چند روز پیش فیلمی منتشر شد از عمل فوری خارج کردن یک لامپ از واژن یک زن. اولین بار از واکنش‌های هیجان‌زده و طنز آمیز بچه‌های شبکه‌های اجتماعی فهمیدم که همچین فیلمی منتشر شده. بعد سیل پیامک‌ها و جک‌ها و طعنه‌ها با موضوع مشترک اینکه چرا باید «یک زن همچین کاری با خودش بکند؟»

اولین سوالی هم که برای من مطرح شد همین بود. و اولین جوابی که برایش پیدا کردم بیماری‌های جنسی-روانی بود، این دسته از بیماری‌ها چندان در کشور ما شناخته نشده و کسی هم حرفش را نمی‌زند و اصلا هیچ کس دوست ندارد خودش را و روح و روانش را مشکوک به این دسته از بیماری‌ها بداند.

امروز با سرچ عبارت کلیدی لامپ، به راحتی به ویدیوی مورد نظر دسترسی پیدا کردم. طبعا دلخراش و عجیب بود و اگر صدا و حرف‌های عجیب پزشک نبود، انگار داشتم یک اپیزود از آناتومی‌گری را می‌دیدم. با سرچ همین عبارت در گوگل پلاس هم با یک عالمه نت صرفا خنده دار از قشر صرفا جک ساز، که در کل هیچ امیدی به‌شان نیست مواجه شدم. این بین یک تعداد انگشت شماری نت جدیِ قضاوت‌گر یا قضاوت گریز، که سعی داشتند -شاید مثل من- کمی منطق به حاشیه‌های این ویدیو تزریق کنند هم وجود داشت.

سوال دومی که به ذهنم رسید این بود که از کجا معلوم یک فرد دیگر این کار را با این زن نکرده؟ این صرفا یک فرضیه است که قرار دادنش در کنار فرضیه‌های دیگر باعث می‌شود ترمز بزنیم روی قضاوت کردن‌های دریده و بی‌رحم و حق به جانب و سرنش‌بار آن زن. مگر بیمار جنسی کم داریم؟ ما که نسل اینترنت و فیلترشکن و سرچ و اطلاعات و بی‌رودربایسی‌ای هستیم، چرا کمی از اطلاعاتمان برای قضاوت و نگاه درست به ماجرا استفاده نمی‌کنیم؟

من در حد عقل و منطق خودم به این نتیجه رسیدم که در رابطه با این ویدیو نه نگه داشتن یا نداشتن حریم خصوصی بیمار مهم است، نه فحش دادن به بیمار و پزشک و کسی که ویدیو را منتشر کرده. مهم این حقیقت است که این فیلم یک مورد از هزاران انسانی که به هر نحوی قربانی بیماری‌های جنسی-روانی خود یا اطرافیان‌شان می‌شوند را نشان‌ می‌دهد. بعد از همه جک‌هایی به اجبار خواندیم و لبخندکی هم زدیم، نگاه منطقی و به جا به همچین مسائلی می‌تواند یک تنگر باشد، برای چند ثانیه فکر کردن به اصل و ریشه اتفاق...
پس من همینجا همه شما را به یک چالش کوچک دعوت می‌کنم؛ «از بیماری های جنسی-روانی آگاه باشید»

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 17:59  توسط الهام  | 

 

بین من و پاییز نفرتی هست؛ به هم سلام نمی‎‌کنیم، همدیگر را نادیده می‌گیریم، توی چشم هم نگاه نمی‌کنیم و راجع به هم با دیگران حرف نمی‌زنیم.

بین من و پاییز خاطره‌ای هست؛ که خیلی وقت است فراموشش کرده‌ایم. که اگر چشم‌مان توی چشم هم بیفتد به یادش می‌آوریم. که بعد باید دوباره جان بکنیم تا دوباره فراموش کنیم.

بین من و پاییز عشقی هست؛ یک عشق درست و حسابی. یک جوری که من برایش بمیرم و او برایم بمیرد. به هم که برسیم حالمان خوب می‌شود. بی‌هیچ حرفی، هیچ آغوشی، هیچ لبخندی.

