمام نقش هایش خودش ایستاده و برای اولین بار من را در 19 سالگی را غرق یک تصویر مردانه کرده... او بازیگر محبوب من است چون به جای اینکه نقش ها به او شکل بدهند و دست و پایش را ببندند، نقش ها را هدایت میکند و به آنها شکل میدهد.
جناب آقای حمید فرخ نژاد، تولدتان مبارک.

میخواهم بخوابم. اصولن همه انسان ها شب ها میخوابند. من ولی شانه چپم درد میکند، چشمهایم درد میکند، توی سرم یعنی زیر پوست پیشانی بالای ابروی راستم درد میکند و خیلی جاهای دیگه از روح و روانم... و خاطره هایم درد میکند و البته جلد کهنه شناسنامه ام* و نشسته ام به انتظار دندان درد و معده درد شبانه ام که بیایند اینها هم درد بگیرند بروند. یک مشت تخمه هم ریخته ام روی میزم که خوابم نبرد مثلن. کاملن امیدوارم که بتوانم یادداشتی که از 11 صبح شروع کرده ام را تمام کنم. البته یادداشت خوبی نمیشود. چون نمیدانم میخواهم چه بگویم. اگر بدانم چه چیزی مبخواهم بگویم و حرفم چیست، اگر یکدفه یک حرف و نکته خوب به ذهنم برسد می توانم همزمان از روی دیکشنری به همه زبان های زنده دنیا بنویسمش جوری که به نظر خودم خوب از آب در بیاید. ولی این یکی به نظرم شده 555 کلمه ی به درد نخور و در هم.
برگشتنی از دفتر از کتابفروشی سر پایی سر خیابان یک کتاب به اسم «دنیای مورچگان» خریدم. اکثر وقت ها برگشتنی سعی میکنم از بین کتاب های هزار تومنی قدیمی اش چیز به درد بخوری پیدا کنم. فکر میکنم این بار موفق شدم. کتاب برای بار دوم سال 71 چاپ شده. مقدمه مترجم را سر پا خواندم. فهمیدم که آن موقع ها شبکه های مستند تا فیها خالدون زندگی خصوصی حیوانات و حشرات بیچاره را فیلم برداری و اکران عمومی نکرده بودند، خیلی از حشره شناس ها در مورد زندگی مورچه به همین بسنده کرده بودند که بگویند «هیچ مورچه ای تنها زندگی نمیکند» این دوستمان هم که این کتاب را نوشته حشره شناس نیست. بلژیکی بوده و توی کار متافیزیک و اسرار خلقت و اینها... حالا چرا آمده کتاب دنیای مورچگان نوشته را نمیدانم و اینکه اصلن چه میخواهد بگوید توی این کتاب هزار تومنی اش؟ به هر حال به نظرم کمی خل و چل بوده. پشت سر مرده حرف نزنیم.
تخمه هایم تمام شد. باید تا قبل از اینکه خوابم ببرد فکری به حال بلیط های تئاتر فردا بکنم. وقتی میخریدمشان با خودم چه فکری می کردم؟ چه حالی داشتم؟ میخواستم چی بشود؟ صندلی های 19 و 20 را آن دو تا صندلی که توی نقشه کوچک صندلی های پراکنده سالن تئاتر جدا از باقی صندلی ها افتاده بودند را برای چه میخواستم؟
از همه بیشتر اینکه نمیدانم چرا این کتاب زرد را از توی کتاب هزار تومنی ها برداشته ام. البته که من هیچ وقت دلم نمی آید مورچه ها را له کنم حتی وقتی شمال بودیم یکیشان دو روز تمام تک و تنها توی سوراخ سمبه های کاور تبلت زندگی می کرد و صفحه که روشن میشد میدیدمش که دارد روی صفحه سایت های خبری رژه می رود. به هر حال خیلی دوست دارم این کتاب را امشب بخوانم و یادداشتم را بگذارم برای 9 صبح فردا! شاید به خاطر اینکه مورچه ها هیچ وقت تنها زندگی نمیکنند... بله. از همین خوشم آمده.
البته یادم می آید که 200 هزار تومن خرج کلینیک چشم و یک سری آزمایش و تست عجیب و غریب و کمی ترسناک کرده ام که آخرش دکتر بگوید شبکیه چشمت مشکل دارد و درمانی هم ندارد. فقط به چشمت فشار نیاور. به چشم هایم فشار نمی آورم. نه یادداشت می نویسم، نه کتاب میخوانم، نه برای صندلی 19 و 20 گریه میکنم. میخوابم.
اینجا یک سری اتفاقات عجیب و غریب افتاده. نمیتوانم بنویسم. وقتی صفحه را باز میکنم حول می شوم. لکنت میگیرم. حرفم یادم می رود. بعد چند سطری را که نوشته ام ثبت موقت میکنم و می روم.
یک مقداری از این رقمی که توی مربع پایین صفحه به عنوان بازدید روزانه ثبت می شود می ترسم. برای آدمی مثل من کاملن عادی است که جلوی دویست سیصد تا بازدید کننده در روز دست و پایم را گم کنم. حالا این رقم برای بعضی ها خیلی هم معمولی است و اصلن رقم جوانیهایشان است بماند. برای من که یک دختر دانشجوی معمولی هستم که هر چیزی به ذهنم می رسد را می نویسم؛ این خیلی زیاد است. البته که مدام به صورت زیر پوستی ذوق میکنم ولی خب... دست و پایم را گم کرده ام.
اگر جواب کامنت ها را نمیدهم به خاطر این است که من هر حرفی که بلد بوده ام و میخواستم بگویم را توی پست گفته ام. وگرنه تک تک نظرات شما را با دقت میخوانم و همه شان برایم محترم هستند.