بیا سر و سامان نگیریم لطفا. من سر و سامان دوست ندارم. من از اینکه بتوانم پیش بینی کنم که هفته آینده و ماه بعد و سالهای پیش رو را چگونه خواهم زیست حالم به هم می‌خورد. و از زندگی همه آدمهای اینجوری هم حالم به هم می‌خورد. از اینکه سالهای عمرم را به صورت بسته‌های از پیش طراحی شده تضمینی بگذرانم...

من از تمام سر و سامان دنیا همین که روزهایی برای خودم و اعتقاداتی برای خودم داشته باشم برایم کافی است و به نظرم، بزرگ‌ترین نعمت زندگی غیر قابل پیش بینی بودنش است که ما داریم با علم و درایت و تکنولوژی خودمان، نابودش می‌کنیم، مثل طبیعت.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم بهمن 1393ساعت 19:22  توسط الهام  | 

 

بچه که بودم، با این باور ناخودآگاه زندگی می‌کردم که من مرکز دنیا هستم. واقعا هم بودم. همه چیز من منحصر به فرد بود. همه چیزهای توی فکرم و همه چیزهای بدنم یک جور خاصی با بقیه فرق داشت و من آن‌ها را به صورت رازهای بزرگ بزرگ با خودم حمل می‌کردم. چه کسی به اندازه من عجیب بود؟ هیچ کس. چه کسی به اندازه من خوب نقاشی می‌کشید؟ هیچ کس. چه کسی به اندازه من از مدرسه متنفر بود؟ هیچ کس. چه کسی مشکلات من را داشت؟ چه کسی قدر من از تاریکی می‌ترسید؟ چه کسی قدر من قشنگ نامه می‌نوشت؟ چه کسی قدر من رشته پلو دوست داشت؟ هیچ کس. بچه که بودم یکه تاز دنیا بودم. همه جا یا بهترین بودم یا بد‌ترین، به هرحال همیشه حق با من بود.

فرآیند جدی دوست یابی که شروع شد فهمیدم فقط ما دو نفر مرکز دنیاییم. همه رتبه‌های اول و آخر دنیا برای ما دوتا بود. همه رازهای روحی و جسمی، فقط ما دوتا. یک نیروی غیبی باعث شده بود آن یک نفر دیگر را که اندازه خودم در دنیا مهم بود پیدا کنم و تا چند سال سکوی مرکزیت جهان را با او شریک باشم.

تا دوران دبیرستان این اعتقاد کم و بیش به قوت خودش باقی بود. توی دبیرستان چند جلسه اول دوره‌های مهارت زندگی، اولین باری که اثری از علم روان‌شناسی و مشکلات آدم‌ها با خودشان و دنیایشان می‌دیدم، با دهن باز به حرف‌های دختر جوان خوشگلی که مربیمان بود گوش می‌دادم. باورم نمی‌شد که تمام نفرت‌ها و خشم‌ها برخورد‌های هیجانی و و فکر‌های عجیب و غریب و مشکلاتم با والدینم یک سری مشکلات کشف شده، شناخته شده و حتی رایج باشند. نمی‌توانستم هضم کنم که آدمهای دیگری مثل من توی دنیا زندگی می‌کنند. اولین باری بود که حس می‌کردم دارم از مرکز دنیا به جایی در میان یک جمعیت از نوجوان‌های مثل خودم منتقل می‌شوم.

بعد من بزرگ و بزرگ‌تر شدم و در بین آمارهای و جمعیت‌های مختلف کوچک و کوچ‌تر. هی از پله‌های اهمیت دنیا پایین و پایین‌تر آمدم. دوازده هزارمین نفر در رشته تجربی سال ۸۸، یک نفر از میلیون‌ها نفری که به نتایج انتخابات اعتراض دارند، یک نفر از میلیون‌ها نفری که در فیس‌بوک عضو هستند... بعد باز بزرگ‌تر شدم و باز توی جمعیت‌های مختلف تنه خوردم و توی آمار‌ها دست و پا زدم. یک بار دیگر فکر کردم می‌توانم تنها کسی باشم که یک نفر را دوست دارد و تنها کسی باشم که آن یک نفر دوستش دارد اما باز هم نشد. من دیگر هیچ وقت به مرکزیت دنیا برنگشتم. هنوز هم هرچه پیش می‌روم فقط مخرج کسر بزرگ‌تر می‌شود. و من هر روز بیشتر به اندازه خودم ایمان می‌آورم. به یک در هفت میلیارد و چهل و شش میلیون نفر...