 

من و پاییز تصمیم گرفتیم که خطوط موازی باشیم؛ ماه و خورشید باشیم، نرسیدنی باشیم. سالی یک بار با فاصله و در سکوت از کنار هم عبور کنیم و فقط... هوای هم را محکم نفس بکشیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 11:31  توسط الهام  | 

 

شاید وقتی دیگر،

شاید یک روز... حرف‌های بهتری برای گفتن داشته باشم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 10:20  توسط الهام  | 

 

خیلی خسته‌ام. خیلی حالم خراب است. وقت‌هایی که کسی منتظر ایمیل من است، کسی از من کار می‌خواهد، اینطور می‌شوم. غم عالم می‌نشیند به جانم. نه خستگی، نه کلافگی، نه خشم. غمگین می‌شوم. وقتی باید چیزی برای مجله جمع و جور کنم غمگین می‌شوم. «آخه این چه کاریه؟» این را تمام روز با خودم تکرار می‌کنم. و هی غمگین و غمگین‌تر می‌شوم و پشت لبتابم در ناتوانی احمقانه‌ام مچاله می‌شوم.

بچه که بودم دلم می‌خواست نجار بشوم. نجار. دلم کار یَدی می‌خواهد. یَد به معنای دست. کار دستی. کاری که جسم را خسته کند نه روح را. برعکس کار مطبوعاتی، کار فکری، که روح را اسیر می‌کند و جسم را کرخت و تنبل.

ز عبارت کارِ یدی را می‌گفت. ز لعنتی. همش درس می‌خوانَد. فوق لیسانس فیزیک دیگر چه آشغالی است که نمی‌گذارد برویم سر تا ته ولیعصر را حرف بزنیم؟ هان؟ چه غلطی داری می‌کنی؟ تو آدم فوق لیسانس فیزیکی؟ تو با آن مغز پر از ادبیات... مگر نگفتی این آخر هفته؟ مگر خودت ندیدی چه شکلی‌ام؟ من دارم می‌میرم تو فوق لیسانس فیزیک می‌خوانی؟ توی آن دانشگاه کثیف و بین آن آدم های خُشک و نفهم چه کار می‌کنی ز؟ یک بار شد بیایی برویم کوه؟ یک بار شد با خیال راحت بگوییم کی ببینیم هم را بگویی همین دو ساعت دیگر؟ نکند اصلا دوست صمیمی نیستیم؟ نه نه. هستیم. هیچ وقت هیچ کس با چشم‌های درشتش آنطور همه حرف‌های من را نبلعیده.

ز... آفرین، فوق لیسانس فیزیک‌ات را که گرفتی بیا برویم نجار بشویم. تو هم کار یدی دوست داری. به معنای واقعی کار. یعنی از تنه درخت جعبه‌های خوشگل چوبی بسازیم و بفروشیم و بعدش دست‌هایمان درد داشته باشد. من خسته‌ام. مطبوعات را دوست نداشتم هیچ وقت. آدم‌هایش را دوست نداشتم. ولی یک حسی دارم مثل حسی که تو به فیزیک داری.

ع را نمی‌شناسی. تفلیس زندگی می‌کند. گرجستان. فکر کنم چهار سالی هست دوستیم. یک سال است رفته. داشت یک روز می‌گفت بیا. کلا ع حرفش این است که بلند شو راه بیفت. ع یک اسب وحشی است که مانع سرش نمی‌شود و به نظرش من خیلی منفعل‌ام که با این‌همه میل رفتن هنوز نشسته‌ام توی اتاقم. می‌گفت بیا اینجاها راحت می‌شود کسب و کار راه انداخت. گفتم دوست دارم نجار بشوم. یک دفعه یادم آمد. یک دفعه مثل یک تاپ صورتی نخ نما دوران تین‌ایجری که از ته یک چمدان قدیمی بکشی بیرون. یادم آمد که در بچگی دوست داشتم نجار بشوم. در دم توی چت به ع گفتم. خوشش آمد. برای ع همه چیز عملی است. به سادگی رفتن از شیراز به تفلیس. برای ع حتی یاد گرفتن زبان گرجی هم عملی است. برای من اما فرستادن کارهای مجله تا قبل از طلوع آفتاب فردا سخت‌ترین کاری است که باید از پسش بر بیایم...

به هر حال خوب است که تو هستی، ع هست و بقیه هستند. دوست‌هایم برایم یک سرِ خوشبختی‌اند. یک خانواده دوم. هرچند دور و دیر. اما هستند. ه دوست شاعرم است. می‌گوید دوست خوب و همفکر و همدل دوست نیست، برگه زردآلو است. من به تعداد محدود اما دوست‌های خوب و متنوع و بامزه و عجیب و مطمئن دارم و چقدر خوشبختم که می‌توانم خطاب به تو بنویسم و مطمئن باشم که فردا اسمس می‌دهی و اسمست با کثافت، یا عوضی شروع می‌شود و من از ته دل و روده‌ام لبخند می‌زنم. خوشبختم که انقدر تنها نیستم که می‌توانم همیشه یکی از شما را مخاطب قرار بدهم و برایتان نامه سر گشاده بنویسم. من خوشبختم که دوستی دارم که فوق فیزیک می‌خواند، دوستی دارم که در تفلیس دارد زبان گرجی یاد می‌گیرد و دوستی دارم که شاعر است و دوست‌های خوب و عجیب دیگری که بودنشان را هر وقت دست دراز کنم حس می‌کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 0:14  توسط الهام  | 

 

بلند شدم نشستم توی رختخوابم و پرسیدم چرا؟ چرا باید همچین کابوسی ببینم؟ اصلا مگر کابوس بود؟ اینکه دو نفر از زندگی‌شان، زندگی خوب‌شان، مدام فیلم بگیرند و توی فیلم هم برایم بای‌بای کنند و آگاهانه برای من ایمیل کنند... اسم این را می شود گذاشت کابوس؟ بله می شود. اسم هر چیزی را می شود گذاشت کابوس. اگر آن عذاب ناخوداگاه هم در خواب ها حضور داشته باشد. سوال بعدی‌ام از در، دیوار و پنجره اتاقم این بود که چرا خب عذاب می‌کشیدم؟

چرا عذاب می‌کشیدم از دیدن آن فیلم‌ها؟ مگر من خودم نبودم که یک شب تا نیمه‌های شب گریه کردم و از خدا خواستم که حالا که من شده‌ام آدم بَده‌ی ماجرا این دوتا به هم برسند و خوشبخت باشند؟ (بله آدم بدها هم دعا می‌کنند ولی کارگردان‌ها فیلم‌شان را با صحنه دعا کردن آدم بدها خراب نمی‌کنند هیچ وقت.) مگر من نبودم که مدام می‌ترسیدم که نشود؟ حالا چرا عذاب؟ اصلا عذاب از چی؟ فاز چی هست دقیقا؟

از کی تا حالا خواب‌هایم هم با اینترنت و ایمیل تجهیز شده‌اند؟ ساعت 12 ظهر است. دیروز بعد از ظهر پایم رفت توی چاله‌ای توی میدانک روبروی پالیزی. همه چاله‌های شهر یک جایی در خلوت بی هیجان کسالت‌بارشان انتظار من را می‌کشند. چاله در واقع دریچه کوچکی بود که باز گذاشته شده و عمقش به اندازه ساق پای من. وقتی از چاله در آمدم یک لحظه انگار پایم داشت از من خداحافظی می‌کرد که برود. برود دنبال زندگی‌اش. بهش گفتم «گمشو بابا تو دیگه از این مسخره بازی‌ها در نیار.» او هم تحت تاثیر قرار گرفت و تصمیم گرفت تا آخر عمر پای من بماند. البته به نشانه اعتراض زخم شده بود و خیلی درد می‌کرد و راه نمی آمد. 

بعد همینجور همه اتفاقات و فضاهایی که پشت سر گذاشتم تا لحظه‌ای که خوابم ببرد را هم مرور کردم. اینکه یک لحظه به صورت یک طوفان عصبی 30 ثانیه حق حق کردم و هفت هشت تا قطره اشک ریختم و استپ. بخوابم. خوابیدم. همین. بعدش هم این کابوس‌ها را دیدم. 