جدای از بحث‌های «همراه شو عزیز» و «شکل دادن فرهنگ جامعه و آیندگان» و «با ده هزار تومن چه کار می‌شود کرد» و شرکت در رقابت‌های مختلف و کارهایی که باعث می‌شود آدم بیشتر دیده شود، که گاهی به آدم این باور را می‌دهند که می‌تواند از دیگران مهم‌تر باشد یا می‌تواند با همین رقم کوچکش هم تاثیر گذار باشد... گاهی در رخوت خاصی از این رقم کوچک که به صفر میل می‌کند، از این بی‌اهمیت بودن کیف می‌کنم. از اینکه هیچ چیز در دنیا به وجود من وابسته نیست. از اینکه سهمم از دنیا همینقدر است. از اینکه می‌توانم در جایگاه گم و گور خودم هر طور که می‌خواهم زندگی کنم... بعد کش و قوس می‌آیم، از توی رختخوابم بلند می‌شوم و می‌روم برای کنکور درس می‌خوانم یا چیزی می‌نویسم یا جای گلدان‌های توی اتاقم را عوض می‌کنم...

پنج شش سال پیش، یعنی وقتی حدودا 18 ساله بودم، سردبیر همشهری جوان برایم یک مجله امضا کرد و بالایش خیلی سرسری نوشت «اتاق هر جوان ایرانی مرکز دنیاست.» اگر من بودم خیلی خوشخط می‌نوشتم «تو تا وقتی کار واقعا بزرگی نکنی برای هیچ کس هیچ اهمیتی نداری بچه جون.» بعد مجله را می‌بستم و با لبخند مبسوطی تحویل یکی چند میلیارد نوجوان دنیا می‌دادم. 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم دی 1393ساعت 12:2  توسط الهام  | 

 

یک چیز مهم می‌خواهم بگویم. یک چیز مهم که وقتی صبح زود در حال شنا کردن توی استخر نیمه خالی بودم به ذهنم رسید. بعدتر توی سالن انتظار مطب دکتر، توی خانه موقع دیدن سریال، توی صف تاکسی و توی کوه موقع راه رفتن در یک مسیر پاکوبِ کم شیب و باریک بهش فکر کردم. البته تا وقتی چیزی را ننویسم، در ذهنم انسجام پیدا نمی‌کند. ذهن من سیال است. اما در نوشتن کلمه‌ها دیگر نمی‌توانند برای خودشان بیایند و بروند. باید کلمات را توی هوا بقاپم و بنشانم سر جایشان تا ببینم حرف حسابشان چیست. 

هر آدمی ویژگی‌هایی دارد؛ چهره‌ای، اندامی، تن صدایی، اثر انگشتی، شکل لبخندی... در برخورد اول این‌ها را می‌بینیم، این‌ها را می‌شناسیم، این‌ها را می‌پسندیم. بعد ویژگی‌ها درونی‌تر می‌شوند؛ اخلاقی، گذشته‌ای، عادت‌هایی، علاقه‌هایی و ترس‌هایی... این‌ها را کشف می‌کنیم، این‌ها را می‌پذیریم، این‌ها را دوست‌تر می‌داریم.

حالا که بیست و چهار ساله‌ام، می‌دانم هر آدمی دوست داشتن خودش را هم دارد. دوست داشتن آدم‌ها سوای از کمتر و بیشتر، با هم خیلی فرق دارد. دوست داشتن یک سبک است، یک روش، یک عادت و یک رفتار ناخودآگاه.