تازگی ها عقیده‌ام درباره خوا‌ب‌ها کاملا تغییر کرده. قبل تر فکر می‌کردم خواب‌هایی که می‌بینیم ردی از چیزهایی است که ما ازشان بی خبریم. احساسات و اتفاق هایی که نمی‌دانیم و قرار است اتفاق بیفتند و خواب‌ها وحی الهی‌اند و اینها... ولی تازگی‌ها به این نتیجه رسیدم که خواب‌ها کاملا فشرده شده و پاورپوینت افکار خوداگاه و ناخوداگاه و در هم برهم ما هستند. یعنی می‌خواهند بگویند بیا. تو که ته فکرت همین است، چرا هی لقمه را دور سرت می‌چرخانی؟ حالا هی خودت را بزن به کوچه علی‌چپ. هی خودت را می‌زنی به در و دیوار که من خوبم، من خوشحالم، من یک فرشته از خود گذشته انسان‌دوست خوشبختی دیگران را به خوشبختی خودم ترجیح دهنده هستم. ولی حالت این است. اینکه توی خواب میبینی. بدبخت. شما هم راجع به خواب‌هایتان همین جوری فکر کنید و بیایید با من دوست شوید.

بله. یک نیروی بزرگی هست در کائنات که این روزها تفریحش حال من را گرفتن است. من هم تا حال این نیروی بزرگ را نگیرم ول کن نیستم. هر بلایی سرم می‌آید می‌گویم «بیخیال» و سوت و بشکن زنان از آن اتفاق دور می شوم و منتظر اتفاق بعدی می‌شوم و پوزخند تاثیر گذارم را برایش آماده می‌کنم. بعد تصویر زوم بک می‌شود. کلیپ تولیدی من از آهنگ هپی و دختری که توی یک جاده راه می‌رود هی از اینطرف آنطرف خمپاره می‌آید می‌خورد توی جاده و دختر سوت و بشکن زنان با یک قِر ریزی به راهش ادامه می‌دهد. بیننده کاملا با ریتم و حرکات موزون هماهنگ می‌شود و خمپاره‌ها دیگر به چشمش نمی‌آیند و بلند می‌شود خیره به تلوزیون تمرین سوت و بشکن و قر ریز می‌کند و خودش را با ریتم هماهنگ می‌کند و لذت می‌برد و ادامه می‌دهد... که یکی از خمپاره‌ها دخترک را از تصویر محو می‌کند و چند قطره خون هم می‌پاشد به لنز دوربین.

آن پایین هم یک نوار می آید می نویسد: next: che ehsase ghashangi - andy

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 14:20  توسط الهام  | 

 

بنویسم؟ من؟ چرا آدم را توی این موقعیت می‌گذارید؟ این چه کامنت خصوصی است؟ این چه طرز برخورد است؟ هی می‌خواهم دل بکنم از این وبلاگ دوست نداشتنی‌ام نمی‌گذارید که...

آرشیو را که می‌خوانم خیلی متاسف می‌شوم که همه اینها من هستم. خیلی تعجب می‌کنم وقتی خاطره‌ها طرز فکرها و احساساتم را به یاد می‌آورم و خیلی خنده دار است برایم که چطور با پشت کار این آینه دق مکتوب را گردآوری کرده‌ام. بابا ول کنیم انقدر نوشتن از خودمان و افکار لوس‌مان را. بگذارید برویم به بشریت خدمت کنیم. حالا بشریت هم نشد به زندگی سوراخ سوراخ خودمان.

کاش به جای نوشتن، با همین لحن تاثیرگذار کامنت خصوصی می‌گذاشتید که میشه پاشی بری موهاتو کوتاه کنی؟ یا میشه پاشی بری جواب آزمایش خونت رو بگیری؟ البته اگه دور ننداخته باشنش. یا میشه برای معده‌ات بری دکتر؟ یا میشه این جمعه بری کوه؟ یا میشه درس بخونی؟ یا میشه بری آرایشگاه یه سری به خودت بزنی؟ آیا میدانید چقدر اینها بیشتر از نوشتن برای زندگی من مفید است؟ 

ولی حالا متاسفانه گفته‌اید بنویس. و متاسفانه از همه کارهای بالا، نشستن و نوشتن راحت‌تر است. این روزها ذهنم مدام درگیر این است که چه کاری، از کاری که تصمیم گرفته‌ام انجام بدهم ممکن است راحت تر باشد. نکند کاری راحت تر از چیزی که تصمیم به انجامش گرفته ام وجود داشته باشد و من در جهل خودم سختی بکشم. فکر کنم اصلا برای همین رفتم آزمایش خون دادم. چون فکر می‌کنم باید یک جور مریضی باشد، اینکه به شکل تاسف باری همیشه در حالی که مشغول برنامه ریزی ذهنی هستم به این فکر می‌کنم که مثلا چه کاری راحت‌تر از یک روز در هفته سرکار رفتن برای کسب درآمد وجود دارد، چه کاری راحت‌تر از گذاشتن ظرف‌ها توی ماشین ظرف شویی است، چه راهی راحت‌تر از ول کردن موها به حال خودشان برای خشک شدن وجود دارد و چه کاری راحت تر از نشستن و نگاه کردن به انگشت‌های پایم هست؟ فقط مانده‌ام با این حالم چطور انقدر عاشق کوه نوردی هستم. فکر می‌کنم این مربوط به بخش خودآزار روحیه‌ام باشد. 

یک بار به صبا گفتم برای تمیز کردن گاز اول آشغال‌های روی گاز را با جاروبرقی تمیز کن بعد لکه‌ها را دستمال بکش. یک کمی به راه حلم فکر کرد و بعد گفت «میگن تنبلا همیشه راحت ترین راها رو پیدا میکننا.» بله ما تنبل‌ها ماشین ظرفشویی و آسانسور و خیلی چیزهای دیگر را اختراع کردیم. شما زرنگ‌های خنگ را اگر ول می‌کردند هنوز داشتید با سطل از چاه آب می‌آوردید و با پشتکار ظرف‌هایتان را با خاکستر برق می‌انداختید. 

این چه بحث مزخرفی است که من انتخاب کرده‌ام؟ بهتر نیست برویم سراغ یک بحث مزخرف دیگر؟ دیروز رفته بودم بعد از دو ماه که کرم صورتم تمام شده سری بزنم به فروشگاه خوبم، فروشگاه عزیز عطر و لوازم آرایشم. توی تاکسی یک پسربچه مدرسه‌ای با مامانش آمدند عقب نشستند پیش من. پسربچه که کنار من نشست برگشت من را نگاه کرد. من لبخند زدم. مامانش جوان نبود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. پسر بچه به نظرم هفت ساله بود، عینکش بند عینک داشت و انقدر نگاه قشنگی داشت که درجا دلم خواست این بچه مدرسه‌ای پسر من بود یا کلا مال من بود تا بغلش کنم بگویم «همین الان دلت چی میخواد؟» و مثلا بگوید بستنی و به راننده بگویم همه مسافرها را پیاده کند ما را ببرد بستنی فروشی تا با هم دوتا کاسه بزرگ پر از اسکوپ‌های رنگی بگیریم دستمان و مثلا برویم پارک و بعدش سینما و هی ازش حرف بکشم تا ببینم توی کله کوچکش و پشت آن چشم‌های کنجکاوی که هی برمی‌گشت من را نگاه می‌کرد چی می‌گذرد. بدانم از چه چیزهایی خوشش می‌آید و از چه چیزهایی متنفر است. این بچه‌های الان هم دیده‌اید که چه افکار منسجم و هیجان انگیز و وحشتناکی دارند؟

دلم می‌خواست شب بنشینم بالای تختش و برایش قصه بگویم. من استاد قصه گفتن برای بچه‌ها هستم. عشق می‌کنم که توی چشم‌هایشان نگاه کنم و برایشان تصویر بسازم و واکنش‌های توی صورتشان را ببینم. بعد خوابش ببرد و جگرم کباب بشود که صبح زود باید بیدارش کنم تا خواب آلود برود مدرسه و جایی باشد که من نیستم. توی یک جور اجتماع. تنها...