دوست داشتن من؟ در نگاه اول ساده و بچه گانه، مثل دوست داشتن یک شکلات، در باطن پیچیده، نا‌منظم و درگیر اما مستمر. پر از محبت‌های بی‌قید و شرط یا حتی بی‌اختیار. پر از خشم و خستگی‌های غافلگیر کننده. پر از حرف‌های زیاد و یک ریز و هیجان زده، پر از سکوت‌های عمیق و طولانی. پر از تغییرهای دیوانه کننده.

کشف جدیدم این است که دوست داشتن و مدلش برای هر آدم‌‌ همان اوایل شکل می‌گیرد.‌‌ همان وقتی که اولین بار بدون اینکه دلیلش را بدانی حس کردی قلبت تند‌تر می‌زند،‌‌ همان وقتی که اولین بار با اضطراب چشم می‌چرخاندی که پیداش کنی،‌‌ همان وقتی که برای اولین بار دلت می‌خواست روز‌ها و ساعت‌ها و دقیقه‌ها تمام نشوند. اولین کلام را که گفتی، اولین پیغام را که نوشتی، اولین لبخند را که زدی، اولین هدیه را که خریدی شیوه دوست داشتنت شگل می‌گیرد و تا آخر عمر به‌‌ همان شکل می‌ماند.

دوست داشتن آدم‌ها توی اولین‌ها شکل می‌گیرد. وقتی که یاد می‌گیری آن آدم خاص را چطور دوست بداری. مثل لباسی که برای او دوخته باشی، دوست داشتن تو به تن او اندازه است.

وقتی زمان گذشت، دل کندی یا دل بریدی، فراموش کردی یا دور انداختی، وقتی سال‌ها گذشت و به آدم جدیدی رسیدی و دلت خواست باشی و باشد، یک جایی وسط‌های رابطه وقتی دوستت دارم‌ها گفته شد، می‌بینی لباس دوست داشتنِ تو قواره تن او نیست. یک لباس را چقدر می‌شود تغییر داد؟ چقدر می‌شود ظاهر جدیدش توی تن آدم جدید را تحمل کرد، وقتی که هنوز تناسبش توی اندام دیگری را به خاطر داری؟

و یک لباس را چقدر می‌شود تحمل کرد وقتی که قواره تنمان نیست، وقتی که انگار برای کس دیگری دوخته شده؟

+ نوشته شده در  شنبه یکم آذر 1393ساعت 20:29  توسط الهام  | 

 

چقدر می‌شود غمگین بود، چقدر می‌شود در غم پیش رفت، پایین رفت. غم یک عمیق بی‌انتهاست. اگر خودت را پرتاب کنی تا لحظه مرگ صدای سقوط آزادت را می‌شنوی.

اگر خودت را پرت کنی، انتهایی نیست که برسی، پخش زمین بشوی و تمام. فقط سقوط می‌کنی و سقوط می‌کنی...

در سقوط، در چاه غم، بزرگ می‌شوی، جا افتاده می‌شوی، پیر می‌شوی و میمیری.به مرگ طبیعی در یک سقوط آزاد مردن، تمام چیزی است که نصیبت می‌شود.

در سقوط آزاد فکر می‌کنی که کِی و چرا تصمیم گرفتی بپری؟ به خاطر یک دوچرخه، به خاطر قبول نشدن کنکور، به خاطر یک عشق...؟

پشیمان می‌شوی، اما چه چیزی می‌تواند بر گرانش غم، بر سقوط آزاد غلبه کند؟

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم آبان 1393ساعت 22:38  توسط الهام  | 

 

چند روز پیش فیلمی منتشر شد از عمل فوری خارج کردن یک لامپ از واژن یک زن. اولین بار از واکنش‌های هیجان‌زده و طنز آمیز بچه‌های شبکه‌های اجتماعی فهمیدم که همچین فیلمی منتشر شده. بعد سیل پیامک‌ها و جک‌ها و طعنه‌ها با موضوع مشترک اینکه چرا باید «یک زن همچین کاری با خودش بکند؟»

اولین سوالی هم که برای من مطرح شد همین بود. و اولین جوابی که برایش پیدا کردم بیماری‌های جنسی-روانی بود، این دسته از بیماری‌ها چندان در کشور ما شناخته نشده و کسی هم حرفش را نمی‌زند و اصلا هیچ کس دوست ندارد خودش را و روح و روانش را مشکوک به این دسته از بیماری‌ها بداند.