نکنید این کارها را. من دارم وبلاگ نویسی را ترک ‌می‌کنم کم کم. راحت ترین راه برای ترک عادت‌های بد همین کم کم است. باید کم کم صبح ها زودتر بیدار بشوم و کم کم کمتر پای لبتاب بنشینم و کم کم دوستش نداشته باشم و کم کم خودم را دوباره بیندازم روی دور ورزش. اصلا راحت‌ترین راه برای انجام هر کاری کم کم است. شما هم کم کم زندگی کنید و بیایید با من دوست شوید. خیلی سریع و چست و چابک نباشید که ازتان بدم می‌آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 11:21  توسط الهام  | 

 

وقتی کسی را دوست داری وبلاگ نوشتن سخت است، کار کردن سخت است، غذا خوردن سخت است، خوش گذراندن سخت است، درس خواندن سخت است، نفس کشیدن سخته، تورو ندیدن سخته، تو گیر و دار عاشقی، به تو رسیدن سخته. عه این آهنگ رو چقدر دوست دارم. چرا دانلود نمی‌کنم گوش بدهم؟

بله، وقتی کسی را دوست داری و دوست داشتنت عقیم و بی‌ثمر است مدام می‌خواهی بروی، فرار کنی، از خودت می‌خواهی فرار کنی‌ها... ولی نمی‌شود که. هی هر جایی که هستی می‌خواهی بروی... فکر می‌کنی می‌توانی دوست داشتنت را قال بگذاری بروی یک جایی که دوست داشتنت با تو نیاید، اما به محض رسیدن به در خروجی می‌بینی که دوست داشتنت هم شال و کلاه کرده که با تو بیاید به هر جهنم دره‌ای که می‌خواهی ول کنی بروی...

بعدا نوشت: احتیاج دارم یک نفر با یک لحن تاثیر گذاری بیاید بگوید فراموشش کن. دنیا مال توست، فردا مال توست، زندگی مال توست و آدم‌های دیگر هم می‌توانند مال تو باشند...احتیاج دارم یک نفر بیاید به عنوان یک نمونه موفق این‌ها را بگوید، اما کسی نیست یا اگر هست چیز خوبی نمی‌گوید، یا اگر می‌گوید لحنش آنقدر که باید تاثیر گذار نیست یا اگر هست آن آخر‌ها یکهو صدایش می‌لرزد یک رنگ دیگری می‌نشیند توی چشم‌هایش و محکم بغلم می‌کند تا نبینم تاثیر هجوم تمام چیزهایی که فراموش کرده را...

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 11:39  توسط الهام  | 

 

شب‌ها خواب می‌بینم که از جایی خارجِ مرزهای میهن عزیز سر در آورده‌ام.

یک شب خواب دیدم با‌‌ همان مانتو مقنعه‌ای که می‌روم دانشگاه سر از یک کشور خارج مانندی در آورده‌ام. البته تا امروز در هیچ خوابی مشخص نبوده که کدام کشور هستم و چطور آمده‌ام. بله. خواب اول را می‌گفتم.

از هتل با چیزی مابین اتوبوس، مترو و آسانسور آمدیم بیرون با کسی مابین ز و غزال همکلاسی دوران دبیرستانم و غزاله همکلاسی کلاس‌های داستان. بعد به قطعیت با ز بودم. ز تیشرت و شلوار گشاد تنش بود و مو‌هایش را دمب اسبی بسته بود. از‌‌ همان تیپ‌های همیشگی خانه خانم سین. بعد داشتیم از چیزی مابین یک بلوار و یک پارک می‌گذشتیم که ز روی لبه جدول باغچه‌ها راه می‌رفت و به نظر من خیلی سرخوش می‌رسید. من یک دفعه به خودم آمدم که عه، اینجا خارج است و داریم می‌رویم عروسی دوست ز و من با مانتو و مقنعه هستم.

چرا ز آنجا بود؟ چون یکی دو هفته پیش توی بیداری دیدمش و بهش گفتم شما دوتا چرا نمی‌روید از اینجا؟ شما که درستان را خوانده‌اید و مدرک‌هایتان هم آنطرف معتبر است و با این سبک زندگی و طرز فکرتان اینجا دیوانه می‌شوید... البته توی خوابم ز تنها بود اما به نظر نمی‌رسید که دوست پسرش نیامده باشد. دوست پسرش حتما داشت مثل آنروز توی ماشین درس می‌خواند و منتظر بود قرار ز با من تمام شود.

 توی راه کمی با ز انگلیسی حرف زدیم. بعد من همینطور که از توی پارک رد می‌شدیم بهش گفتم ز بیا بمانیم همینجا. هنوز مطمئن نبودم به ماندنشان. ز هیچ وقت آدم را از تصمیم‌هایش مطمئن نمی‌کند. گفتم بیا برنگردیم. من نمی‌خواهم برگردم. اینجا خوب و باحال است، زبانشان هم که انگلیسی است. ز هیچی جواب نداد. یا من الان یادم نیست. پارک که شیب دار و پله پله بود و کاملا شبیه پارک‌های محلی خودمان، تمام شد و رسیدیم به کوچه پایینی که عروسی دوست ز بود.

بله عروسی توی کوچه بود و به این صورت که چند تا دختر لاغر خوشحال خارجی اما هم تیپ ز یکجا جمع شده بودند و تنها مذکر موجود داماد بود. عروس هم دختری بود با شلوار جین و نیم تنه سفید دکلته کار شده‌ای که انگار تکه بالایی یک لباس عروس واقعی باشد و مو‌هایش را هم گوجه کرده بود، همین. توی خوابم برایم سوال پیش نیامد که ز این‌ها را از کجا پیدا کرده.

بعد من تازه داشتم مقنعه‌ام را از سرم برمی‌داشتم که یکی از دوستهای پیش دانشگاهی که از قضا هم دانشگاهی‌ام هم شده بود جلویم ظاهر شد. اسمش هم سارا بود. سارا کاشانی. نه توی پیش دانشگاهی نه توی دانشگاه هیچ وقت با هم صمیمی نبودیم اما حس خوبی داشتیم به هم همیشه. حالا او هم با مانتو و مقنعه روبرویم ایستاده بود. بهش گفتم تو هم یهویی اومدی؟ او فقط می‌خندید. یا شاید حرف‌هایش را یادم نیست. چرا توی خوابم فقط من حرف می‌زدم؟ بقیه فقط خوشحال بودند...

عروسی به این صورت بود که همه سر پا ایستاده بودیم توی کوچه و با هم حرف می‌زدیم و می‌خندیدیم. بعد یک ماشین هم بود، حتی ماشین عروس هم نه. یک ماشین معمولی. بعد داماد و عروس و سه چهار تا دختر دیگر سوار ماشین شدند و ماشین به راه افتاد و توی‌‌ همان کوچه چند بار چرخید و لایی کشید و هی چرخید و چرخید و بعد در محل عروسی توقف کرد. در باز شد. و عروس که غش غش می‌خندید نقش زمین شد.

این بود عروسی دوست ز. من باید برمیگشتم به جایی که هتل بود، کسی منتظرم بود و اجازه نداشتم بیشتر از این توی خارج ول بگردم و از خواب بیدار شدم.

 

دلم می‌خواست همه خواب‌ها را توی یک پست بنویسم، حتی خواب بعدی خیلی جالب‌تر بود، ولی متاسفانه خسته شدم.

 

پی نوشت: چیزی که باعث شد خواب‌هایم پشت سر هم یادم بیایند نوشته‌ای توی گوگل‌پلاس بود با این مضمون که «یه شبم باید همهٔ چراغارو خاموش کنن مرزا رو باز بذارن بگن امشب باید تصمیم بگیرین که بمونید یا برید. هرکی می‌خواد از این برهوت بره از تاریکی شب استفاده کنه بره...» 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اردیبهشت 1393ساعت 23:34  توسط الهام  | 


باید دوتا ایده صفحه بنویسم. یعنی دو جا، دوبخش مهم از روزنامه همشهری گفته‌اند ایده بدهم برا صفحات و اگر عملی باشد صفحه‌ها را می‌سپارند به من. این خیلی خوب است. اخیرا خیلی چیز‌های این طوری در زندگی‌ام خوب پیش می‌رود. دو هفته پیش گزارشم در جشنواره ملی مطبوعات کودک رتبه اول آورد. دیپلم افتخار گرفتم با جایزه نقدی یک میلیونی. از همه مهم‌تر شادی پدر و مادرم بود. بالاخره توانستم با چیزی که خودم انتخاب کرده‌ام شادشان کنم. بعد هم کارم و این‌ها. داستان‌هایم هم خوب پیش می‌روند. برای کنکور هم دارم می‌خوانم. 