امروز با سرچ عبارت کلیدی لامپ، به راحتی به ویدیوی مورد نظر دسترسی پیدا کردم. طبعا دلخراش و عجیب بود و اگر صدا و حرف‌های عجیب پزشک نبود، انگار داشتم یک اپیزود از آناتومی‌گری را می‌دیدم. با سرچ همین عبارت در گوگل پلاس هم با یک عالمه نت صرفا خنده دار از قشر صرفا جک ساز، که در کل هیچ امیدی به‌شان نیست مواجه شدم. این بین یک تعداد انگشت شماری نت جدیِ قضاوت‌گر یا قضاوت گریز، که سعی داشتند -شاید مثل من- کمی منطق به حاشیه‌های این ویدیو تزریق کنند هم وجود داشت.

سوال دومی که به ذهنم رسید این بود که از کجا معلوم یک فرد دیگر این کار را با این زن نکرده؟ این صرفا یک فرضیه است که قرار دادنش در کنار فرضیه‌های دیگر باعث می‌شود ترمز بزنیم روی قضاوت کردن‌های دریده و بی‌رحم و حق به جانب و سرنش‌بار آن زن. مگر بیمار جنسی کم داریم؟ ما که نسل اینترنت و فیلترشکن و سرچ و اطلاعات و بی‌رودربایسی‌ای هستیم، چرا کمی از اطلاعاتمان برای قضاوت و نگاه درست به ماجرا استفاده نمی‌کنیم؟

من در حد عقل و منطق خودم به این نتیجه رسیدم که در رابطه با این ویدیو نه نگه داشتن یا نداشتن حریم خصوصی بیمار مهم است، نه فحش دادن به بیمار و پزشک و کسی که ویدیو را منتشر کرده. مهم این حقیقت است که این فیلم یک مورد از هزاران انسانی که به هر نحوی قربانی بیماری‌های جنسی-روانی خود یا اطرافیان‌شان می‌شوند را نشان‌ می‌دهد. بعد از همه جک‌هایی به اجبار خواندیم و لبخندکی هم زدیم، نگاه منطقی و به جا به همچین مسائلی می‌تواند یک تنگر باشد، برای چند ثانیه فکر کردن به اصل و ریشه اتفاق...
پس من همینجا همه شما را به یک چالش کوچک دعوت می‌کنم؛ «از بیماری های جنسی-روانی آگاه باشید»

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 17:59  توسط الهام  | 

 

بین من و پاییز نفرتی هست؛ به هم سلام نمی‎‌کنیم، همدیگر را نادیده می‌گیریم، توی چشم هم نگاه نمی‌کنیم و راجع به هم با دیگران حرف نمی‌زنیم.

بین من و پاییز خاطره‌ای هست؛ که خیلی وقت است فراموشش کرده‌ایم. که اگر چشم‌مان توی چشم هم بیفتد به یادش می‌آوریم. که بعد باید دوباره جان بکنیم تا دوباره فراموش کنیم.

بین من و پاییز عشقی هست؛ یک عشق درست و حسابی. یک جوری که من برایش بمیرم و او برایم بمیرد. به هم که برسیم حالمان خوب می‌شود. بی‌هیچ حرفی، هیچ آغوشی، هیچ لبخندی.

 

من و پاییز تصمیم گرفتیم که خطوط موازی باشیم؛ ماه و خورشید باشیم، نرسیدنی باشیم. سالی یک بار با فاصله و در سکوت از کنار هم عبور کنیم و فقط... هوای هم را محکم نفس بکشیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مهر 1393ساعت 11:31  توسط الهام  | 

 

شاید وقتی دیگر،

شاید یک روز... حرف‌های بهتری برای گفتن داشته باشم. 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 10:20  توسط الهام  | 

 

خیلی خسته‌ام. خیلی حالم خراب است. وقت‌هایی که کسی منتظر ایمیل من است، کسی از من کار می‌خواهد، اینطور می‌شوم. غم عالم می‌نشیند به جانم. نه خستگی، نه کلافگی، نه خشم. غمگین می‌شوم. وقتی باید چیزی برای مجله جمع و جور کنم غمگین می‌شوم. «آخه این چه کاریه؟» این را تمام روز با خودم تکرار می‌کنم. و هی غمگین و غمگین‌تر می‌شوم و پشت لبتابم در ناتوانی احمقانه‌ام مچاله می‌شوم.

بچه که بودم دلم می‌خواست نجار بشوم. نجار. دلم کار یَدی می‌خواهد. یَد به معنای دست. کار دستی. کاری که جسم را خسته کند نه روح را. برعکس کار مطبوعاتی، کار فکری، که روح را اسیر می‌کند و جسم را کرخت و تنبل.

ز عبارت کارِ یدی را می‌گفت. ز لعنتی. همش درس می‌خوانَد. فوق لیسانس فیزیک دیگر چه آشغالی است که نمی‌گذارد برویم سر تا ته ولیعصر را حرف بزنیم؟ هان؟ چه غلطی داری می‌کنی؟ تو آدم فوق لیسانس فیزیکی؟ تو با آن مغز پر از ادبیات... مگر نگفتی این آخر هفته؟ مگر خودت ندیدی چه شکلی‌ام؟ من دارم می‌میرم تو فوق لیسانس فیزیک می‌خوانی؟ توی آن دانشگاه کثیف و بین آن آدم های خُشک و نفهم چه کار می‌کنی ز؟ یک بار شد بیایی برویم کوه؟ یک بار شد با خیال راحت بگوییم کی ببینیم هم را بگویی همین دو ساعت دیگر؟ نکند اصلا دوست صمیمی نیستیم؟ نه نه. هستیم. هیچ وقت هیچ کس با چشم‌های درشتش آنطور همه حرف‌های من را نبلعیده.

ز... آفرین، فوق لیسانس فیزیک‌ات را که گرفتی بیا برویم نجار بشویم. تو هم کار یدی دوست داری. به معنای واقعی کار. یعنی از تنه درخت جعبه‌های خوشگل چوبی بسازیم و بفروشیم و بعدش دست‌هایمان درد داشته باشد. من خسته‌ام. مطبوعات را دوست نداشتم هیچ وقت. آدم‌هایش را دوست نداشتم. ولی یک حسی دارم مثل حسی که تو به فیزیک داری.

ع را نمی‌شناسی. تفلیس زندگی می‌کند. گرجستان. فکر کنم چهار سالی هست دوستیم. یک سال است رفته. داشت یک روز می‌گفت بیا. کلا ع حرفش این است که بلند شو راه بیفت. ع یک اسب وحشی است که مانع سرش نمی‌شود و به نظرش من خیلی منفعل‌ام که با این‌همه میل رفتن هنوز نشسته‌ام توی اتاقم. می‌گفت بیا اینجاها راحت می‌شود کسب و کار راه انداخت. گفتم دوست دارم نجار بشوم. یک دفعه یادم آمد. یک دفعه مثل یک تاپ صورتی نخ نما دوران تین‌ایجری که از ته یک چمدان قدیمی بکشی بیرون. یادم آمد که در بچگی دوست داشتم نجار بشوم. در دم توی چت به ع گفتم. خوشش آمد. برای ع همه چیز عملی است. به سادگی رفتن از شیراز به تفلیس. برای ع حتی یاد گرفتن زبان گرجی هم عملی است. برای من اما فرستادن کارهای مجله تا قبل از طلوع آفتاب فردا سخت‌ترین کاری است که باید از پسش بر بیایم...