اما بغض دارم. یک بغض دلسوازنه. اصلا جنسش فرق می‌کند. این روز‌ها که دارم راه و رسم زندگی را یاد می‌گیرم، دارم به فردیت‌ام می‌رسم، دارم خودم را پیدا می‌کنم بغض دارم. به خاطر این چهار پنج سال اخیر زندگی‌ام. که چقدر ظلم کرده‌ام به خودم. چقدر خودم را نادیده گرفتم و همه شهر را دنبال کس دیگری گشتم که بیاید بنشید توی مرکز زندگی‌ام. چقدر گریه کردم. چقدر غصه دادم به خورد خوردم. چقدر نابود کردم خودم را. چقدر زجر کشیدن خودم برایم جالب بود. 

حالا توی بیست و چهار سالگی انگار کسی هستم که از زندان مخوف پر از شکنجه‌ای آزاد شده. آزاد شده و می‌خواهد برگردد به زندگی اما هنوز جای زخم‌ها و کبودی‌ها و خاطره‌ها آزارش می‌دهند. بغض دارم. نه از کسی، نه برای کسی. از دست خودم برای خودم بغض دارم... 

اما دیگر گریه نمی‌کنم. گریه می‌کنم ولی نه انقدر دردناک و جدی که این مدت گریه کردم.‌‌ همان گریه‌های الکی از سر دل نازکی کافی است، بد هم نیست. اما دیگر هیچ وقت دیگر آنطور از سر بدبختی، آنقدر جدی و دردناک و عمیق و طولانی، گریه نخواهم کرد. 

کارهایی هست که باید سر و سامان بدهم. حساب‌هایی هست که باید صاف کنم. باید یک روز خودم را ببرم کوه. باید پول فلانی را برایش بریزم. باید درس بخوانم. باید یک روز بروم خانه صبا. گلدانش را هم ببرم. باید آن دو تا صفحه را بگیرم. باید بروم مسافرت. باید مو‌هایم را کمی کوتاه و مرتب کنم. باید یک سلکشن شاد قِردار جفت و جور کنم. باید عکس‌ها را ببرم قاب بزنند.. باید آزمایش قند بدهم. باید گلدانِ گل جدیدم را عوض کنم.  باید موبایل بخرم. یک روز هم بروم پارک ساعی یک دل سیر با بچه گربه‌ها بازی کنم. یادم باشد از اتفاقات خوبی که افتاد و گذشت این چند وقت، سر فرصت از اول لذت ببرم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اردیبهشت 1393ساعت 0:0  توسط الهام  | 


بالاخره با گِلی که برایم خریده بود یک پرنده کوچک ساختم. چه جور پرنده‌ای؟ نمی‌دانم. فرقی هم می‌کند؟ پرنده است. می‌دانم شکل و شمایلش به کبوتر و کلاغ و عقاب شبیه نیست. گنجشک است شاید. نمی‌دانم. 

پرنده نشسته. بال‌هایش را هم چفت بسته است. می‌شود گفت لم داده. اما سرش را بالا گرفته. دارد بالا را نگاه می‌کند. تنها قطعیتی که توی این اثر هنری وجود دارد این است که پرنده دارد بالا را نگاه می‌کند... 

وقتی داشتم درستش می‌کردم، من را نگاه می‌کرد که بداند کی هستم و دارم چه کار می‌کنم. الان که گذاشتمش روی کتابخانه تا خشک بشود، با پز فرهیخته‌ای محو عنوان کتاب‌ها و اسم نویسنده‌ها شده. وقتی بگذارمش توی فر تا مغز پخت شود نگاهش ترسیده است، سرش را بالا گرفته که بداند کجاست و چه بلایی دارد سرش می‌آید. وقتی رنگش کنم گردنش را با قر و اطفار کشیده و بالا نگه می‌دارد تا رنگ‌های پر و بالش با هم قاطی نشود. 

اما وقتی تمام بشود می‌گذارمش رو به پنجره. آنوقت دست از این ادا و اصول‌ها بر می‌دارد و چیزی که باید ببیند را می‌بیند. برای همیشه در حالی که با بال‌ها بسته لم داده، خیر می‌شود به افق کوتاه پنجره اتاق...

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اردیبهشت 1393ساعت 11:52  توسط الهام  |