به هر حال خوب است که تو هستی، ع هست و بقیه هستند. دوست‌هایم برایم یک سرِ خوشبختی‌اند. یک خانواده دوم. هرچند دور و دیر. اما هستند. ه دوست شاعرم است. می‌گوید دوست خوب و همفکر و همدل دوست نیست، برگه زردآلو است. من به تعداد محدود اما دوست‌های خوب و متنوع و بامزه و عجیب و مطمئن دارم و چقدر خوشبختم که می‌توانم خطاب به تو بنویسم و مطمئن باشم که فردا اسمس می‌دهی و اسمست با کثافت، یا عوضی شروع می‌شود و من از ته دل و روده‌ام لبخند می‌زنم. خوشبختم که انقدر تنها نیستم که می‌توانم همیشه یکی از شما را مخاطب قرار بدهم و برایتان نامه سر گشاده بنویسم. من خوشبختم که دوستی دارم که فوق فیزیک می‌خواند، دوستی دارم که در تفلیس دارد زبان گرجی یاد می‌گیرد و دوستی دارم که شاعر است و دوست‌های خوب و عجیب دیگری که بودنشان را هر وقت دست دراز کنم حس می‌کنم. 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 0:14  توسط الهام  | 

 

بلند شدم نشستم توی رختخوابم و پرسیدم چرا؟ چرا باید همچین کابوسی ببینم؟ اصلا مگر کابوس بود؟ اینکه دو نفر از زندگی‌شان، زندگی خوب‌شان، مدام فیلم بگیرند و توی فیلم هم برایم بای‌بای کنند و آگاهانه برای من ایمیل کنند... اسم این را می شود گذاشت کابوس؟ بله می شود. اسم هر چیزی را می شود گذاشت کابوس. اگر آن عذاب ناخوداگاه هم در خواب ها حضور داشته باشد. سوال بعدی‌ام از در، دیوار و پنجره اتاقم این بود که چرا خب عذاب می‌کشیدم؟

چرا عذاب می‌کشیدم از دیدن آن فیلم‌ها؟ مگر من خودم نبودم که یک شب تا نیمه‌های شب گریه کردم و از خدا خواستم که حالا که من شده‌ام آدم بَده‌ی ماجرا این دوتا به هم برسند و خوشبخت باشند؟ (بله آدم بدها هم دعا می‌کنند ولی کارگردان‌ها فیلم‌شان را با صحنه دعا کردن آدم بدها خراب نمی‌کنند هیچ وقت.) مگر من نبودم که مدام می‌ترسیدم که نشود؟ حالا چرا عذاب؟ اصلا عذاب از چی؟ فاز چی هست دقیقا؟

از کی تا حالا خواب‌هایم هم با اینترنت و ایمیل تجهیز شده‌اند؟ ساعت 12 ظهر است. دیروز بعد از ظهر پایم رفت توی چاله‌ای توی میدانک روبروی پالیزی. همه چاله‌های شهر یک جایی در خلوت بی هیجان کسالت‌بارشان انتظار من را می‌کشند. چاله در واقع دریچه کوچکی بود که باز گذاشته شده و عمقش به اندازه ساق پای من. وقتی از چاله در آمدم یک لحظه انگار پایم داشت از من خداحافظی می‌کرد که برود. برود دنبال زندگی‌اش. بهش گفتم «گمشو بابا تو دیگه از این مسخره بازی‌ها در نیار.» او هم تحت تاثیر قرار گرفت و تصمیم گرفت تا آخر عمر پای من بماند. البته به نشانه اعتراض زخم شده بود و خیلی درد می‌کرد و راه نمی آمد. 

بعد همینجور همه اتفاقات و فضاهایی که پشت سر گذاشتم تا لحظه‌ای که خوابم ببرد را هم مرور کردم. اینکه یک لحظه به صورت یک طوفان عصبی 30 ثانیه حق حق کردم و هفت هشت تا قطره اشک ریختم و استپ. بخوابم. خوابیدم. همین. بعدش هم این کابوس‌ها را دیدم. 

تازگی ها عقیده‌ام درباره خوا‌ب‌ها کاملا تغییر کرده. قبل تر فکر می‌کردم خواب‌هایی که می‌بینیم ردی از چیزهایی است که ما ازشان بی خبریم. احساسات و اتفاق هایی که نمی‌دانیم و قرار است اتفاق بیفتند و خواب‌ها وحی الهی‌اند و اینها... ولی تازگی‌ها به این نتیجه رسیدم که خواب‌ها کاملا فشرده شده و پاورپوینت افکار خوداگاه و ناخوداگاه و در هم برهم ما هستند. یعنی می‌خواهند بگویند بیا. تو که ته فکرت همین است، چرا هی لقمه را دور سرت می‌چرخانی؟ حالا هی خودت را بزن به کوچه علی‌چپ. هی خودت را می‌زنی به در و دیوار که من خوبم، من خوشحالم، من یک فرشته از خود گذشته انسان‌دوست خوشبختی دیگران را به خوشبختی خودم ترجیح دهنده هستم. ولی حالت این است. اینکه توی خواب میبینی. بدبخت. شما هم راجع به خواب‌هایتان همین جوری فکر کنید و بیایید با من دوست شوید.

بله. یک نیروی بزرگی هست در کائنات که این روزها تفریحش حال من را گرفتن است. من هم تا حال این نیروی بزرگ را نگیرم ول کن نیستم. هر بلایی سرم می‌آید می‌گویم «بیخیال» و سوت و بشکن زنان از آن اتفاق دور می شوم و منتظر اتفاق بعدی می‌شوم و پوزخند تاثیر گذارم را برایش آماده می‌کنم. بعد تصویر زوم بک می‌شود. کلیپ تولیدی من از آهنگ هپی و دختری که توی یک جاده راه می‌رود هی از اینطرف آنطرف خمپاره می‌آید می‌خورد توی جاده و دختر سوت و بشکن زنان با یک قِر ریزی به راهش ادامه می‌دهد. بیننده کاملا با ریتم و حرکات موزون هماهنگ می‌شود و خمپاره‌ها دیگر به چشمش نمی‌آیند و بلند می‌شود خیره به تلوزیون تمرین سوت و بشکن و قر ریز می‌کند و خودش را با ریتم هماهنگ می‌کند و لذت می‌برد و ادامه می‌دهد... که یکی از خمپاره‌ها دخترک را از تصویر محو می‌کند و چند قطره خون هم می‌پاشد به لنز دوربین.

آن پایین هم یک نوار می آید می نویسد: next: che ehsase ghashangi - andy

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 14:20  توسط الهام  | 

 

بنویسم؟ من؟ چرا آدم را توی این موقعیت می‌گذارید؟ این چه کامنت خصوصی است؟ این چه طرز برخورد است؟ هی می‌خواهم دل بکنم از این وبلاگ دوست نداشتنی‌ام نمی‌گذارید که...

آرشیو را که می‌خوانم خیلی متاسف می‌شوم که همه اینها من هستم. خیلی تعجب می‌کنم وقتی خاطره‌ها طرز فکرها و احساساتم را به یاد می‌آورم و خیلی خنده دار است برایم که چطور با پشت کار این آینه دق مکتوب را گردآوری کرده‌ام. بابا ول کنیم انقدر نوشتن از خودمان و افکار لوس‌مان را. بگذارید برویم به بشریت خدمت کنیم. حالا بشریت هم نشد به زندگی سوراخ سوراخ خودمان.

کاش به جای نوشتن، با همین لحن تاثیرگذار کامنت خصوصی می‌گذاشتید که میشه پاشی بری موهاتو کوتاه کنی؟ یا میشه پاشی بری جواب آزمایش خونت رو بگیری؟ البته اگه دور ننداخته باشنش. یا میشه برای معده‌ات بری دکتر؟ یا میشه این جمعه بری کوه؟ یا میشه درس بخونی؟ یا میشه بری آرایشگاه یه سری به خودت بزنی؟ آیا میدانید چقدر اینها بیشتر از نوشتن برای زندگی من مفید است؟ 

ولی حالا متاسفانه گفته‌اید بنویس. و متاسفانه از همه کارهای بالا، نشستن و نوشتن راحت‌تر است. این روزها ذهنم مدام درگیر این است که چه کاری، از کاری که تصمیم گرفته‌ام انجام بدهم ممکن است راحت تر باشد. نکند کاری راحت تر از چیزی که تصمیم به انجامش گرفته ام وجود داشته باشد و من در جهل خودم سختی بکشم. فکر کنم اصلا برای همین رفتم آزمایش خون دادم. چون فکر می‌کنم باید یک جور مریضی باشد، اینکه به شکل تاسف باری همیشه در حالی که مشغول برنامه ریزی ذهنی هستم به این فکر می‌کنم که مثلا چه کاری راحت‌تر از یک روز در هفته سرکار رفتن برای کسب درآمد وجود دارد، چه کاری راحت‌تر از گذاشتن ظرف‌ها توی ماشین ظرف شویی است، چه راهی راحت‌تر از ول کردن موها به حال خودشان برای خشک شدن وجود دارد و چه کاری راحت تر از نشستن و نگاه کردن به انگشت‌های پایم هست؟ فقط مانده‌ام با این حالم چطور انقدر عاشق کوه نوردی هستم. فکر می‌کنم این مربوط به بخش خودآزار روحیه‌ام باشد. 

یک بار به صبا گفتم برای تمیز کردن گاز اول آشغال‌های روی گاز را با جاروبرقی تمیز کن بعد لکه‌ها را دستمال بکش. یک کمی به راه حلم فکر کرد و بعد گفت «میگن تنبلا همیشه راحت ترین راها رو پیدا میکننا.» بله ما تنبل‌ها ماشین ظرفشویی و آسانسور و خیلی چیزهای دیگر را اختراع کردیم. شما زرنگ‌های خنگ را اگر ول می‌کردند هنوز داشتید با سطل از چاه آب می‌آوردید و با پشتکار ظرف‌هایتان را با خاکستر برق می‌انداختید. 

این چه بحث مزخرفی است که من انتخاب کرده‌ام؟ بهتر نیست برویم سراغ یک بحث مزخرف دیگر؟ دیروز رفته بودم بعد از دو ماه که کرم صورتم تمام شده سری بزنم به فروشگاه خوبم، فروشگاه عزیز عطر و لوازم آرایشم. توی تاکسی یک پسربچه مدرسه‌ای با مامانش آمدند عقب نشستند پیش من. پسربچه که کنار من نشست برگشت من را نگاه کرد. من لبخند زدم. مامانش جوان نبود و داشت از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد. پسر بچه به نظرم هفت ساله بود، عینکش بند عینک داشت و انقدر نگاه قشنگی داشت که درجا دلم خواست این بچه مدرسه‌ای پسر من بود یا کلا مال من بود تا بغلش کنم بگویم «همین الان دلت چی میخواد؟» و مثلا بگوید بستنی و به راننده بگویم همه مسافرها را پیاده کند ما را ببرد بستنی فروشی تا با هم دوتا کاسه بزرگ پر از اسکوپ‌های رنگی بگیریم دستمان و مثلا برویم پارک و بعدش سینما و هی ازش حرف بکشم تا ببینم توی کله کوچکش و پشت آن چشم‌های کنجکاوی که هی برمی‌گشت من را نگاه می‌کرد چی می‌گذرد. بدانم از چه چیزهایی خوشش می‌آید و از چه چیزهایی متنفر است. این بچه‌های الان هم دیده‌اید که چه افکار منسجم و هیجان انگیز و وحشتناکی دارند؟

دلم می‌خواست شب بنشینم بالای تختش و برایش قصه بگویم. من استاد قصه گفتن برای بچه‌ها هستم. عشق می‌کنم که توی چشم‌هایشان نگاه کنم و برایشان تصویر بسازم و واکنش‌های توی صورتشان را ببینم. بعد خوابش ببرد و جگرم کباب بشود که صبح زود باید بیدارش کنم تا خواب آلود برود مدرسه و جایی باشد که من نیستم. توی یک جور اجتماع. تنها...

نکنید این کارها را. من دارم وبلاگ نویسی را ترک ‌می‌کنم کم کم. راحت ترین راه برای ترک عادت‌های بد همین کم کم است. باید کم کم صبح ها زودتر بیدار بشوم و کم کم کمتر پای لبتاب بنشینم و کم کم دوستش نداشته باشم و کم کم خودم را دوباره بیندازم روی دور ورزش. اصلا راحت‌ترین راه برای انجام هر کاری کم کم است. شما هم کم کم زندگی کنید و بیایید با من دوست شوید. خیلی سریع و چست و چابک نباشید که ازتان بدم می‌آید.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم خرداد 1393ساعت 11:21  توسط الهام  |